|
صفحه 1 از 4 راهي به سوي روشناي آيا مي فهميم آنچه را كه مي گوييم؟ سوره فاتحه از بس تكرار مي شود كه فكر نمي كنم كسي حتي عوام الناس با آن از لحاظ واژگان دچار مشكل باشد. با اينهم چون اين سوره مباركه سرشار از معارف زلال مي باشد، هرچه پيرامون آن گفتگو شود، كم است. فراموش نكنيم كه اين سوره از آن سوره هايي است كه نعره شيطان را بر كشيده است. امام صادق عليه السلا م مي فرمايد :" رنّ إبليس أربع رنّات، أولهن يوم لعن، و حين أهبط إلي الأرض، و حين بعث محمد صلي الله عليه و آله علي حين فطرة من الرسل، و حين أنزلت أم الكتاب..." (خصال/ج1/ص240) شما وقتي اين سوره مباركه را پيش رو قرار مي دهيد، با واژه هاي بر مي خوريد كه دوست داريد بيشتر در باره آنها بدانيد. اين واژه هاي پاك و نوراني اينها هستند : بسم، الله، الرحمان، الرحيم، الحمد، رب، العالمين، مالك، الدين، ساختار اياك نعبد و اياك نستعين، هدايت، صراط، انعمت عليهم، المغضوب عليهم و "الضالين". شما كمي اگر با عربي سروكار داشته باشد، وقتي در جاي ديگر با اين واژه –بسم- بر بخوريد، بلا فاصله حكم فعل را بر وي جاري مي كنيد، مي خوانيد : بَسَم، بَسِم يا بَسُم. چرا اينطور است؟ چون اين ساختار تنها در : بسم الله، زيبا زيبا نشسته است و در هر جاي ديگر اگر اين منظور را اراده كنيم، بايد اين كلمه با همزه وصل همراه باشد، مثل : باسم ربك الذي خلق. آيا دليلي دارد كه در اينجا بدون همزه و در جا هاي ديگر حتما با همزه وصل باشد؟ من هنوز با دليل قانع كننده اي بر نخوردم، جز اينكه بسياري از مفسرين معتقدند كه كثرت استعمال باعث حذف اين همزه شده است. اما در رابطه با كلمه مباركه " الله " سخنهاي فراوان گفته شده است، زيرا كه : از هرچه بگذري سخن دوست خوش تر است. آيا اين كلمه مقدسه علَم است يا يك مفهوم كلي كه در خارج منحصر به فرد است؟ آيا اين واژه پاك مشتق است يا جامد؟ برخي معتقدند كه اين واژه يك مفهوم كلي يا به عبارت ديگر اسم جنس است. اما بسياري از مفسرين از جمله علامه طباطبايي معتقدند كه "الله" علم است. البته ايشان اضافه مي كند كه در اثر غلبه استعمال علم شده است. علَم چيست؟ يادم هست كه من خودم مدتها، اين واژه ذهنم را مشغول مي كرد و مي دانم بسياري از طلبه ها و دانشچويان علوم قرآني شبيه من درگير اين موضوع هستند. با اينكه بار ها مي خوانيم : اسم يعين المسما مطلقا علمه كجعفر و خرنقا! علَم در حقيقت همان اسم ويژه و مخصوصي است كه توسط آن، آن چيز يا كس از ديگران متمايز مي شود. به عبارت ديگر اسم خاص هر كسي علم آن كس است. پس سوال اين است كه آيا آن نيروي مقتدري كه جهاني با اين گستردگي آفريده است، اسم ميمونش "الله" است؟ مي گوييم آري همان ذات واجب الوجود، اسم مطهرش "الله" است كه همين اسم يعني "الله" تمام صفات كمالي را هم در بر دارد. بعبارت ديگر "الله" جامع تمام صفات زيباي الهي است؛ شما وقتي "الله" مي گويييد، الملك، القدوس، السلام، المؤمن، المهيمن، عزيز، الجبار، المتكبر، و "الرحمن" و "الرحيم" و…را شامل مي شود اما هريك از اينها يكي از صفات زيبا را مصور مي كند. صفات زيباي الهي در قرآن مجيد به صورت محدود و پراكنده و متناسب با آن موضوع ذكر شده است. در دعاي جوشن كبير حدود هزار صفت از از اين صفات زيبا آمده است و مسلما محدود به آنهم نيست. بعضي ها تا سه هزار صفت را مي گويند، ديده اند كه البته اين را من از زبان يكي از زنده ياد ها شنيده ام. اما باز هم به اين ها محدود نمي شود. به نظر من اين موضوع يك تلاش همه جانبه لازم دارد تا كسي يا كساني به جايي برسند. آنچه را كه مي خواستم ياد آور بشوم اين نكته بود كه يكي از صفات زيباي الهي خالق است : هو الله الخالق البارئ المصور، و يكي ديگر از صفات زيبا عالم است : عالم الغيب والشهادة. عزيز مقتدر وقتي مي خواهد گستره معلوماتش را بيان كند يا شمار مخلوقاتش را به تصوير بكشد، مي فرمايد : اگر تمام درختان قلم شود و دريا كه به پشتاني اش هفت درياي ديگر بشتابد و مركب شود، نمي توانيد عدد مخلوقات الهي را محاسبه كنيد و يا گستره معلومات الهي را تعيين نماييد. يعني اينكه دريا ها خشك مي گردد و قلم ها از كار مي افتد اما شماره كنندگان هنوز در خط اول شمارشند. و اين جاست كه انسان در بهت پر شكوهي فرو مي رود و با خودش مي گويد در برابر عجب بي مانندي قرار گرفته ام! نگاه كنيد چه زيبا است : وَلَوْ أَنَّمَا فِي الْأَرْضِ مِن شَجَرَةٍ أَقْلَامٌ وَالْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَّا نَفِدَتْ كَلِمَاتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (لقمان/27) اينكه دو مثال آوردم، به خاطر اين است كه مرحوم طبرسي "كلمات" را بمعني معلومات الهي بهتر مي داند و مرحوم طباطبايي به معناي مخلوقات. از موضوع دور نشويم، صحبت اين بود كه "الله" علم است يا خير؟ اين موضوع وقتي سوال بر انگيز تر مي شود كه بيشتر با قرآن انس پيدا كنيد. آنوقت است كه با ضميرهايي رو به رو مي شويد كه در مرجع آنها تامل خواهي كرد. مثلا : قل هو الله احد. درست كه اين ضمير را فرهيختگان با توجيه ضمير شأن و قصه حل مي كند. اما باز مي خوانيد : هو الله الذي لا اله الا هو. اگر در اينجا مشكل براي شما حل شد، جاهاي ديگر بايد به دنبال توجيه بگرديد. آيا اين كلمه مباركه مشتق است يا جامد؟ به عبارت ديگر، آيا از ابتدا، اين واژه، "الله" بوده است؟ يا اينكه ريشه در جاي ديگر دارد و از آنجا گرفته شده است؟ قبل از بر رسي بيشتر به اين نظريه، نگاه كنيد :" و "الله" اسم مرتجل جامد، و الألف و اللام فيه لازمة لا للتعريف، قال الواحدي : اسم تفرّد به الباري سبحانه يجرى فى وصفه مجرى الأسماء الأعلام، لا يعرف له اشتقاق، و قال الأقليشى : إن هذا الاسم مهما لم يكن مشتقا كان دليلا على عين الذات، دون أن ينظر فيها إلى صفة من الصفات، و ليس باسم مشتق من صفة، كالعالم و الحق و الخالق و الرازق، فالألف و اللام على هذا فى "الله" من نفس الكلمة، كالزاى من زيد، و ذهب إلى هذا جماعة، و اختاره الغزالي و قال : كل ما قيل فى اشتقاقه فهو تعسّف. و قيل : مشتق من التّألّه و هو التعبد، و قيل : من الولهان، و هو الحيرة لتحيّر العقول فى شأنه. و قيل : أصله : الإله، ثم حذفت الهمزة و نقلت حركتها إلى اللام، ثم وقع الإدغام و فخمت للتعظيم، إلا إذا كان قبلها كسر." (ابن العجيبة/البحر المديد في تفسير القرآن المجيد) چنانكه مي بينيد اين مفسر جامد بودن واژه "الله" را ترجيح مي دهد و مشتق بودن آن را به "قيل" نسبت مي دهد. اما مفسران ديگر چون طبرسي و علامه طباطباي نظر ديگري دارند. صاحب مجمع البيان هرچند نظرش را صريحا بيان نمي كند ولي چهار ريشه براي كلمه مباركه "الله" ذكر مي كند و بر خلاف عادت هميشگي اش كه اول انتخاب خود را بيان مي كند و بقيه نظريه ها را به "قيل" نسبت مي دهد، در اين جا اين كار را نكرده است. اما به نظر مي رسد صاحب الميزان در مشتق بودن واژه "الله" ترديدي ندارد و از همان ابتدا دو ريشه را براي اين واژه پاك مطرح مي كند. مي گويد :" و اما لفظ جلاله " الله" اصل آن "ال إله" بوده ، كه همزه دومى در اثر كثرت استعمال حذف شده ، و بصورت الله در آمده است ، و كلمه "إله" از ماده "أله" باشد ، كه به معناى پرستش است، وقتى مىگويند : أله الرجل و يأله، معنايش اين است كه فلانى عبادت و پرستش كرد ، ممكن هم هست از ماده "وله " باشد، كه بمعناى تحير و سرگرداني است..." (ترجمه الميزان/ج1) البته اين دو ريشه را طبرسي پيش از علامه در تفسيرش ياد آور شده. نظر علامه از آن لحاظ اهميت دارد كه با انتخاب، اين دو ريشه را مطرح كرده است. پس هر گاه چشمت با لفظ زيباي "الله" تلاقي كرد، مي بايد دو معني در ذهنت تداعي كند : 1- كرنش و تعبد در برابرش 2- بهت و تحير. تحير در شناخت او كه فرياد صاحبدلان را بَر كرده است : از هر طرف كه رفتم جز حيرتم نيفزود. و يا خود راهنماي اين طريق، كه درود خدا بر روان پاك او و خاندانش باد، مي فرمايد :" ما عرفناك حق معرفتك و ما عبدناك حق عبادتك." (شرع نهج البلاغة / علامه جعفري / ج2). تحير در مخلوقاتش، از ريز ترين موجودات تا بزرگترين سياره ها و كهكشانها. وقتي در يك شب صاف و بي ابر، به سمت آسمان مي نگري ميليارد ها ستاره با تو چشمك مي زنند. اما در واقع هر كدام اين ستاره ها يا به اندازه اين كره زمين است و يا بزرگتر كه در يك فضاي لا يتناهي دور خودش مي چرخد و يك لحظه ايستادن يا خروج از مدارش را در سر نمي پروراند، زيرا به اينها اينچنين دستور داده شده است. تحير در كار هايش. اين نكته واضح است كه : ظالمان همسازند و تنها توفان كودكان نا همگون مي زايد. هميشه ظالمان از هر قشري كه بوده تحت پوشش مذهب يا غير مذهب، با هم سازگار بوده و در پي حفظ منافع شان همسو. اگر هم دعوايي بوده از محدوده زبان تجاوز نمي كرده. اما گاهي مي بينيم كه دو تا ظالم بي هيچ دليلي واقعا شاخ به شاخ مي شوند تا شاخ شكسته بر گردند فوج فوج انسانها درب هاي زندان ها را شكسته اند. ديدن اين صحنه ها و در حيرت فرو رفتن، از اين لحاظ اهميت دارد كه تحير آگاهانه مقدمه تفكر است و تفكر مقدمه بيداري و آنگاه كه انسان به بيداري رسيد، آغاز بريدن بند ها است و لحظه هاي رهايي از غير او. البته بيداري پيش از مرگ نه بعد از مرگ. زيرا بعد از مرگ همه بيدار مي شوند كه : الناس نيام اذا ماتوا انتبهوا (نهج البلاغه) مي رسيم به دو واژه ديگر : الرحمن و "الرحيم". اين دو صفت زيبا از آن لحاظ در پي آمده است كه رحمان را مي گويند شكل و ريخت مبالغه را دارد و تداعي گر رحمت عام الهي. در دنيا موجودي نيست كه اين رحمت واسعه شامل حالش نشود. ولكن رحيم شكل و ريخت صفت مشبه را دارد و آن رحمت ثابت و پايدار و ويژه است و در نتيجه مخصوص كساني است كه در راه او تلاش كرده اند و زحمت كشيده اند، راه جان بازي در پيش گرفته اند، شب زنده دار بوده و يا در راه او كوله بار آوارگي را به دوش كشيده اند. اين رحمت در دنيا به اندازه ظرفيت دنيا و در آخرت بيش از آنچه انتظار داشته اند شامل حالشان مي شود. و اما نسبت به واژه مبارك "الحمد" در اين مورد هم مفسرين بحثهايي دارند. اول اينكه اين الف و لام از كدام تيره الف و لام ها است؟ چون "ال" در عربي براي چندين منظور استفاده مي شود : براي عهد ذهني و عهد خارجي، براي جنس، براي استغراق و…و بعد رابطه حمد با مدح و شكر و وجه تمايز آنها در چيست؟ خوب است كه اول همين موضوع دوم را به بر رسي بنشينيم. مي دانيم كه زبان عربي يكي از زبانهاي پر قدرت دنيا است. شايد هيچ زباني از لحاظ گستردگي به پاي اين زبان نرسد. اين زبان زايش دارد. شما از يك ريشه اين زبان صد ها شاخه به دست مي آوريد و همين گستردگي باعث مي شود كه آدم نتواند به آساني به اين زبان تسلط پيدا كند. از طرف ديگر فقر زباني كه ما به آن زبان تعلق داريم، مزيد بر علت مي شود كه گاهي به اصطلاح خلط مبحث كنيم و چيزي را به جاي چيزي ديگر به كار ببريم. مثلا در بحث مورد نظر به جاي حمد شكر را به كار ببريم و به جاي شكر مدح كنيم. مسأله خيلي واضح است. شما مي خواهيد خدا را حمد كنيد، بلند مي شويد يك روز روزه مي گيريد. خوب اين حمد نيست. اين شكر است. شما اگر مي خواهيد خدا را حمد كنيد، مرد مردانه با صداي بلند و يا حد اقل زبانت بجنبد و بگوي "الحمد لله" و يا چيزي معادل آن. پس مفسرين متوجه اين نكته باريك بوده اند كه اين بحث را اغلب آنها مطرح كرده اند. پس به نا گزير بايد فرق بين اينها را متوجه شويم. نه به آن صورت پيچيده كه اينها را از نِسَب اربعه نشانه گذاري كنيم و نه به آن صورت كه اصلا هيچي ندانيم. اول ببينيم حمد در زبانهاي ديگر چه معنا دارد. حمد را انگليسي ها "Praise" ترجمه كرده اند و بالمقابل عرب ها هم "Praise" را به يطري يمجد و ثناء بر گردانده اند. و در فارسي هم كه يك واژة بيشتر نداريم و آنهم "ستايش" است. حمد ستايش كردن در برابر يك كار زيبا يا يك صفت زيبا است كه حتما دو تا ويژگي داشته باشد : يكي با اختيار ستايش و تمجيد و تحسين كني و ديگر اينكه زبان هم به ياري ات بشتابد. مدح هم ستايش است منتها گاهي ممكن است بي اختيار چيزي را بستاييم. شكر همين ستايش است منتها بايد بايد در برابر نعمتي باشد و الا شكر و تشكر معنا ندارد. پس از همينجا يك مقدار تيز تر به به اينها نگاه مي كنيم. حمد را كه با مدح مقايسه مي كنيم، مي بينيم مدح دامنه اش گستر ده تر از حمد است. چون هم حالت اختياري و هم حالت غير اختياري را در بر مي گيرد و اولي در حالت اختيار تنها بود. حمد را كه با شكر در نظر مي آوريم، مي بينيم كه حمد از يك لحاظ دامنه اش وسيع تر از شكر است. چون حمد هم ممكن است در مقابل نعمت باشد و هم در مقابل غير نعمت، و از يك لحاظ دامنه اش گسترگي ندارد، حمد را با زبان بايد گفت. شكر را كه نگاه مي كنيم همينطور است؛ از يك لحاظ خاص است چون شكر در برابر نعمت بايد بايد باشد. و از يك لحاظ عام است چون شكر را هم مي شود با زبان انجام داد، هم از طريق عمل و كاري و يا حتي خطور در قلب. (رك: تفسيرنمونه و/مختصر المعاني) وقتي شما فرق بين اينها را متوجه شديد، اگر بشنويد و يا در جايي اينطور بخوانيد :" دانشمندان مي گويند : حافظه انسان گنجايش ده هزار ميليارد كلمه را دارد؛ يعني [انسان] مي تواند صد مليون جلد كتاب و يا به عبارتي ديگر چهل ميليارد صفحه را در حافظه خود جا دهد." ناگهان زبان به ستايش اين دانشمنداني كه به اين نكته پي برده اند مي گشايي و فرياد آفرينت بلند مي شود. اگر گفته شود پس كسي كه اين حافظه اعجاب بر انگيز را خلق كرده است چه؟ مي گويي بر آن هم آفرين! اين آفرين ها را بي اختيار مي گويي. چون اين خبر تورا به وجد آورده است. پس هم حافظه، هم دانشمندان و هم خالق حافظه را مدح كردي. از اينجا بفهم كه در دنيا مداح زياد است ولي حامد و شاكر بسيار اندك. وقتي انسان به انسان فكر مي كند، مي بيند اين موجود عجب از تواناي هاي بالايي برخور دار است. حافظه انسان را ببين، قلب انسان را ببين كه از چه قدرتي بر خوردار است. اگر يادم نرفته باشد، در جايي ديده بودم كه در شبانه روز دويست هزار بار در خود مي تپد تا خون را به تمام اندام ما برساند. قلب خستگي سرش نمي شود، تا آخرين نفس با انسان است و شب و روز در تپش. و اين مطلب هم شگفت آور است : "...