|
پس زیادت ها درون نقص هاست مر شهیدان راحیات اندر فناست چون بریده گشت حلق رزق خوار یرزقون فرحین شد گوار حلق حیوان چون بریده شد به عدل حلق انسان رست و افزون گشت فضل حلق انسان چون ببرّد هین ببین ! تا چه زاید کن قیاس آن برین حلق ثالث زاید و تیمار او شربت حق باشد و انوار او ( مثنوی1/3871 ) حادثه کربلا و شهادت جانگداز امام حسین (ع) و یارانش در سال61 هجری از حوادث ماندگار و عبرت انگیزتاریخ بشری است. حادثه ای که در یک طرف آن مجسمه تقوا، آزادگی ،کرامت و انسانیت به نام حسین ابن علی (ع) ایستاد تا از عدالت و ارزش های انسانی دفاع کند و در این ایستادگی اخلاص و ایثار را به اوج رساند و به حقیقت و انسانیت آبرو داد. در طرف دیگر آن، نظام سیاسی وقت به سردمداری یزید پسر معاویه برای رسیدن به قدرت مطلقه و تکیه زدن برسریر سلطنت و از میان برداشتن مخالفان سیاسی خود همه ی ارزش های دینی و انسانی را زیرپا گذاشت. نهضت خونین امام حسین (ع) از آن زمان تا کنون توسط دوست داران آل پیامبر به ویژه شیعیان زنده و تازه نگهداشته شده است. شیعیان همه ساله در ماه محرم، در گوشه و کنار جهان عزاداری، سینه زنی و نوحه سرایی برپا می دارند. نتیجه زنده داشتن نهضت کربلا، تجلیل همیشگی است از آزادی، آزادگی، حق خواهی، عدالت طلبی و مبارزه با ظلم و ستم گران. و نیز آمادگی شیعیان برای دفاع از حقیقت، عدالت و ارزش های انسانی و اسلامی در هرشرایطی. خون شهدای کربلا همیشه تر و تازه در رگ های دوستان اهلبیت و شیعیان می جوشد. نهضت ها و قیام های امام زادگان و عالمان و شیعیان جهان پس از حادثه عاشورا به دفاع از دین و عدالت گواه این مدعاست و خود بخشی از انگیزه ها ی قیام و انقلاب عاشورا را تشکیل می دهد. مولانا جلال الدین محمد بلخی که از طرفی آینه ی اندیشه ها، حوادث و عواطف روزگار خود و از جانب دیگر دوستدار خاندان و فرزندان پیامبر بود، نمی توانست از کنار نهضت حسینی و عزاداری های شیعیان در ماه محرم بی تفاوت بگذرد. به ویژه که وطن او بلخ، روزگاری یکی از مراکز شیعیان و علویان به حساب می آمد. علویانی که از فشارها و زندان های حاکمان اموی و عباسی فرار می کردند و به بلخ و نواحی آن پناه می آوردند. از جانب دیگر شهرحلب که مولانا چند سالی پیش از آمدن شمس تبریزی به قونیه در آن جا مشغول به تحصیل بوده، در قرن هفتم جمعیت زیادی شیعه داشت و طبعا مولانا با آیین ها و سنت های آنان آشنا بوده است. چنان که داستان «شاعر و شیعه اهل حلب » در مثنوی برآن گواه است. انعکاس حادثه کربلا در مثنوی مولانا به طور کلی ارادتمند و دوستدار خاندان پیامبر است و این ارادت را درجای جای آثارش اظهار می کند.( ما در نوشته دیگری به آن مسأله اشاره خواهیم کرد.) در این جا می خواهیم نظر مولانا را در باره اهلبیت پیامبر با محوریت حادثه کربلا و امام حسین (ع) بررسی کنیم. واژه کربلا چندین بار در مثنوی آمده است که همگی به معنای رنج و بلا و اندوه می باشد: گفت دانم کز تجّوع وز خلا جمع آمد رنجتان زین کربلا (3/72 ) هین ! مدو گستاخ در دشت بلا هین ! مران کورانه اندر کربلا (3/831) مسجدا ! گر کربلای من شوی کعبه ی حاجت روای من شوی (3/4213 ) مولانا در مثنوی از امام حسن و امام حسین (ع) به عنوان گوشواره های عرش الهی نام می برد. که خود اشاره به حدیث رسول گرامی اسلام دارد؛ آن حضرت دو فرزند خود را به دوگوشواره عرش الهی تشبیه کرده است. مولانا می گوید: چون که سبطین از سرش واقف بدند گوشواره عرش ربانی شدند سبط اکبر و سبط اصغر به ترتیب از القاب حسن و حسین فرزندان علی ابن ابی طالب(ع) است که مولانا به آن ها اشاره می کند و می گوید چون دو سبط پیامبر از اسرار الهی آگاه بودند، مقام گوشواره های عرش خداوند را به دست آوردند. مولانا در دفتر دوم مثنوی داستان صوفی و فقیه و سیدی را می آورد که بدون اجازه وارد باغی شده بودند ؛ باغبان برای این که بتواند ازعهده ی آنان برآید، بین شان اختلاف می اندازد؛ ابتدا صوفی را از باغ بیرون می کند. بعد سّید و به تعبیر مولانا شریف و شه زاده را. در آخر هم به حساب فقیه می رسد. باغبان نسبت به هر سه نفر دشنام می دهد اما مولانا تنها به دفاع از سیّد بر می آشوبد و از او سخت دفاع می کند : وین دگر شه زاده و سلطان ماست سیّد است، از خاندان مصطفاست آن چه گفت آن باغبان بوالفضول حال او بُد دور از اولاد رسول گر نبودی او نتیجه مرتدان کی چنین گفتی برای خاندان (2/2176-2178 ) با شریف آن کرد مرد ملتجی که کند با آل یاسین خارجی (2/2203 ) در این جا مولانا این سؤال را مطرح می کند که چرا نسل ارتداد و فرزندان نابکار و زنازاده و دیوها و غول ها بانسل پیامبر دشمنی می کنند؟ چنان که یزید و شمردر کربلا با آل رسول چنان کردند؟ تاچه کین دارند دایم دیو و غول؟ ون یزید و شمر با آل رسول (2/2204) مولانا در برابر یزید و حادثه کربلا موضع صریح و روشنی دارد؛ او یزید و همدستانش را چون دیوها و غول های می بیند که به خاطر کشتن فرزندان پیامبر سزاوار لعن و نفرین ابدی هستند. برخلاف برخی از علمای عامه که در جواز لعن یزید تردید و احتیاط کرده اند. مولانا ارادت ویژه ای به پیامبر رحمت، حضرت محمد دارد و با تعبیرات زیبایی از آن حضرت نام می برد. درکنار او از فرزندانش نیز به نیکی تجلیل می کند؛ هم از فرزندان نسبی او و هم از فرزندان معنوی او: صد هزاران آفرین بر جان او بر قدوم و دور فرزندان او آن خلیفه زادگان مقبلش زاده اند از عنصرجان و دلش گر ز بغداد و هری یا از ری اند بی مزاج آب و گل نسل وی اند شاخ گل هرجا که روید هم گل است خمّ مل هرجا که جوشد هم مل است گر ز مغرب برزند خورشید سر عین خورشید ست نه چیز دگر عیب چینان را از این دم کور دار هم به ستّاری خود ای کردگار (6/175-180 ) مولانا در دفتر ششم مثنوی با تفصیل بیشتری به شهادت امام حسین (ع) می پردازد: شاعری وارد شهر حلب می شود.(این شاعر خود مولاناست که چندین سال در شهر حلب مشغول فراگیری دانش بوده است.) با تعجب مردم را می بیند که زندگی و کسب و کار خود را رها کرده اند و در دروازه انطاکیه جمع شده از صبح تا به شب برای شهدای کربلا عزاداری می کنند: گرد آید مرد و زن، جمعی عظیم ماتم آن خاندان دارد مقیم ناله و نوحه کنند اندر بکا شیعه عاشورا برای کربلا بشمرند آن ظلم ها و امتحان کز یزید و شمردید آن خاندان (6/778-780 ) شاعر از چند نفر می پرسد که چه مصیبت بزرگ، بر کدام انسان عظیم الشأن وارد شده است؟ کدام انسان شریف و مهم از دنیا رفته که شما خود را برای او هلاک می کنید؟ نام او را برای من نیز بگویید و اوصافش را شرح دهید. آخر من شاعرم، برای او مرثیه می سرایم و در این غم بزرگ با شما شریک می شوم. اما مردم جواب دیگری می دهند: آن یکی گفتش که هی دیوانه ای؟! تونه ای شیعه، عدوّ خانه ای روز عاشورا نمی دانی که هست ماتم جانی که از قرنی به است!؟ (6/789-790 ) مولانا به سبک و سیاق خود گفت و گوی شاعر غریبه و مردان شیعه را کنار می گذارد و به اظهار نظر می پردازد: پیش مؤمن کی بود این غصه خوار قدر عشق گوش، عشق گوشوار پیش مؤمن ماتم آن پاک روح شهره تر باشد ز صد توفان نوح (6/791-792 ) شاعر برشیعیان می تازد: از شهادت حسین قرن ها گذشته و شما تازه خبر شده اید؟! آن مصیبت دلخراش را همگان می دانند و برآن فاجعه نوحه و عزاکرده اند. شما چرا دیر خبر شده اید؟! چشم کوران آن خسارت را بدید گوش کرّان آن حکایت را شنید خفته بودستید تا اکنون شما که کنون جامه دریدید از عزا ؟! پس عزا بر خود کنید ای خفتگان ! زان که بد مرگی است این خواب گران(6/794-796 ) مولانا در جواب آن شیعی به این نکته ی مهم اشاره می کند که حادثه کربلا بزرگ تر از آن است که تنها جان شیعیان از آن سوخته باشد و جان های دیگران از آن مصیبت بی خبر و به دور از تأثیرمانده باشد. چنین نیست. بلکه شهادت امام حسین و دیگر راد مردان کربلا آتشی بوده که جان همه ی مسلمانان را به آتش کشیده است. حادثه ی کربلا یک حادثه ی بی نظیر در تاریخ اسلام است که در آن، فاجعه به اوج خودش می رسد. چکونه مسلمانی می تواند از آن برکنار و بی طرف و بی خبر بماند؟! از سوی دیگر این سخن شاعر می تواند یک نوع هشدار برای شیعیان باشد. شیعه نباید از زمانه ی خودش عقب بماند. شیعه باید همیشه در وسط معرکه باشد و چشمان تیز و پر نوری داشته باشد ودایما حوادث روزگار خود را رصد کند. انسان؛ نیی جدا افتاده از نیستان وجود مولانا داستان را با دیدگاه خاص خود از انسان و جهان و تفسیر خود از مرگ و زندگی ادامه می دهد: انسان موجود بهشتی و الهی است که از اصل خود دور افتاده و در این جهان تبعید شده است. نی ای که از نیستان خود بریده شده و هر چه می نالد از این جدایی و دوری است. تا زمانی که به نیستان وجود خویش نپیوسته، به آرامش نخواهد رسید: بشنو این نی چون شکایت می کند از جدایی ها حکایت می کند کز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند (1/1-2 ) این نی ای جدا افتاده، همه ی تلاش ها و تقلا هایش پیوستن به نیستان است و رسیدن به اصل خود: سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق هرکسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش (1/3-4 ) در واقع از نظر مولانا، زبان حال شهیدان کربلا خطاب به معشوق ازلی و ابدی چنین است: گفت: من در تو چنان فانی شدم که پرم از تو ز ساران تا قدم بر من از هستیی من جز نام نیست در وجودم جز تو ای خوش کام نیست زان سبب فانی شدم من این چنین همچو سرکه در تو بحر انگبین همچو سنگی کو شود کل لعل ناب پر شود او از صفات آفتاب بعد از آن گر دوست دارد خویش را دوستیی خور بود آن ای فتا (5/2022-2025 ) مولانا این جهان را زندان می داند؛ زندانی که موجودی به نام انسان در آن تبعید شده است. اگر زندانی به آن عادت کند وزندان را به عنوان منزل دائمی خود پندارد، تا ابد در آن خواهد ماند. او باید تمام تلاشش معطوف به این گردد که دیوار زندان را بشکافد و خود را از آن رها کند. از این خانه ی اجاره ای و موقتی، به خانه ی دایمی خودش نقل مکان کند: این جهان زندان و ما