رویدادها
رويدادهاي ساسي اجتماعي هفته اخير
رويدهاي فرهنگي هفته اخير
رويدادهاي سياسي اجتماعي
رويدادهاي فرهنگي هفته گذشته
رویدادهای فرهنگی هفته اخیر
◄ رويدادهاي فرهنگي هفته گذشته
◄رويدادهاي فرهنگي ماه حمل
جشن نيكوكاري كتاب
◄رويدادهاي فرهنگي
◄اول فروردين روز جهاني شعر
◄تاسیس شعبه دانشگاه الازهر در افغانستان
معرفی برترین های جشنواره کتاب علامه محمود طرزی
تمجيد «معلم دامغاني» از موفقيت جهاني شاعران و نويسندگا
«از ياد رفتن» تنها رمان برگزيده جوايز خصوصي در سال 87
برگزاری اولین نمایشنامه خوانی در خانه ادبیات افغانستا
جايزه‌ي شعر خبرنگاران به الياس علوي رسيد
گلچين صبح « يادمان استاد ناصر نصيب »
رويدادهاي فرهنگي
بررسی کارنامه ادبی عباس آرمان
«عطر لیمو» کتاب تازه ای از محمود جعفری
بررسي‌ شعر عاشورايي ‌افغانستان
ششمين مجمع بين المللي استادان زبان و ادبيات فارسي
«گنجشك تبعيدي» مجموعه شعر تازه محمدحسين فياض
كتاب تازه اي از دكتر عباس پويا
رويدادهاي فرهنگي اين هفته
پنجمين شب از سلسله شبهاي كابل
فیلم خشت و دل در واتيكان
کنگره بین المللی عرس بیدل در تهران

غم دل با تو گفتنم هوس است چاپ
محمد شريف سعيدي   

غم دل با تو گفتنم هوس است

Image

حمیدحسینی بالای بیست، جوان خوش سیما، مودب وخوش برخورد بود. شش ماهی در مزار شریف در یک محیط بودیم وشش ماهی در شبرغان در محیطی نزدیک تر. باهم زیاد تنیس بازی می کر دیم وشطرنج می زدیم. از شغلش راضی نبود ومرتب قصد می کرد راهی اروپا شود اما خانواده اش راضی نمی شدند جوان بیست وچند ساله شان را از خود شان دور کنند. حمید غالبا سلمانی می رفت ولباس های رنگارنگ می پوشید ومی گفت: به هر صورت سعی می کنم خودم را تغیر بدهم تا کسی نشناسد با خارجی ها کار می کنم.حمید همیشه خندان بود وپر از طراوت وسرزندگی. همیشه از زندگی می گفت  وزندگی نام دخترکوچک برادرش نیز بود که هی دلش برای او تنگ می شد وبه مادرش زنگ می زد ومی پرسید: مادرجان زندگی چطور است؟ حمید با مادر خود هم خیلی رفیقانه حرف می زد انگار دو دوست صمیمی باهم قصه می کنند.

بهار امسال با دوستانش زیادتر دشت لیلی ، قوش تپه ودرزآب می رفتند. همیشه نگران بود ومی گفت: سعیدی صاحب مه واقعا می ترسم. با این هم مجبور بودبعضی شب را در دشت لیلی صبح کند ودر دامن گل وسبزه بهاری دشت لیلی رنگارنگ عکس بگیرد. وقتی که می خواستم با او خدا حافظی کنم برایم سوغات خریده بود. یک جوره پیرهن تنبان افغانی، یک تی شرت غربی ومی گفت : سعیدی صاحب داخلی وخارجی اس هر کدامش سرجایش خوب اس.

 از افغانستان که آمدم با بعضی از دوستان تماس داشتم از جمله با حمید که هر از گاهی پیامکی  وشوخی یی می فرستاد.آخرین پیامکش تبریکی عید روزه بود وبا یک عالم عذر تاخیراز برادر بزرگش که من باشم.

