|
عصرهايي با داستان
آنتون چخوف (1860-1904) از نويسندگان معروف روسيه است. حدود هفت صد- هشت صد، داستان نوشته است. اما همه اين داستانها، خوب نيست. چونكه چخوف از راه داستان نويسي امرار معاش ميكرده، لذا خيلي از داستانهايش را به خاطر قرار دادي كه با فلان نشريه داشته نوشته است و اين امر، هم نويسنده را از "من" واقعي و ديدگاه راستين و دغدغه اصلي ذهنش، دور ميكند و هم، مجبور ميكند به سوژههاي بسيار دم دستي بپردازد. اما از اين نكته اگر بگذريم، چخوف از جمله نويسندگان تاثير گذار براي اسلافش در حوزه ادبيات داستاني بوده است. چخوف در ابتداي نويسندگي اش، از لحاظ نوع داستان نويسي؛ دنباله رو "گي دو موپاسان" بوده و در اين دوره بيشتر داستانهاي حادثهاي و سرگرم كننده خلق ميكرده است. اما در مرور زمان كم كم راه خودش را از موپاسان جدا ميكند و حادثه داستان را، برعكس موپاسان، به سمت درون داستانهايش سوق ميدهد و با ايجاد فضاي بخصوص و استفاده از رنگ و فضا سازي، ذهن كاركترهاي داستانهايش را ميكاود و حس محكمي بين خواننده و شخصيتهاي داستانها ايجاد ميكند. چون كه معتقد بود؛ داستانهاي حادثه اي نميتواند واقعيتهاي جامعه را به خوبي بيان نمايد. خصوصيت ديگر داستان نويسي چخوف؛ ايجاز و دوري از احساسات است. نويسنده، با حوصلهمندي و خونسردي تمام، صحنههاي داستانهايش را ميآفريند و بدون كوچكترين ابراز همدردي و جانبگيري از شخصيتهاي مظلوم در داستانها، همه چيز را به شكل بسيار حس برانگيز به تصوير ميكشد و قضاوت و تحليل را به عهده خواننده ميگذارد. اين خاصيت، در بسياري از داستانهايش ديده ميشود و در داستان اين هفته؛ "شادي"، به خوبي مراعات شده است. چون او معتقد بوده است كه نبايد نويسنده خودش را وارد معركه كند و نگاه جهتگيرانه داشته باشد. از ديگر ويژگيهاي داستانهاي اين نويسنده، عيني بودن و رعايت ايجاز است. نويسنده در داستانهايش دچار پر گويي نشده است و سعي كرده است همه چيز، در داستان، سر جاي خودش باشد و جزئيات، نقش اساسي در كليت داستان داشته باشد. لذا معتقد بوده كه "اگر تفنگي را در پرده اول از ديوار ميآويزيد، در پرده دوم يا سوم حتما تير آن را بايد خالي كنيد." داستانهاي چخوف خاصيت شعر را دارد؛ البته نه در نوع پردازش زبان، اغراق و جاندار پنداري، بلكه از آن روي كه نميتوان داستانهايش را به شكل كامل و بدون نقص تعريف كرد. طرحهاي داستانها، اگر تعريف بشود هم؛ حتما چيزي جا ميماند. اين خاصيت در شعر هم است. شعر را نميتوان به شكل حس برانگيز تعريف كرد، آنچنانكه ميتوان از شنيدن يا خواندنش، لذت برد. داستان "شادي" تمام ويژگي نويسندگي چخوف را در بر دارد. داستاني است كه در آن مثل همه داستانهاي چخوف نگاهي به قشر متوسط جامعه داشته است؛ با طنز تلخي كه خواننده، در عين حال كه ممكن است، به خنده اي تلخي برسد، اما غم سنگيني او را فرا خواهد گرفت. استفاده خوب از ديالوگ و عينت و شاعرانگي، از ويژگيهاي ديگر اين داستان است. شادي آنتوان چخوف ترجمه عباس باقري نيمه شب بود، ميتيا كولدارف، برانگيخته و با هيجان، به سرعت داخل خانة پدرش شد و شروع به سر كردن توي اتاقها كرد. پدر و مادرش ميخواستند بخوابند. خواهرش در تختخواب بود و آخرين صفحات رماني را ميخواند. برادران دانش آموزش خوابيده بودند. پدر و مادرش با تعجب پرسيدند: «از كجا ميآيي؟ چته؟» «آه نپرسيد! فكرش را نميكردم! نه، هيچ فكرش را نميكردم! اين... اين باوركردني هم نيست!» ميتا زد زير خنده و روي صندلي راحتي نشست. از خوشحالي روي پايش بند نبود. «باور كردني نيست! اصلاً نميتوانيد تصورش را بكنيد! ببينيد!» خواهرش از تختخواب پايين جست، خود را در ملافهاي پيچيد و به برادرش نزديك شد. برادرانش از خواب بيدار شدند. «چته! راستي كه تو خيلي مضحكي!» «از خوشحالي است، مامان! الان همة روسيه مرا ميشناسند! همه! پيش از اين تنها شما ميدانستيد كه در دنيا يك ديمتري كولدارف، مستخدم ادارة پست وجود دارد و حالا تمام روسيه اين را ميداند! مامان! آه خدا!» ميتيا دوباره برخاست و باز شروع كرد به دويدن توي اتاقها، بعد دوباره نشست، «آخر چه خبر شده؟ درست شرح بده!» «شما مثل حيوانات وحشي زندگي ميكنيد، روزنامه نميخوانيد، به اجتماع توجهي نداريد، اين همه چيزهاي جالب توجه در روزنامهها هست! هر اتفاقي بيفتد، فوراً منتشر ميشود، هيچ چيز مخفي نميماند! چقدر خوشوقتم! آه، خداي من! روزنامهها فقط از آدمهاي برجسته صحبت ميكنند و الان از من حرف ميزنند!» «چي ميگي؟ كجا؟» رگ پاپا پريد. مامان تصوير مقدس را نگاه كرد و صليبي كشيد. برادرها پا شدند و همانطور با پيراهنهاي كوتاه شب، به برادر بزرگشان نزديك شدند. «آره، روزنامهها راجع به من مطلبي نوشتهاند، الان همة روسيه مرا ميشناسد! مامان، اين شماره را به ياد داشته باشيد! چند دفعه آن را ميخوانيم، گوش كنيد.!» ميتيا روزنامهاي از جيب درآورد، به پدرش داد و قسمتي را كه با مداد آبي دور آن را خط كشيده بود، نشان داد: «بخوانيد!» پدر عينكش را گذاشت. «بخوانيد ديگر!» مامان تصوير مقدس را نگاه كرد و صليب كشيد. پاپا سرفهاي كرد و شروع به خواندن كرد: «در تاريخ 9 دسامبر، ساعت يازده شب، ديمتري كولدارف، مستخدم ادارة ثبت...» «گوش كنيد، بقيه را گوش كنيد.» «...ديمتري كولدارف، مستخدم ادارة ثبت، موقع خروج از شيره كش خانهاي كه در خيابان برناي كوچك، منزل كوزيخني، واقع است، در حال نشئه...» «با سيمون پترويج بودم... تا جزئياتش را هم شرح داده! ادامه بدهيد! گوش كنيد!» «...و در حال نشئه، سر ميخورد و زير دست و پاي اسب كالسكهاي كه در ايستگاه بوده و به ايوان درتف، روستاي دهكدة دوريكيند، از ايالت بوخنوسك تعلق داشته است، ميافتد. اسب ميترسد، كولدارف را لگدمال ميكند، سورتمهاي را كه كولف تاجر مسكوي در آن نشسته بوده است، زير پا مياندازد و پا به فرار ميگذارد و سرايدارها جلوش را ميگيرند. كولدارف را كه داشته بيهوش ميشده به كلانتري ميبرند و پزشك او را معاينه ميكند. ضربهاي كه به پس گردن او وارد آمده بوده...» «اين ضربه از مالبند بود، پاپا بقيه، بقيه را بخوانيد!» «كه به پس گردن او وارد آمده بوده است جزي تشخيص داده شد. يك بازپرسي شفاعي راجع به قضيه به عمل آمد، مضروب تحت معالجات پزشكي قرار گرفته است...» «به من گفتند پشت گردنم را كمپرس آب سرد كنم. حالا خوانديد؟ هان؟ اين طور! الان اين روزنامه دور روسيه ميگردد. بدش اينجا...» ميتيا روزنامه را گرفت، تا كرد و در جيب انداخت. «الان ميبرم منزل ماكارف، بهش نشان ميدهم... بايد به ايوانيتسكي، به ناتالي، ايوانونا و به آنسيم بازيليوچ هم نشان داد... رفتم! خداحافظ.» ميتيا كلاهش را سر گذاشت و فاتح و خوشحال به كوچه گريخت. |