زندانیان حفره کن زندا ن و خود را وارهان مکر آن باشد که زندان حفره کرد آن که حفره بست، آن مکری است سرد مکرها در کسب دنیا باردست مکرها در ترک دنیا واردست چیست دنیا از خدا غافل بدن نی قماش و نقره و میزان و زن ( 1/980-982 ) این جهان و زندگی در آن برای مردان خدای چون امام حسین بهای ندارد. آنان خود را در دخمه ی تنگ و تاریک این جهان اسیر می بینند و برای رهای خود بال بال می زنند. از نظر آنان و با بیان مولانا : کین جهان چاهیست بس تاریک و تنگ هست بیرون عالم بی بو و رنگ ( 3/64 ) این زمین و آسمان بس فراخ کرد از تنگی دلم را شاخ شاخ (3/3543 ) مرگ یا جشن بازگشت؟! مولانا بر آن است که بر مرگ کسی نباید گریست، زیرا انسان با مرگ به آرزویش که پیوستن به اصل خود باشد می رسد. مرگ خود یک گام اساسی به سوی کمال است، پس چرا باید جزع و فزع کرد؟ چرا نباید به استقبال آن آغوش گشود؟! مگر نه این است که ما جزء جدا افتاده و تبعیدی آن کل و جویی انشعاب شده از دریا هستیم؟ پس چرا با سر به سوی اصل خود ندویم؟ جزوها را روی ها سوی کل است بلبلان را عشق بازی با گل است(1/763 ) آن چه از دریا به دریا می رود از همان جا کامد آن جا می رود از سرکوه سیل های تیز رو وز تن ما جان عشق آمیز رو (1/767-768 ) در دفتر سوم مثنوی داستان شیخ عارفی را می آورد که بر مرگ فرزندان خود جزع نمی کند و اشک نمی ریزد. دیگران به سنگ دلی شیخ اعتراض می کنند: ما ز هجر و مرگ فرزندان تو نوحه می داریم با پشت دو تو تو نمی گریی، نمی زاری چرا ؟ یاکه رحمت نیست اندر دل ترا ؟! (3/1776-1777 ) شیخ در پاسخ می گوید: بر همه ی کفار مارا رحمت است گر چه جان جمله کافر نعمت است بر سگانم رحمت و بخشایش است که چرا از سنگ ها شان مالش است آن سگی که می گزد گویم دعا که ازین خو وارهانش ای خدا ! (3/1800-1802) تا آن جا که می گوید من فرزندانم را پس از مرگ آن ها نیز زنده در نزد خود می بینم، به چه دلیل جزع و فزع کنم؟ من چو بینم شان معیّن پیش خویش از چه رو، رو را کنم همچون تو ریش گر چه بیرونند از دور زمان با من اند و گرد من بازی کنان گریه از هجران بود یا از فراق ا عزیزانم وصال است و عناق (3/1819-1821) شیخ صلاح الدین زرکوب مرید و خلیفه مولانا وصیت کرده بود جنازه او را با شادی و وجد و سماع به سوی گورستان ببرند. مولانا به وصیت او عمل کرد و او را با جشن و شادی به گورستان بردند و دفن کردند. ( فروزانفر، زندگی مولوی / خانواده ی مولانا در آخرین روزهای حیات او، به او گفتند: «کاش شما چهار صد سال عمر می کردید تا عالم از حقایق و معارف پر می شد.» ، مولانا در جواب گفت: « مگر ما فرعونیم، نمرودیم؟! ما به عالم خاک برای اقامت نیامدیم. ما در زندان دنیا محبوسیم، امید که به زودی به دوست برسیم.» ( فروزانفر، زندگی مولوی /101 ) مولانا در غزل زیبایی در مورد مرگ خودش چنین وصیت می کند: به روز مرگ چو تابوت من روان باشد گمان مبر که مرا درد این جهان باشد برای من مگری و مگو دریغ دریغ مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد تو را غروب نماید ولی شروق باشد لحد چو حبس نماید، خلاص جان باشد ( دیوان کبیر، غزل 911) مولانا در مورد شهادت امام حسین (ع) نیز چنین دیدگاهی دارد؛ امام حسین و یارانش عاشق خدا بودند، همه ی تلاش عاشق رسیدن به معشوق است. آنان در کربلا زنجیرهای زندان زندگی مادی را شکستند و به معشوق خود رسیدند، دیگر چرا برای آنان نوحه و گریه کنیم؟ زندگی این جهانی برای آنان زنجیر ود و دیوارهای زندان که مانع پروازشان می شد. آنان در کربلا زنجیر ها را پاره و به سمت بالا پرواز کردند : روح سلطانی ز زندانی بجست جامه چه درانیم و چون خاییم دست؟ چون که ایشان خسرو دین بوده اند وقت شادی شد چو بشکستند بند سوی شادروان دولت تاختند کنده و زنجیررا انداختند (6/797-799 ) شعارانسانی و عزّت مندانه ی امام حسین در کربلا که هنوز هم شعار عزت و غیرت و مبارزه است این بود: «هیهات منا الذلّة » پیام حسین برای بشریت این است: زنده ماندن آن قدر ارزش ندارد که به خاطر آن تن به هر پستی بسپاریم و هر ذلتی را به جان قبول کنیم تا چهار روز بیشتر در هوای آلوده ی ظلمانی نفس بکشیم. ما معمولا ارزش عمرمان را در کمیت آن محاسبه می کنیم، در حالی که کیفیت عمر است که ارزش دارد؛ یک روز زندکی مفید و با کیفیت و با نتیجه بیشتر از یک سال عمر بی نتیجه ارزش دارد. از مولانا بشنویم که چه خوب این مضمون را بیان کرده است: این چنین عمری که مایه ی دوزخ است مر قصابان غضب را مسلخ است چون بگویندش که عمر تو دراز می شود دلخوش، دهانش از خنده باز این چنین نفرین، دعا پندارد او چشم نگشاید، سری برنارد او گر بدیدی یک سر موی از معاد اوش گفتی این چنین عمر تو باد! (6/1233-1236 ) مولانا در دفتر سوم مثنوی داستان جنگ حمزه عموی پیامبر را می آورد که داستان همه ی مردان خدا و نیکان و صالحان است. از جمله راز و رمز شتافتن اباعبدالله حسین به سوی شهادت نیز در آن نهفته می باشد؛ حمزه، دلیر مردی بود که پیش از اسلام آوردنش با زره و احتیاط لازم به جنگ می رفت اما از وقتی که به دین اسلام در آمد، بدون زره و کلاه خود و در کمال بی پروایی به مصاف دشمن می شتافت. راز این مسأله را از او پرسیدند: خلق پرسیدند کای عمّ رسول ای هژبر صف شکن شاه فحول نه تو لاتلقوا بأیدیکم الی تهلکه خواندی ز پیغام خدا ! پس چرا تو خویش را در تهلکه می در اندازی چنین در معرکه؟! ( 3/3420-3423 ) جواب حمزه، انگارجواب امام حسین نیز می باشد؛ «ولاتلقوا بأیدیکم الی التّهلکة » (بقره/195) برای کسانی است که دنیا آخرین منزل شان است. اما مردان خدا که زندگانی کوتاه این جهان را حجابی می بینند میان خود و زندگانی جاوید آن جهان ، از آسیب و مرگ و گذشتن از این جهان باکی ندارند و از آن با شورو شوق استقبال می کنند. آنان مصداق این آیه شریفه هستند: «و سارعوا الی مغفرة من ربّکم و جنّة عرضها السموات و الارض اعدّت للمتّقین (آل عمران/133 ) : گفت حمزه: چون که بودم من جوان مرگ می دیدم وداع این جهان لیک از نور محمّد من کنون نیستم این شهر فانی را زبون آن که مردن پیش چشمش تهلکه است امر لاتلقوا بگیرد او به دست وآن که مردن پیش او شد فتح باب سارعوا آید مر او را در خطاب هرکه یوسف دید، جان کردش فدی هرکه گرگش دید، برگشت از هدی مرگ هرکس ای پسرهم رنگ اوست پیش دشمن، دشمن و بر دوست، دوست پیش ترک، آینه را خوش رنگی است پیش زنگی، آینه هم زنگی است آن که می ترسی ز مرگ اندر فرار آن ز خود ترسانی ای جان هوش دار روی زشت توست نه رخسار مرگ جان تو همچون درخت و مرگ، برگ از تو رسته است ار نکو است ار بد ست ناخوش و خوش هرضمیرت از خود است (3/3434-3441 ) مولانا به شیعیان