امروز چهارشنبه 11 نوامبر 2009 طبق معمول پس از خوردن صبحانه سری به سایت ها زدم ورسیدم به سایت وزارت دفاغ سویدن که خبر کشته شدن یک ترجمان وزخمی شدن پنج سویدنی را جار می زد. بلا فاصله زنگ زدم تا بدانم ترجمان کشته شده کیست. شمس ترجمان مقیم شبرغان پاسخم را داد وگفت :رفیقت حمید حسینی شهید شد. باری امروز غمی بزرگ در دلم جا خوش کرد. آیا واقعا حمید حسینی دیگر نمی خندد واس وام اس نمی کند واین پیامک های ثبت شده در موبایل من مربوط به کسی است که دیگر در بین ما نیست؟ باورکردنی نیست. امروز تصور وضعیت خانواده او برای من غیر قابل تصویر است. پدر ، مادر، برادران وخواهرانی که هر چند ساعت با او به تماس شدند تا از وضعیت او آگاه شوند اکنون چگونه ناباورانه یک عالم امید وآرزوی جوان شان را تکه تکه می بینند وچاره یی ندارند جز این که مثل هزاران خانواده دیگر عصاره حیات وثمره زندگی شان را یک شبه خاک کنند. لعنت به جنگ لعنت به جهل که لبخنده ها را می کشد. غزل پایین یادی از حمید است واز زمان کوتاه دوستی با یک جوانی که در اوایل راه از رفتن ماند...


 گل وگلوله

به خنده دیدمش وخون نداشت لبهایش

تموز سوخته بود آفتاب فردایش

 

اگرچه لهجه اش از آفتاب پرمی شد

در ابر بود دو ابروی ماه پیمایش

 

گلی که جامه ضد گلوله می پوشید

که منفجر نشود غنچگی لبهایش

 

بهار بود وبه دامان دشت لیلی بود

که بین لاله گرفتیم عکس زیبایش

 

ز مهربانیش این بس که بین کوچی ها

سگان خیمه دویدند پیش پاهایش

 

همیشه زمزمه اش زندگی وشادی بود

خوشی وخنده اش انگار نان وحلوایش

 

هزار پاره شد آن قلب عاشقانه ما

که سرخ تربرسد سیب سرخ سیمایش

 

اوپسالا

2009-11- 11

 


یادداشت های بازدیدکنندگان

Comment by مهمان در تاریخ ۱۳۸۸-۰۸-۲۹ ۲۰:۰۳:۲۲
لعنت صد هزار لعنت بر جنگ

Comment by مهمان در تاریخ ۱۳۸۹-۰۱-۱۹ ۱۲:۳۲:۴۲
حسین دار شفائی هستم .میخواهم احساساتم را با شعر آقای سعیدی به شما بیان کنم ..........!!!واقعا درد آور است ...سخت متاثرشدم...!!خداوند مغفرت اش کنم  
گل وگلوله 
 
به خنده دیدمش وخون نداشت لبهایش 
 
تموز سوخته بود آفتاب فردایش 
 
 
 
اگرچه لهجه اش از آفتاب پرمی شد 
 
در ابر بود دو ابروی ماه پیمایش 
 
 
 
گلی که جامه ضد گلوله می پوشید 
 
که منفجر نشود غنچگی لبهایش 
 
 
 
بهار بود وبه دامان دشت لیلی بود 
 
که بین لاله گرفتیم عکس زیبایش 
 
 
 
ز مهربانیش این بس که بین کوچی ها 
 
سگان خیمه دویدند پیش پاهایش 
 
 
 
همیشه زمزمه اش زندگی وشادی بود 
 
خوشی وخنده اش انگار نان وحلوایش 
 
 
 
هزار پاره شد آن قلب عاشقانه ما 
 
که سرخ تربرسد سیب سرخ سیمایش

بررسی امنیتی. لطفا کد امنیتی را وارد کنید گوش دادن به کد

 

منوی اصلی
صفحه اصلی
سینما
طرح های آینده
دین
در باره ما
حقوق
تاریخ
جستجوی پیشرفته
اندیشه
اقتصاد
جامعه
   
شعر
موسیقی
داستان
زبان و ادبیات
تیاتر
   
شماره جدید
متفرقه
سطر اول
طنز
آرشیو مطالب
گالری عکس
تماس با ما
ورود و خروج
نام کاربری

کلمه عبور

مرا به ياد داشته باش
فراموش کردن کلمه عبور
ثبت نام نكرده ايد؟ عضویت
تبلیغات
سالنامه فرهنگي دردري منتشر شد سالنامه فرهنگي دردري منتشر شد
شماره جديد فصلنامه خط سوم منتشر شد شماره جديد فصلنامه خط سوم منتشر شد
قصه های هزاره های افغانستان قصه های هزاره های افغانستان

  تعداد کل بازدیدها

website monitoring service
website monitoring service

 

 
    Copy right 2007-2008
All rights reserved for dorredari.com