هشدار می دهد که اگر شما پیرو امام حسین هستید باید بدانید که او چرا به استقبال شمشیرها و نیزه ها رفت. او برای حفظ دین و ارزش های آن، همه چیز خود را از دست داد. با کشته شدن او خسارت عظیم بر مسلمانان وارد شد و نه بر او که به دیدار معشوق خود شتافت. بهتر آن است که شما بر غفلت خود و دین و ایمان خراب خود گریه کنید: روز ملکست و گش و شاهنشهی گر تو یک ذرّه از ایشان آگهی ور نه ای آگه، برو بر خود گری زان که در انکار نقل و محشری بر دل و دین خرابت نوحه کن که نمی بیند جز این خاک کهن ور همی بیند، چرا نبود دلیر؟ پشتدار و جان سپار و چشم سیر؟ در رخت کو از می دین فرّخی؟ گر بدیدی بحر، کو کفّ سخی؟ آن که جو دید آب را نکند دریغ خاصّه آن کو دید آن دریاو میغ (6/800-805) مذهب حسینی؛ عشق نکته مهم در باره دیدگاه مولانا در مسأله این است که مذهب مولانا مذهب عشق است. او در واقع شیعه و سنّی به معنای متعارف که امروزه مرز کشی شده نیست. در کلام نیز، او نه اشعری و نه معتزلی و نه شیعی است. مولانا صاف و خالص پیرو خداست. معشوق خداوند است که مظهر و نماد همه ی خوبی ها، پاکی ها، نیکی ها و خرد ورزی هاست.و فراتر از هر تعریف و چارچوبی. اندیشه مولانا از بسیاری از پایبندی های کوچک گذشته است. او به خدا رسیده و خدایی شده بود و همه ی کسانی را که خدایی شده بودند و به بی رنگی رسیده بودند دوست می داشت. کسی که به خدا می رسد به چه چیزی نمی رسد؟ به گفته ی خود او : نام احمد، نام جمله انبیاست چون که صد آمد، نود هم پیش ماست مذهب عشق، بریدن از همه کس و همه جا و پیوستن کامل به معشوق اصلی ازلی و ابدی می باشد و مولانا مرزها را شکسته و به آن رسیده بود: ملّت عشق از همه دین ها جداست عاشقان را ملّت و مذهب خداست زان که خود ممدوح جز یک بیش نیست کیش ها زین روی جز یک کیش نیست ( 3/2124) سراسر زندگی و آثار مولانا بر باور او گواه است و نشانه ی آشکاری از عشق و دلدادگی بی چون و چرای او به معشوق اصلی: عاشقی گر زین سر و گر زان سر است عاقبت ما را بدان سر رهبر است هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن گر چه تفسیر زبان روشن گر است لیک عشق بی زبان روشن تر است چون قلم اندر نوشتن می شتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت آفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیلت باید از وی رو متاب ( 1/110-116) عشق، فراتر از حساب گری های معمول است. کاری که امام حسین کرد در چارچوب عقل حساب گر معاش اندیش مصلحت سنج نمی گنجد. کار او برای عالمان و عاقلان و سیاست مداران آن زمان نیز قابل درک نبود. بزرگانی چون محمد ابن حنفیّه و عبدالله ابن جعفر و عبدالله ابن عباس و دیگران با تحلیل و بررسی حوادث سیاسی و اجتماعی و در نظر گرفتن قدرت خشن حاکم و بی ارادگی و ناتوانی مردم کوفه، آن حضرت را از رفتن به طرف کوفه به شدت منع می کردند. در ظاهر پیشنهاد آن ها عاقلانه و مبتنی برتحلیل بود. اما آنان از عشق و سوزی که جان حسین را به آتش کشیده بود و می سوزاند، بی خبر بودند. امام در جواب خیرخواهی بزرگان مکه و مدینه اندکی از شعله های آتش عشق مقدس را نشان می دهد. البته با بیان مولانای بلخی: گفت: ای ناصح خموش کن چند چند پند کم ده، زان که بس سخت است بند سخت تر شد بند من از پند تو عشق را نشناخت دانشمند تو آن طرف که عشق می افزود درد بوحنیفه و شافعی درسی نکرد تو مکن تهدید از کشتن که من تشنه ی زارم به خون خویشتن عاشقان را هر زمانی مردنی است مردن عشّاق خود یک نوع نیست او دو صد جان دارد از جان هدی وآن دو صد را می کند هردم فدی هر یکی جان را ستاند ده بها از نبی خوان عشرة امثالها گر بریزد خون من آن دوست رو پای کوبان جان برافشانم بر او آزمودم مرگ من در زندگی است چون رهم زین زندگی پایندگی است اقتلونی، اقتلونی یاثقات انّ فی قتلی حیاتا فی حیات (3/3830-3839) از نظر مولانا انسان مراحل سختی از تکامل را طی کرده است؛ انسان در آغاز جماد بوده است. خود را به مرحله نباتی رسانده و سپس تبدیل به موجود حیوانی شده است. سرانجام با سعی و تلاش بسیار خود را به مرحله ی انسانی رسانده است. اما انسان موجودی نیست که در این منزل توقف کند. با یک مردن دیگر او از جسم خاکی خود جدا شده به موجود افلاکی بدل شده در صف فرشتگان قرار می گیرد. تازه آن هم پایان راه نیست زیرا سیر انسان الی الله است و آن هم که نهایتی ندارد. انسان اگر با مجاهده به الله هم برسد باز هم متوقف نمی شود زیرا تازه به بی نهایت رسیده است که سیر فی الله باشد: از جمادی مردم و نامی شدم وز نما مردم به حیوان بر زدم مردم از حیوانی و آدم شدم پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم حمله ی دیگر بمیرم از بشر تا برآرم از ملایک پرّ و سر وز ملک هم بایدم جستن ز جو کلّ شیئ هالک الا وجهه بار دیگر از ملک قربان شوم آن چه اندر وهم ناید آن شوم پس عدم گردم، عدم چون ارغنون گویدم که انّا الیه راجعون (3/3901-3906 ) حضرت مولانا یک اندیشه ی کلی را در آثار خود به ویژه در مثنوی شریف تکرار می کند و آن این است که اگر می خواهی با حقیقت عالم هستی پیوند بخوری و جزء آن کل گردی، باید از خود و خودیت خودت رها شوی. پیش از آن که به مرگ طبیعی بمیری، باید در پیشگاه معشوق، مرگ آگاهانه و خود خواسته را انتخاب و خودت را قربانی کنی. دو من در این بارگاه نمی گنجد؛ به ناچار یکی از میان بر داشته شود و آن هم تو هستی که باید خود و منیّت و صفات بشری خود را از سرراه برداری و امام حسین چنین کرد: هیچ کس را تا نگردد او فنا نیست ره در بارگاه کبریا چیست معراج فلک؟ این نیستی عاشقان را مذهب و دین نیستی او مهذّب گشته بود و آمده کبر را و نفس را گردن زده (6/232-234) ارادت مولانا به امام حسین و یارانش به مثنوی محدود نمی شود. او در غزلیات خود نیز به حادثه کربلا اشاره هایی دارد که لازم است جداگانه بررسی شود. از آن میان غزل معروفی است که در آن مولانا با نگاه عرفانی خاص خود و بیان رسا از شهدای کربلا تجلیل می کند و محبت خود را نسبت به آنان ابراز می دارد. با خواندن ابیاتی از این غزل، نوشته را به پایان می بریم: کجایید ای شهیدان خدایی؟ بلا جویان دشت کربلایی کجایید ای سبک روحان عاشق؟ پرنده تر ز مرغان هوایی کجایید ای شهان آسمانی؟ بدانسته فلک را در گشایی کجایید ای ز جان و جا رهیده کسی مر عقل را گوید کجایی؟! کجایید ای در زندان شکسته؟ بداده وامداران را رهایی کجایید ای در مخزن گشاده؟ کجایید ای نوای بی نوایی؟ در آن بحرید کین عالم کف اوست زمانی بیش دارید آشنایی کف دریاست صورت های عالم ز کف بگذر اگر اهل صفایی (غزل 2708 )
|
Comment by مهمان در تاریخ ۱۳۸۸-۰۶-۰۶ ۱۶:۱۲:۴۰
| |