أن قلب الإنسان إلي نهاية عمره يضخ من الدم ما يعادل ملء أكثر من عشر ناقلات نفط كبيرة، حجم كلّ منها مليون برميل". (عربي2). مغز انسان را ببين كه چه چيزهاي محير العقولي طراحي مي كند و انسان را با چه پيشرفتي رو به كرده است. هر روز كشف تازه. هر روز نگاه نو. هر روز وسايل پيچيده تر و كاربردي تر. البته اين پرش و پيشرفت از نظر ماست كه به هر سمت نگاه مي كنيم در تسخير و تصرف انسان است و انسان در اوج قدرت و علم تكنولوژي. اما اگر يك مقدار به جهان پيرامون دقيق تر بينديشيم، مي بينيم انسان با تمام پيشرفتها و علم و تكنولوژي هنوز در خط اول جهل است. از زمين هنوز زلزله را نمي تواند پيش بيني كند. با اينكه بعضي از حيوانات را مي گويند خيلي راحت خطر زلزله ها را درك مي كنند. از آسمان، تازه توانسته است به كره ماه برود و بر گردد. با اينكه در ابتدا طرحهاي بسيار بلند پردازنه اي از قبيل ايستگاه هاي آنچناني و مسكن و… بر سر مي پروراند. نمي دانم توانسته است به كره مريخ هم برسد يانه. تا چندي پيش كه من اين قضيه را دنبال مي كردم انسان امروزهنوز كله بند اين موضوع بود. ولي از آن طرف كه نگاه مي كنيم، هر چه قدر تلسكوپ هاي پيشرفته تر مي سازند، بازهم سياره جديد، منظومه جديد و حتي كهكشان جديد كشف مي شود. تازه ازديد گاه آموزهاي ديني و قرآن كريم اين "سماء" دنيا است كه بشر را اينطور مشغول كرده است : وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَاء الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَجَعَلْنَاهَا رُجُوماً لِّلشَّيَاطِينِ وَأَعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَابَ السَّعِيرِ (الملك/5). گواه بر اين مطلب اينكه و قتي قيامت بر پا شود همين ستارگان و سيارگان -مانند دانه هاي تسبيح- از هم گسسته و پراكنده مي شود : وَإِذَا الْكَوَاكِبُ انتَثَرَتْ (الإنفطار/2). اين در حالي است كه خالق هستي دست انسان را در تصرف جهان پيرامونش باز گذاشته است : وَسَخَّرَ لَكُم مَّا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً مِّنْهُ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لَّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (النحل/12). و مسلما انسان اگر اين هزينه هاي سرسام آوري را كه در جنگها و و يراني ها مي كنند، در راه آباداني و انكشاف به كار مي برد، شرايط به مراتب بهتر از اين مي شد. هزينه تنها جنگ عراق را تا كنون هزار پانصد ميليارد دلار برآورد مي كنند. آيا در برابر اين و باز سازي لبنان، غزه، عراق و افغانستان و مصارف جنگي و روزانه سربازان جنگ طلب Sputink1، طرح Apollo، VoyagerViking ها چقدر هزينه در برداشته است. ها و بگذريم نبايد فضاي صاف و معطر قرآن را با افسوسها و ياد آوري فرصتهاي بر باد رفته مه آلوده كرد. آنچه كه قابل تذكر بود اينكه مغز انسان، حافظه انسان، قلب انسان و عظمت جهان پيرامون ما، از ريز ترين موجودات ذره بيني تا كهكشانها هر كس را به كرنش در برابر خالق اين پديده ها وا مي دارد. غير ممكن است انساني اين شگفتي ها را ببيند و زبان به ستايش نگشايد -مگر اينكه در اثر آلودگي او، نتوانيم بين او و حيواني بمعني الأخص تفاوت بگذاريم- اما ستايشي از گونه مدح. و آيا بهتر اين نيست كه لجاجت را به كناري بگذاريم، اين مدح نا خود آگاه را به حمد آگاهانه تبديل كنيم كه هم در اين دنيا سر بلند باشيم و هم بي دغدغه از جهان ديگر. فراموش نكنيم كه اين يك لحظه طلايي است. چون هيچ كس جز پاكان ويژه، اجازه ندارد كه آن مليك مقتدر را بدون مقدمه تسبيح، حمد و ستايش كند مگر در همين جا كه خودش اجازه داده. (ر.ك. ترجمه الميزان/ج1). زيرا حمد توصيف است و توصيف محدود كننده آن قدرت لا يتناهي. كه : فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ وَ مَنجَهِلَهُ فَقَدْ أَشَارَ إِلَيْهِ وَ مَنْ أَشَارَ إِلَيْهِ فَقَدْ حَدَّهُ وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ... (نهج البلاغة/خطبه1). و : سُبْحَانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ (الصافات/180) مي رسيم به بخش اول اين مطلب كه اين الف و لام در "الحمد" از كدام تيره الف و لام ها است؟ مرحوم جلال الدين سيوطي در شرح الفيه ابن مالك، نگاه گذرا به اين موضوع دارد. ايشان "ال" را به چند دسته تقسيم مي كند كه مهمترين آنها : "ال" استغراق، "ال" ماهية يا جنس، "ال" عهد كه شامل عهد ذهني، حضوري و ذكري است، "ال" زايده چه لازمه و چه غير لازمه و "ال" لمحيه … آنچه كه زود از حافظه زدوده مي شود، فرق بين "ال" استغراق و "ال" جنس است. هر وقت اينطور شد، راه چاره مراجعه به "البهجة المرضية" است. در آن جا مي خوانيم :" واعلم أن ال لاستغراق أفراد الجنس إن حل محلها كل علي سبيل الحقيقة، و لاستغراق صفات الأفراد إن حلّ علي سبيل المجاز. و لبيان الحقيقة إن أشير بها و بمصحوبها إلي الماهية من حيث هي هي…" (البهجة المرضية /لجلاالدين السيوطي علي الفية ابن مالك) ببينيد چه جالب توضيح داده است. تازه "ال" استغراق و فرا گرفتن هم دو گونه است : استغراق حقيقي و مجازي. استغراق حقيقي آن است كه "كل" به طور حقيقت جاي آن "ال" بنشيند؛ مثل : إن الإنسان لفي خسر. و استغراق مجازي آن است كه "كل" به طور حقيقت نتواند جاي آن "ال" بنشيند. مثل : أنت الرجل –مثال فارسي كه زده مي شود : آنچه خوبان همه دارند تو تنها داري-كه به طور حقيقت "كل" جاي اين "ال" نمي تواند قرار بگيرد. چون يك مرد همه مردان عالم نمي شود. ما تنها صفات حسنه همه مردان را به تو نسبت داديم. اين در رابطه با "ال" استغراق. اما "ال"جنس، اشاره به ماهيت و حقيقت يك چيز مي كند و كاري به عوامل بيروني ندارد. مثلا جنس طلا، بدون در نظر داشت عوامل بيروني از جنس نقره با ارزشتر است : الذهب خير من الفضة. حالا اگر طلايي آلوده به ربا بود و نقره اي بدون آلودگي بود، شما نگوييد اينجا چرا نقره بهتر است؟ مي گوييم آن عامل بيروني سبب اين امتياز شده. بحث ما در ذات و ماهيت طلا بود. حالا كه اين نكته روشن شد. باز مي گرديم به مسأله مورد بحث كه آيا الف و لام در "الحمد" از كدام گونه اين الف و لام هاست؟ ابن عجيبه سه احتمال داده است كه شامل جنس و استغراق و عهد است :" و التعريف للجنس أي : للحقيقة من حيث هى، من غير قيد شيوعها، و معناه : الإشارة إلى ما يعرفه كل أحد أن الحمد ما هو. أو للاستغراق إذ الحمد فى الحقيقة كلّه للّه إذ ما من خير إلا و هو موليه بواسطة و بغير واسطة. كما قال : وَ ما بِكُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ، و قيل : للعهد، و المعهود حمده تعالى نفسه فى أزله." (البحر المديد في تفسير القرآن المجيد) اما مرحوم طباطباي، استغراق و جنس را بهتر مي پسندد، از نظر ايشان حقيقت و ماهيت ستايش در برابر كار هاي زيبا و صفتهاي زيبا است، پس اگر ما چيزي را مي ستاييم به اين خاطر است كه آن چيز زيبا است و از طرفي چرا آن چيز زيبا است؟ بخاطر اينكه آن چيز، كار زيباي زيبايان است : الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ … (السجدة/7). پس در حقيقت ما سر سلسله زيبايي را به ستايش گرفته ايم. از اين منظر كه نگاه كنيم، هيچ چيزي نا زيبايي در هستي وجود ندارد. تنها چشم عاشق و مجنون گونه اي مي خواهد كه به پديده هاي زيباي هستي بنگرد : گفت ليلى را خليفه كان توى كز تو مجنون شد پريشان و غوى از دگر خوبان تو افزون نيستى گفت خامش چون تو مجنون نيستى (مثنوي) اين در صورتي بود كه ما "ال" را "ال" ماهيت و جنس بگريم. اگر آن را "ال" استغراق بگيريم باز هر ستايشي از هر ستايشگر، در مقابل كارها و صفات ستودني به آن كسي بر مي گردد كه اين چيز هاي ستوده را آفريد و اين صفات زيبا را دارا است. (ر.ك/ترجمه/ الميزان/ج1) مي رسيم به چند واژه پاك ديگر كه عبارتند از : رب، العالمين، المالك و "الدين". اول ببينيم "رب" به چه معنا است و چه رابطه اي با "مالك" دارد؟ "رب" را شيخ در مجمع البيان چند معنا برايش ذكر كرده است ولي خودش انتخاب واضحي ندارد :" و أما الرب فله معان : منها : السيد المطاع، و منها : المالك… و منها : الصاحب… و منها : المصلح." (مجمع البيان ج1) ابن عجيبه چهار معنا را محتمل مي داند و يكي را بر گزيده است :" و معانيه أربعة : الإله و السيد و المالك و المصلح، و كلها تصلح فى رب العالمين، إلا أن الأرجح فى معناه : الإله لاختصاصه باللّه تعالى." (البحر المديد في تفسير القرآن المجيد/ابن عجيبه). چنانكه مي بينيد ايشان ترجيح مي دهد كه "رب" به معناي إله باشد بهتر است. ولي علامه طباطبايي "رب" را به معناي مالك بهتر مي پسدد، البته مالك مدبر . (ترجمه الميزان/ج1). ما و قتي به مضاف اليه اين واژه هاي مقدس نگاه مي كنيم، حرف علامه دل چسپ تر به نظر مي رسد. چون در حقيقت ما يك مالك را مي بينيم با دو نوع بر خورد : يكي مالك مدبر، كه شب و روز در حال پرورش و پالودن است؛ گروهي را به اوج عزت مي برد و گروه ديگر را به سمت ذلت. براي بعضي برگه امتحانش شان را آسان تر طرح مي كند و براي برخي پيچيده تر. همه هم بر اساس مصالحي است كه جز خودش هيچ كس از آن آگاه نيست. انسان، تحت اين مالكيت نه آنچنان بي اراده است كه كاري نتواند انجام دهد و الا به ذلت كشانده نمي شد. و نه آنچنان آزاد است كه هيچ كس جز خودش را نشناسد. چون اين چراغ تا آنجا مي تواند بدرخشد كه اتصال به سرچشمه نور داشته باشد. پس از آنجايي كه رب اضافه به عالمين شده –و عالمين را چه جميع مخلوقات بدانيم يا عالمهاي انس و جن- يك جوري مالكيت در اين دنيا را براي ما تداعي مي كند كه با پرورش و پالودن همراه است كه : كل يوم هو في شأن. به عبارت ديگر "رب" مالك است و مالك حقيقي هم است. اما مصلحت آن شكوهمند اين چنين اقتضا كرده كه اين جهان را بر اساس اسباب و مسببات بنا كند تا آنجا كه مالكيت حقيقي او كمتر حس مي شود. اگر كسي از اين جهان بيرون شود، مي پرسيم چطور شد؟ مي گويند تصادف كرد. هرچند آن را كه نور ايمان در دل است، مي داند كه اين رشته از جاي ديگر بريده شده است. اما وقتي به مضاف اليه "مالك" مي نگريم، مو بر اندام راست مي شود. مخصوصا اينكه بدانيم يوم الدين به معناي روز جزا و پاداش و در كل به معناي روز قيامت است. مي بينيم اين مالك از آن مالك ها است؛ مالك حقيقي! مالكي كه خودش مي فرمايد : وَمَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَالْأَرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَالسَّماوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ (الزمر/67). در دنيا اگر انساني مالك هيچي نباشد، لا اقل دست و پاي اعصاب و رواني كه دارد مال خودش است و كسي نمي تواند شريك او در اين ممتلكات باشد. اگر هم از اين دنيا بيرون شود، با همه اين ممتلكات جهان را بدرود مي گويد. اما در جهان ديگر كه روز رستاخيز باشد، همينها هم امانتي از كار در مي آيند. دست و پا و هريك از جوارح انسان مي تواند عليه خود همين انسان اقامه دعوا كند و يا عليه او شهادت بدهد : الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلَى أَفْوَاهِهِمْ وَتُكَلِّمُنَا أَيْدِيهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ (يس/65). / وَيَوْمَ يُحْشَرُ أَعْدَاء اللَّهِ إِلَى النَّارِ فَهُمْ يُوزَعُونَ (19) حَتَّى إِذَا مَا جَاؤُوهَا شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَأَبْصَارُهُمْ وَجُلُودُهُمْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ (20) وَقَالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدتُّمْ عَلَيْنَا قَالُوا أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ وَهُوَ خَلَقَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (21) [فصلت]. دليل مطلب هم واضح است. زيرا آن روز مالكيت حقيقي الهي در معرض نمايش قرار مي گيرد. و فرمان اين حاكم عادل با شكوه، مو به مو اجرا شده و پيوند اسباب و مسببات از هم گسسته مي شود : …وَلَوْ يَرَى الَّذِينَ ظَلَمُواْ إِذْ يَرَوْنَ الْعَذَابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّهِ جَمِيعاً وَأَنَّ اللّهَ شَدِيدُ الْعَذَابِ (165) إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُواْ مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُواْ وَرَأَوُاْ الْعَذَابَ وَتَقَطَّعَتْ بِهِمُ الأَسْبَابُ (166) [البقرة]. مي رسيم به ساختار " اياك نعبد و اياك نستعين" در اين دو جمله زيبا، دو چيز را بايد به دنبالش بگرديم : اول اينكه وقتي ساختار عادي زبان فارسي، انگليسي و عربي را با هم مقايسه مي كنيم، مي بينيم در فارسي معمولا فعل به آخر جمله قرار مي گيرد، در انگليسي بعد از فاعل و در عربي اول فعل مي آيد، بعد فاعل و مفعول و…اگر چنين باشد، پس در اين دو جمله يا اين آيه مباركه، ساختار عادي زبان عربي رعايت نشده است. زيرا فعلهاي "نعبد و نستعين" بعد از مفعولهاي شان قرار گرفته اند. دقيقا همينطور است. و همين نكته ها است كه زبان عربي را از ساير زبانهاي دنيا متمايز مي كند. در عربي با اينكه در رابطه با حصر و قصر بابهايي گشوده اند و حتي حصر و قصر واژگان مخصوصي دارد؛ از قبيل انما و لا والا و…اينجا را هم مي گويند از همين باب است؛ يعني اينكه هر وقت شما جايي ديديد كه مفعولي بر فعلي مقدم شده باشد، و به اصطلاح تقديم ما حقه التأخير شد، آن تقدم، حصر را مي رساند. در اينجا هم، بنده عبادتش را محصور به معبودش مي كند. و مي گويد : تنها تورا مي پرستيم نه غير تورا و تنها از تو مدد مي جوييم نه از غير تو. تا از اين طريق گامي به سمت تو حيد در عبادت بگذارد. به عبارت ديگر، تا اينجا توحيد ذاتي و صفاتي اورا ستايش مي كرد و از اينجا مي خواهد خود هم نقشي به عهده بگيرد و بعد از ستايش به پرستش برسد، آنهم پرستش توحيدي كه هيچ چيز ديگر را با اين پرستش نياميزد. چيزي ديگري را كه به دنبالش بگرديم اين است كه تا پيش از اين دو جمله "اياك نعبد و اياك نستعين" ما كسي را از طريق اثر هاي بر جا مانده او ستايش مي كرديم. به آسمان پر ستاره مي نگريم، به كوه هاي پر مهيب و سر به فلك كشيده، به دشت هاي سر سبز و خرم و كوير هاي تشنه لب، به در يا هاي پر تلاطم و موج خيز، به پرندگاني كه بال در بال افق ها را چشم مي دوزند، به انسان و گونه هاي انسان، زبانها و لهجه هاي مختلف. هر قوم و گروهي لهجه و زبانشان را اصيل تر و شيرينتر مي پندارند. شما وقتي پيچ راديو را باز مي كنيد و به دنبال طول موج مخصوصي هستيد، ده ها طول موج ديگر مزاحم مي شوند و نمي گذارند كه شما از طول موج مورد نظر بهره ببريد. اين به اين معنا است كه مي گويند حرف ما شنيدني تر است و شما به دنبال چه مي گرديد. وقتي به اين جلوه هاي پر جنب و جوش جهان مي نگري، بر طراح آن آفرين مي گويي. و نا خود آگاه اين آيه را زمزمه مي كني :"وَمِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَأَلْوَانِكُمْ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِّلْعَالِمِينَ (الروم/22)." و و قتي عينك دودي غفلت را از چشمت بر مي داري خود را نيز آيينه اي در درخشش مي نگري و حضور آن خورشيد حقيقي زيبا ساز را –وَأَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا- با تمام وجودت احساس مي كني. اينجا است كه زبان ستايشگرت ناگهان تغيير جهت مي دهد و ستايش سوم شخص به پرستش دوم شخص تبديل مي شود؛ پرستشي كه هيچ فرايندي جز جلوه اورا بر نتابد. و همين معناي التفات است. به نظر مي رسد، التفات در زبان فارسي آن حالت شور انگيزي عربي را ندارد. به اين بيت نگاه كنيد و قضاوت با شما است : مه است اين يا ملك يا آدميزاد تويي يا آفتاب عالم افروز كه در اينجا از سوم شخص به دوم شخص التفات شده است. حالا نمي دانم ضعف شعر است يا التفات، به هر حال چنگي به دل نمي زند. اما در عربي، مخصوصا در قرآن كريم، غير ممكن است كه آدم با التفاتي رو به رو بشود و لبخندي بر لب ننشاند. نگاه كنيد : وَجَاء مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعَى قَالَ يَا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ (20) اتَّبِعُوا مَن لاَّ يَسْأَلُكُمْ أَجْراً وَهُم مُّهْتَدُونَ (21) وَمَا لِي لاَ أَعْبُدُ الَّذِي فَطَرَنِي وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (22). در اين جا قطع نظر از اينكه بدانيم، اين آيه هاي مباركه در كجاي قرآن است. و قطع نظر از اينكه بدانيم، موضوع چه بوده. همين تكه را پيش خودمان معنا مي كنيم. هرچند كه ترجمه ريزش دارد. نميتواند تمام زيبايي زبان مبدأ را به مقصد منتقل كند اما با آن هم براي اينكه از اين آيه هاي زيبا لذت ببريم، دست به اين كار مي زنيم اما شما نيم نگاه تان به آيه هاي مباركه باشد : از نقطه دور شهر، مردي با شتاب مي آيد و مي گويد : مردم! اين فرستادگان را اطاعت كنيد؛ اطاعت كنيد آنهايي را كه هيچ چشم داشتي به مال شما ندارند و خودشان هم هدايت شده اند. چرا من كسي را كه به وجودم آورده نپرستم و شما به سوي او بر مي گرديد؟ اين التفات نكته ها دارد كه فعلا در صدد آن نيستيم. مهم اين بود كه التفات در عربي جايگاه رفيعي دارد. در حقيقت سير طبيعي زبان را تعيين مي كند. در قرآن مجيد انواع التفات وجود دارد. مرحوم سيوطي در "الإتقان/ج3" چند گونه اي آن را متذكر شده است و من هم مناسب ديدم همانها را در اينجا براي شما بازگو كنم. چون هيچ كس به اندازه ايشان در اين زمينه بحث جامعي ندارد. پس بخش عمده التفاتها در قرآن كريم، اينطور است : التفات از اول شخص به دوم شخص، از اول شخص به سوم شخص، از دوم شخص به اول شخص، از دوم شخص به سوم شخص و از سوم شخص به دوم شخص. اگر به زبان طلبگي آشناييد، در كنار آيه ها توضيح داده شده است : وَمَا لِي لاَ أَعْبُدُ الَّذِي فَطَرَنِي وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (يس/22) از متكلم به خطاب إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحاً مُّبِيناً (1) لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ وَيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَيَهْدِيَكَ صِرَاطاً مُّسْتَقِيماً (الفتح/2) ازمتكلم به غيبت قَالُوا لَن نُّؤْثِرَكَ عَلَى مَا جَاءنَا مِنَ الْبَيِّنَاتِ وَالَّذِي فَطَرَنَا فَاقْضِ مَا أَنتَ قَاضٍ إِنَّمَا تَقْضِي هَذِهِ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا (72) إِنَّا آمَنَّا بِرَبِّنَا لِيَغْفِرَ لَنَا خَطَايَانَا وَمَا أَكْرَهْتَنَا عَلَيْهِ مِنَ السِّحْرِ وَاللَّهُ خَيْرٌ وَأَبْقَى (طه/73) از خطاب به متكلم هُوَ الَّذِي يُسَيِّرُكُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ حَتَّى إِذَا كُنتُمْ فِي الْفُلْكِ وَجَرَيْنَ بِهِم بِرِيحٍ طَيِّبَةٍ وَفَرِحُواْ بِهَا جَاءتْهَا رِيحٌ عَاصِفٌ وَجَاءهُمُ الْمَوْجُ مِن كُلِّ مَكَانٍ وَظَنُّواْ أَنَّهُمْ أُحِيطَ بِهِمْ دَعَوُاْ اللّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ لَئِنْ أَنجَيْتَنَا مِنْ هَـذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَ (يونس/22) ازخطاب به غيبت وَاللَّهُ الَّذِي أَرْسَلَ الرِّيَاحَ فَتُثِيرُ سَحَاباً فَسُقْنَاهُ إِلَى بَلَدٍ مَّيِّتٍ فَأَحْيَيْنَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا كَذَلِكَ النُّشُورُ (فاطر/9) از غيبت به متكلم وَقَالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمَنُ وَلَداً (88) لَقَدْ جِئْتُمْ شَيْئاً إِدّاً (مريم/89) از غيبت به خطاب ايشان مي گويد : يكي از جا هايي كه التفات از غيبت به خطاب زيبا افتاده، سوره مباركه فاتحه است. در حقيقت اين موضوع روشن است. وقتي انسان صادقانه به اين معرفت برسد كه همه ستايشها، ثناها، تمجيد هاي و تعريفها مخصوص كسي است كه تمام مخلوقات جهان تحت نظر او پرورش داده مي شود؛ كسي كه درعين قدرت فوق تصور، رحمت عام او فراگير است و رحمت خاص او شوق بر انگيز، كسي كه ياد آوري مالكيت حقيقي او در روز رستاخيز، باعث مي شود كه سلولهاي مغز جا به جا بشود، بايد حضور پر شكوه او را حس كند و زبانش به گونه ديگر بچرخد و بگويد : إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ. مي رسيم به موضوع ديگر و آن اينكه منظور از هدايت در اينجا چه نوع هدايت است و صراط المستقيم يعني چه؟ تا پيش از علامه طباطبايي، حد اقل در حوزه هاي علميه شيعه، حرف ملا عبد الله در "حاشيه" قابل قبول بود. استاد ها همان كلام را تقرير مي كردند و ديگران در حاشيه ذهنشان يادداشت. حاشيه، شرحي است بر تهذيب منطق تفتازاني. بايد اين كتاب قاعدتا از منطق صحبت كند اما ملا عبد الله در اثر خوش سليقگي خودش مسايل كلامي، تفسيري و منطقي را مخصوصا در قسمت اول كتاب درهم آميخته و استادان هم مسايل فلسفي از قبيل مقولات عشر را پيوست آن نموده اند. البته من ابتدا با اين كتاب سر سازش نداشتم. بعد ها وقتي اين كتاب را با منطق مرحوم مظفر مقايسه كردم، حق را با ملا عبد الله دادم. چون اينگونه مسايل ديگر در مسير زندگي يك طلبه ظاهر نمي شود، مگر اينكه آن راه را به طور تخصصي دنبال كند. در آنجا اين بحث مطرح مي شود كه آيا منظور از"هدايت" راهنمايي و نشان دادن راه است يا راهبري و رساندن به مقصد است؟ به زبان طلبگي آيا منظور از هدايت دلالتي است كه منجر به ايصال به مطلوب مي شود يا دلالتي كه منجر به ارائه طريق؟ اگر منظور ايصال به مطلوب باشد، آيه كريمه " فأما الثمود فهديناهم فاستحبوا العمي علي الهدي" آن را نقض مي كند. چون ضلالت بعد از رسيدن به حق معنا ندارد. و اگر منظور از هدايت ارائه طريق باشد، آيه كريمه "إنك لا تهدي من أحببت ولكن الله يهدي من يشاء" آن را نقض مي كند. چون كار پيامبر راهنمايي است. بعد خود ملا عبد الله دست به كار مي شود و حرف اساسي مصنف را از حاشيه كشاف در مي آورد. و بالاخره مشكل به راحتي حل مي شود. راه حل هم آسان است و آن اينكه فعل "هدايت" از افعالي است كه به دو مفعول احتياج دارد. اگر اين فعل به مفعول دوم خودش با واسطه "الي" يا "لام" تعدي كرد، آنجا هدايت به معناي ارائه طريق و راهنمايي است. مثل اين دو آيه مباركه : والله يهدي من يشاء إلي صراط المستقيم/ إن هذالقرآن يهدي للتي هي أقوم. و اگر اين فعل بدون واسطه حرف جر الي و لام به مفعول دوم تعدي كرد، آنجا هدايت به معناي ايصال به مطلوب و رهبري است. مثال آن اين آيه مباركه است : اهدنا الصراط المستقيم. (الحاشية لملا عبدالله علي تهذيب المنطق لسعدالدين التفتازاني) علامه معتقد است كه فعل هدايت هميشه در تعدي به مفعول دومش احتياج به الي دارد. اگر گاهي شما "الي" را در آن نمي بينيد، اين الي در تقدير است و از قبيل "دخلت الدار" كه در آن "في" در تقدير است. گذشته از اين، ايشان موردي را در قرآن كريم پيدا كرد كه در آنجا فعل هدايت به مفعول دوم بدون واسطه حرف الي تعدي كرده است و باز هم هدايت به معناي ارائه طريق است : وَقَالَ الَّذِي آمَنَ يَا قَوْمِ اتَّبِعُونِ أَهْدِكُمْ سَبِيلَ الرَّشَادِ (غافر/38). پس راه چاره چيست؟ ايشان راه حل را اينگونه مي بيند كه حقيقت هدايت يك چيز است اما كمال هدايت به دست آن علام الغيوب است. هر كه را بخواهد ظرفيت پذيرش راه راستين را بر او هموار مي كند و هر كه را نخواهد چنان راه را بر او دشوار مي سازد، انگار كه از زمين بدون وسيله به آسمان بالا برود : فَمَن يُرِدِ اللّهُ أَن يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلإِسْلاَمِ وَمَن يُرِدْ أَن يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً كَأَنَّمَا يَصَّعَّدُ فِي السَّمَاء كَذَلِكَ يَجْعَلُ اللّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ (الأنعام/125). (ترجمه الميزان/ج1) اگر اينطور باشد، اين مطلب بيشتر هوشداري است براي ما كه مواظب باشيم فطرتهاي پاك مان را آلوده نكنيم. و قلمرو شناخت و معرفت خود مان را نسبت به خالق هستي هرچه بيشتر توسعه بدهيم. فراموش نكنيم كه اين الله تبارك وتعالي همانطور كه رحمان و رحيم است، غني عن العالمين، جبار و متكبر هم مي باشد. منتها متكبر با گذشت، متكبر كريم، متكبر لطيف كه لطف بي بايانش ايجاب مي كند تا بشر را از بزرگ حفره هاي آتش نجات بدهد. ولذا پيامبري به دنبال پيامبر ديگر مي فرستد تا بلكه فطرتها خوابيده انسانها بيدار شود و بدانند كه به كدام سوي در حركتند و الا هيچ نيازي ندارد كه ما هدايت بشويم يا نشويم. و اما صراط المستقيم يعني چه؟ أنعمت عليهم، كياننند، غير المغضوب عليهم و "الضالين" چه كساني هستند؟ پيش از اينكه در صدد كنكاش اين مطلب برآييم، ياد آوري اين نكته ضروري است كه كاروان بشري از اول تاريخ تا كنون و تا هميشه تاريخ همواره در حركت بوده است. از سمتي پيدا مي شود و به سمت ديگر نا پديد. هيچ كس از مؤمن و كافر و منافق نمي تواند انكار اين واقعيت كند. انسانها اگر در همه چيز اختلاف داشته باشند و سليقه هاي مختلفي را بر زندگي شان حاكم سازند، در اين نقطه كاملا اتفاق دارند كه همواره انسانها در مسير آغاز و پايان كوچيده اند. منتها بعضي مي دانند كه به كدام سوي در حركتند، بعضي نمي دانند و بعضي نمي خواهند كه بدانند و نمي خواهند تلخي اين تراژدي را تحمل كنند كه عده اي شادمانه در صحنه اي بدرخشند و بعد براي هميشه از چشمها نا پديد گردند. قرآن كريم را كه مي گشاييم، همين واقعيت را تأييد مي كند، منتها از ديدگاه اين صحيفه نور مقصد نا پيدا نيست و جهت هم آشكا را است. در رابطه با انسانها چنين مي گويد : يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلَاقِيهِ (الإنشقاق/6). و در رابطه با تمام اشيا در هستي چنين : خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ بِالْحَقِّ وَصَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ وَإِلَيْهِ الْمَصِيرُ (التغابن/3) پس مي بينيم كه همه كاروانهاي بشري در يك سمت و سوي در حركتند. و همه موجودات عالم و همه اشيا نيز يك جهتي را در چشم انداز شان قرار داده اند. از اين منظر كه بنگريم، آغاز و پايان در همه هستي مشخص است و راهي غير آن را نمي توانند بپيمايند. اما از چه راه هايي بايد پيش آن عزيز مقتدر بر گردند، اين چيزي است كه انسان را با موجودات ديگري كه بار تكليف بر دوش مي كشند از ديگر پديده هاي هستي جدا مي كند. قرآن كريم را كه مطالعه مي كنيد، پنج راه بر گشت را در آن به تماشا مي نشينيد. (ر.ك. ترجمه الميزان/ج1). البته همانطور كه به عرض رسيد، اين راه ها را براي موجوداتي مي بينيد كه با كوله بار تكليف همراهند. بدين گونه : از راه نزديك : وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُواْ لِي وَلْيُؤْمِنُواْ بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ (البقرة/186). از راه دور : وَلَوْ جَعَلْنَاهُ قُرْآناً أَعْجَمِيّاً لَّقَالُوا لَوْلَا فُصِّلَتْ آيَاتُهُ أَأَعْجَمِيٌّ وَعَرَبِيٌّ قُلْ هُوَ لِلَّذِينَ آمَنُوا هُدًى وَشِفَاء وَالَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ فِي آذَانِهِمْ وَقْرٌ وَهُوَ عَلَيْهِمْ عَمًى أُوْلَئِكَ يُنَادَوْنَ مِن مَّكَانٍ بَعِيدٍلاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاء وَلاَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِيَاطِ وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُجْرِمِينَ (اأعراف/40). از راه افتادن و سقوط : كُلُوا مِن طَيِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاكُمْ وَلَا تَطْغَوْا فِيهِ فَيَحِلَّ عَلَيْكُمْ غَضَبِي وَمَن يَحْلِلْ عَلَيْهِ غَضَبِي فَقَدْ هَوَى (طه/81). از راه گمراهي : أَمْ تُرِيدُونَ أَن تَسْأَلُواْ رَسُولَكُمْ كَمَا سُئِلَ مُوسَى مِن قَبْلُ وَمَن يَتَبَدَّلِ الْكُفْرَ بِالإِيمَانِ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاء السَّبِيلِ (فصلت/44). از راه پرواز و صعود كه از مفهوم اين آيه كريمه بر مي آيد : إِنَّ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا وَاسْتَكْبَرُواْ عَنْهَا (البقرة/108) حال اين تو هستي و انتخاب اين مسير هاي پنجگانه. كه در مجموع راه پرواز و نزديك در سوي قرار دارد و راه سقوط و ضلالت و دور، در سوي ديگر. اگر راه هاي دسته دوم را مي پذيري انتخاب با تو است. تو هستي و صفحه گسترده اين زندگي. تو هستي و لذتهاي نا پايدار همين چند روز حيات. آنهم معلوم نيست به همه آنها برسي يا نه. چون : وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ مَّاذَا تَكْسِبُ غَداً وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ (لقمان/34). اما اگر راه دسته اول را بر مي گزيني بايد از اين راه ها به شاهراه اصلي برسي كه آن صراط مستقيم است. و الا ممكن است همين راه ها هم لغزنده باشد و تا حدودي تو را به مقصد نزديك كند و به مقصد نرسي. توضيح اينكه - همانطوريكه علامه طباطبايي اين مطالب را مفصل بيان كرده است و خواندن آن مطالب براي شما توصيه مي شود - در فرهنگ قرآن بين صراط مستقيم و سبيل تفاوت آشكار است. هرچند ممكن است در ترجمه و يا حتي در زبان اصلي آن، هر دو به معناي راه و طريق باشد. زيرا سبيل ها متعد است و صراط مستقيم يكي. در قرآن كريم گاهي سبيل هايي به خالق هستي نسبت داده شده است : وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ (عنكبوت/69). گاهي سبيلي به پيامبر : قُلْ هَـذِهِ سَبِيلِي أَدْعُو إِلَى اللّهِ عَلَى بَصِيرَةٍ أَنَاْ وَمَنِ اتَّبَعَنِي وَسُبْحَانَ اللّهِ وَمَا أَنَاْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ (يوسف/108). گاهي سبيل توابين را مي نگريم : وَإِن جَاهَدَاكَ عَلى أَن تُشْرِكَ بِي مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلَا تُطِعْهُمَا وَصَاحِبْهُمَا فِي الدُّنْيَا مَعْرُوفاً وَاتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنَابَ إِلَيَّ ثُمَّ إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ (لقمان/15). گاهي هم سبيل مؤمنين : وَمَن يُشَاقِقِ الرَّسُولَ مِن بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدَى وَيَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ نُوَلِّهِ مَا تَوَلَّى وَنُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَسَاءتْ مَصِيراً (النساء/115). اما صراط مستقيم در هر جاي قرآن كه آمده، به صورت مفرد به كار برده شده است. آيا صراط مستقيم، بزرگ راه هدايت است و سبيل ها، راه هاي فرعي اي كه بايد به آن بايد متصل شود، تا سالك را به سر منزل مقصود برساند و يا مجموع اين سبيل ها شاهراه هدايت را تشكيل مي دهد؟ پاسخ به آن تاثيري در فرايند كار ندارد. چون به هر صورت شناخت روندگان شاهراه هدايت يا صراط مستقيم است كه تاثير به سزايي در اشتياق به پيدا كردن اين راه دارد. اينها كيانند كه راه شان شاهراه هدايت است و يا آنچنان به كمال رسيده اند كه تمام سبيل ها را پيموده اند و در نهايت از آن سبيل ها، بزرگ شاهراه روشني ساخته اند. اول ببينيم اين شهسواران شاهراه هدايت چه ويژگي هايي دارند كه چنين شاهكاري شكوهمندي از خود به يادگار گذاشته اند، آنسان كه تنها راه نجات پيدا كردن راه ايشان است؟ اين يزرگ پرچمداران، ويژگي هايي فراوان دارند. اما از بين همه آنها سه تا ويژگي، برجسته تر مي درخشد : ايمان واقعي به خالق هستي. علم و دانش. انتخاب اينها از ابتداي خلقت. ايمان اينان فوق تصور است. انسان وقتي گرفتاري، مشكلات و امتحانهاي سختي كه اينها گذرانده اند را به دقت مطالعه مي كند، در بهت عميقي فرو مي رود. باور نمي كند كه چنين كساني وجود داشته باشند. ولي به شهادت تاريخ چنين كوه مرداني وجود داشته اند و الآن هم ما صبوري را مي شناسيم كه استواري قله هاي آسمان ساي بر آن رشك مي برد. اينان در همه احوال و تحت هر شرايطي يك چيز را طالبند و براي يك چيز نفس مي كشند و آن رضايت او است :" فأسئلك يا رَبِّ بنور وجهك الذي أشرقت له االأرض والسماوات و كُشِفَت به الظلمات و صَلُحَ به أمرالأولين والآخرين أن لا تُمِيتَني علي غضبك!… "(دعاي عرفه امام حسين عليه السلام). اينان هرچند در ظاهر در بين مردمند اما همواره پرندگان روح شان در جا هاي ديگر در پروازند :" وَ صَحِبُوا الدنياء بِأَبْدانٍ أَرواحُها مُعَلّقَةٌ بالمحَلِّ الأعلي." (نهج البلاغة). دانش اينها هم از شعاع درك ما افزونتر است. البته نا گفته پيداست كه علم و دانش در همه جا در تقوا و پرهيز كردن از چيزي مأثر است. گاهي علم و دانش در همين زندگي روز مره انسان را به عصمت مي رساند. چرا شما دست تان را به سيم لختي كه به كابل برق متصل است، نمي زنيد؟ چون علم داريد كه اين كار فوق العاده خطر ناك است. اين علم و دانش از خصوصيات برق شما را نسبت به اقدام در اين كار معصوم كرده است. پس شما از نزديك شدن به سيم لخت برق مي پر هيزيد و همواره تقوايي از آن را در دل مي پرورانيد. در رابطه با رهروان شاهراه هدايت هم همين موضوع قابل صدق است. چرا ايمان اينان چونان كوهي استوار پا بر جا است و هر گز در برابر طوفان گرد باد هاي حوادث تكان نمي خورد. چون علم و دانش شان نسبت به هستي و خالق هستي فوق العاده گسترده است. علم اينان تخصص در شاخه خاصي از علوم نيست. اينان در همه شاخه هاي علوم تبحر دارند؛ اگر پاي سوالي در آن زمينه پيش بيايد. علم اينها از جنس علومي نيست كه با تحصيل به دست بيايد. چون اگر چنين باشد، با ديگران تفاوت نمي كنند. علم اينان علم موهوب است نه مكسوب، به عبارت ديگر همان لحظه كه رونده راه شاهراه هدايت پاسخ به "اقرأ" داد، چشمش به تمام علوم و معارف و حقايق هستي بازشد و كتابي را به قرائت نشست كه همه متفكرين عالم را مبهوت كرده است. اين مثال است. همه آناني كه به شاهراه هدايت متعلق مي باشند، اين ويژگي را دا را هستند. پس اگر مي بينيم اينان در برابر هوا هاي نفس عصمت دارند، بي دليل نيست. چون حالت اينان در پيامد گناه مثل حالت ما است كه دست به سيم لخت برق نمي زنيم. وقتي اين موضوع روشن شد، اين آيه كريمه را بهتر درك مي كنيم :… يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ (المجادلة/11) ويژگي ديگر اينها انتخاب اين رهروان شاهراه هدايت، به عنوان هاديان بشر از اول خلقت است. يعني حكمت بالغه آن حكيم تنظيم كننده جهان ايگونه اقتضا كرده است كه هاديان انسانها را از بين خود اين انسانها انتخاب كند كه از يك طرف ويژگي اين انسان خاكي را داشته باشد و از طرفي روح ملكوتي اينها بگونه اي باشد كه تحت هيچ شرايطي آلوده نگردد. چون اگر غير اين باشد پيام راستينش به بندگان نمي رسد و در اين صورت پاداش و عقوبت بي معنا مي گردد. پس از اول اين رسالت بدوشان بايد منتخَب مطهَّر و مخلَص باشند و الا هيچ وقت زمين با نور هدايت روشن نمي شود. اين مطلب را خود آن حكيم در چند جاي كتاب آسمانيش ياد آور شده است. يكي در سوره مباركه "الإسراء" كه يورش شيطان و لشكريانش را در مرزهاي بيرون از مرز بندگانش تعيين مي كند و يقينا اين بندگان يا به تعبير خودش "عباد" بندگان ويژه او است كه جز افراد معدودي كسي ديگر نمي تواند به آن جايگاه برسد. به اين آيات مشعشع بنگريد : وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلآئِكَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ إَلاَّ إِبْلِيسَ قَالَ أَأَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِيناً (61) قَالَ أَرَأَيْتَكَ هَـذَا الَّذِي كَرَّمْتَ عَلَيَّ لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ لأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ إَلاَّ قَلِيلاً (62) قَالَ اذْهَبْ فَمَن تَبِعَكَ مِنْهُمْ فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزَآؤُكُمْ جَزَاء مَّوْفُوراً (63) وَاسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ وَأَجْلِبْ عَلَيْهِم بِخَيْلِكَ وَرَجِلِكَ وَشَارِكْهُمْ فِي الأَمْوَالِ وَالأَوْلادِ وَعِدْهُمْ وَمَا يَعِدُهُمُ الشَّيْطَانُ إِلاَّ غُرُوراً (64) إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ وَكَفَى بِرَبِّكَ وَكِيلاً (65). [الإسراء]. ويكي در سوره هاي مباركه "الحجر و ص" كه از زبان خود اين يورشگر حكايت مي شود :قَالَ رَبِّ بِمَا أَغْوَيْتَنِي لأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الأَرْضِ وَلأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ (39) إِلاَّ عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ (الحجر/40) / قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ (82) إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ (ص/83)ن حكيم در آن حكيم آن حال كه مقداري با ويژگي هاي راهيان صراط مستقيم آشنايي پيدا كرديم، وقت آن رسيده است كه ببينيم صراط مسقيم يا همان شاهراه هدايت از چه راهايي ميسر است و مشخصا رهروان اين طريق روشن چه كساني هستند؟ در پاسخ بازهم مجبوريم كه اين كتاب مقدس را ورق بزنيم. در اين كتاب هدايت، در يك جا صراط مستقيم را از زبان راه رو اين راه اينطور معرفي مي كند : إِنَّ اللَّهَ هُوَ رَبِّي وَرَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هَذَا صِرَاطٌ مُّسْتَقِيمٌ (الزخرف/64) و در جاي ديگر از زبان خالق هستي اينگونه : يس (1) وَالْقُرْآنِ الْحَكِيمِ (2) إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ (3) عَلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ (يس/4). و از زبان رهزن طريق مستقيم اينسان : قَالَ فَبِمَا أَغْوَيْتَنِي لأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ (16) ثُمَّ لآتِيَنَّهُم مِّن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَيْمَانِهِمْ وَعَن شَمَآئِلِهِمْ وَلاَ تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شَاكِرِينَ (الأعراف/17) چنانكه پيدا است در آيه مباركه اول، صراط مستقيم از راه عبادت و در دومي از راه اطاعتي كه در نهايت اطاعت او است، ميسر مي شود و اين دو باهم تفاوتي ندارد. زيرا مرجع عبادت و اطاعت يكي است. و اين دقيقا ياد آور اين حديث قدسي است كه بنده در اثر اطاعت خالصانه كارش به اين جا مي رسد : "عبدي أطعني تكن مثلي فأنا أقول لشيئ كن فيكون و أنت تقول لشيئ كن فيكون." و اما براي پيدا كردن رهروان اين طريق بايد كساني را در اين كتاب آسماني بيابيم كه اين راه به عنوان پاداش بر زحمات طاقت فرسا به آنها انعام داده شده است. چون ما وقتي از او طلب هدايت به راه مستقيم مي كنيم و مي گوييم : اهدنا الصراط المستقيم. بلا فاصله اضافه مي كنيم صراط مستقيم يا شاهراه هدايتي كه به آنان انعام –صراط الذين انعمت عليهم- فرمودي كه نزديك بودن و پرواز از ويژگي هاي آن است. نه راه مغضوبين -غير المضوب عليهم- كه منجر به سقوط مي شود و نه راه ضالين –و لا الضالين- كه همواره در گمراهي طي طريق مي كنند. پس اين "أنعمت عليهم" چه كساني هستند؟ آيا براي آنها در اين كتاب مقدس تعيين مصداق شده است؟ چنانكه براي "مغضوب عليهم و الضالّين" تعيين مصداق كرده اند و بسياري از مفسرين معتقدند كه مراد از "مغضوب عليهم" يهود و مراد از "ضالّين" نصاري مي باشد. در جواب بايد گفت كه شايد اكثر مفسرين آيه مباركه شصت و نهم از از سوره نساء را مصداق "أنعمت عليهم" اينجا مي دانند. منتها كمتر مفسري پيرامون اين موضوع قلم فرسايي نموده است. شايد به خاطر وضوح مطلب. اما به علت بعضي برداشتها اگر اندكي در آن درنگ كنيم، بد نيست. اول آن آيه مباركه را بياوريم و بعد. آيه مباركه اين است: وَمَن يُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ فَأُوْلَـئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِم مِّنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاء وَالصَّالِحِينَ وَحَسُنَ أُولَـئِكَ رَفِيقاً (النساء/69) همانطور كه شما هم مي بينيد، چهار گروه از انسانها از مسير شاهراه هدايت يا صراط مستقيم گذشته اند. چون اين مسير بي نهايت بي خطر است. ما هم از آن مليك مقتدر رفتن از اين مسير را مي طلبيم، البته با قيد "صراط الذين أنعمت عليهم" و "انعمت عليهم" هم طبق اين آيه شريفه : پيامبران، صدّيقين، صالحين و شهدا هستند. پيامبران كه روشن است، چه كساني هستند؛ آنها كساني هستند كه از طرف آن غني عن العالمين براي هدايت ما انسانها فرستاده شده اند كه اگر بخواهيم برگرديم كه حتما بر مي گرديم، از مسيري بازگرديم كه گرفتار راهزن طريق مستقيم و لشكريانش نگرديم. نام حدود بيست و پنج نفر از اين ارجمندان در كتاب آسماني ما آمده است. بدين گونه : آدم، نوح، ادريس، ابراهيم، اسماعيل، اسحاق، يعقوب، يوسف، لوط، هود، صالح، شعيب، موسي، هارون، داوود، سليمان، ايوب، ذوالكفل، يونس، الياس، اليسع، زكريا، يحي، عيسي و محمد كه درود بي پايان آن رئوف الرحيم بر روان پاك همه اينان باد و مخصوصا بر آخرين اينها و خاندانش! (رك.الإتقان/ج4/سيوطي) اينها كه ياد كرديم اسم هاي مشهور پيامبراني هستند كه در اين كتاب آسماني از آنها ياد شده است. از بين اينها پنج تن شان به مقام رفيع اولوالعزمي رسيده اند. امام باقر عليه السلام مي فرمايد : "ألو العزم من الرسل خمسة : نوح و إبراهيم و موسى و عيسي و محمد صلوات الله عليهم أجمعين." (خصال/ص268). اما طبق رواياتي كه در دست داريم، عدد پيامبران الهي به صد و بيست چهار هزار پيامبر مي رسد. طبيعي است، يك مسلمان همانطوري كه به اينها ايمان دارد به آن ديگران هم بايد ايمان داشته باشد. و لو اسم آنها را نداند. پس در رابطه با پيامبران ما دچار مشكل نمي شويم. آنچه كه قابل تأمل است، سه واژه پاك ديگر است كه در باره آنها بايد تأمل كنيم. آيا مي توانيم در رابطه با صديقين، شهدا و صالحين تعيين مصداق كنيم يا خير؟ با توجه به اينكه واژه زيباي "صديقين" بعد از "نبيين" آمده است، معلوم مي شود كه مرتبه آنها بالا تر از "شهداء" و "صالحين" مي باشد. پس بسيار اهميت دارد كه در باره آنها كنكاش جدي صورت بگيرد. همانطور كه مي بينيد، اين كلمه مباركه ريخت مبالغه را دارد؛ صديقين يعني بسيار راست گفتار ها. يعني كساني كه دل و زبانشان، راه يگانه را دنبال مي كنند. كساني كه گفتار شان با كردارشان همخواني دارد و هيچ وقت چيزي به نام دروغ در مرزهاي وجود شان نزديك نمي شود. كساني كه وقتي مي گويند اين جهان خالقي دارد و هر طور كه ارداه كند اين جهان را مديريت مي كند، واقعا به اين گفته هاي شان باور هم دارند و اگر پاي عمل در ميان بيايد، مردانه در اين راستا گام بر مي دارند و از هيچ ملامتگري هم هراس در دل راه نمي دهند. توضيح اينكه انسانها در شرايط عادي به هر مذهبي كه وابسته اند، پاي بند همان مذهب هستند. فرقي نمي كند كه عامل اين مذهب ميراث باشد يا شرايط اقليمي. اما اين بحرانها است كه ثبات هر كسي را نسبت به راهش تعيين مي كند. در بحرانها است كه پايداري هركسي به دين و مذهبش معلوم مي شود. وقتي كسي در برابر امواج بلاها قرار بگيرد و دين و آيينش را از كف ندهد، مي توان گفت كه اين كس صادق و پاي بند عقيده و آرمانش مي باشد. اما آنچه را كه تاريخ بشر ثابت كرده است اينكه بحرانها معادلات را به هم مي زند، نظام ها را واژگون مي سازد و عقائد را باژگونه. در بحرانها است كه كافر مسلمان مي شود و مسلمان كافر. شيعه سني مي شود و سني شيعه. در بحرانها است كه خطوط راه در هم مي آميزد و تنها تلاش سالك نجات جانش هست و حفظ حيات. همه در اين موارد شريك هم است و هيچ كس نمي تواند خودش را تبرئه كند. تنها يك گروه را –بعد از نبيين- مي توان استثنا كرد كه شرايط براي شان اهميت نداشته است. فرقي نمي كرده كه زندگي عادي داشته باشند، در ميدان جنگ قطعه قطعه بشوند، در سياه چالهاي مخوف بسر ببرند، به طور مرموزي مسموم بگردند و يا خانه نشين بشوند و از تمام حقوق مادي و معنوي شان محروم باشند. اينها تحت هر شرايطي يك راه را دنبال كردند و يك شعار را بر جسته. اگر با چشم دل به اين گروه بنگريم، تمام زمين از خون پاك اينها و هوا دارانشان گلگون به نظر مي آيد. اينها در راه شناختن صراط مستقيمي كه منجر به شناخت خالق هستي مي شود، زندگي شان را هزينه كردند، نه تنها زندگي خودشان را كه گاهي تمام خاندانش را هم فداي توحيد در هستي نموده اند. پس اگر بخواهيم براي "صديقين" مصداق تعيين كنيم، غير از چهارده كوكب درّي كسي ديگر نمي تواند ادعاي تشعشع كند. كه اولين آنها هم جزء نبيين است و هم جزء صديقين. اينها بودند كه راه بندگي را نشان دادند. اينها بودند كه خالق هستي پرستش مي شود، اينها بودند كه توحيد را شعار شان قرار دادند و تا تحقق نسبي آن آرامش و قرار نداشتند : "نحن ولاة أمر الله و خزنة علم الله و عيبة وحي الله و أهل دين الله، و علينا نزل كتاب الله و بنا عبد الله، و لولانا ما عرف الله، و نحن ورثة نبي الله و عترته." امام صادق عليه السلام (بحار / ج26/ص247). اتفاقا همين مضامين را مرحوم علامه طباطبايي، در بحث روايي كتابش ذكر كرده است. خوب است كه به عين گفته ايشان نگاه كنيد:" في الفقيه ، و تفسير العياشي ، عن الصادق عليهالسلام قال : الصراط المستقيم أمير المؤمنين عليهالسلام. و في المعاني، عن الصادق عليهالسلام قال : هي الطريق إلى معرفة الله، و هما صراطان صراط في الدنيا و صراط في الآخرة، فأما الصراط في الدنيا فهو الإمام المفترض الطاعة، من عرفه في الدنيا و اقتدى بهداه مر على الصراط الذي هو جسر جهنم في الآخرة، و من لم يعرفه في الدنيا زلت قدمه في الآخرة فتردى في نار جهنم." (الميزان/ج1). و نويسنده "آلاء الرحمن" اينگونه حكايت مي كند : "و في تفسير البرهان عن تفسير وكيع بن الجراح مسندا عن ابن عباس في قوله تعالى اهدنا الصراط المستقيم قال : قولوا يا معاشر العباد أرشدنا الى حب محمد و اهل بيته. و عن تفسير الثعلبي مسندا عن أبي بردة قال صراط محمد (ص) و اهل بيته." (البلاغي/آلاء الرحمن في تفسير القرآن) نمي خواستم وارد اين وادي بشوم. چيزي كه كوچكتان را وادار كرد، خواندن كتاب "مناهل العرفان في علوم القرآن" بود كه اين حرفها را صريح بگويم. اين كتاب را با اشتياق تمام خريدم و با كراهت تمام خواندم. از اين كتاب كه مي گويند متن درسي دانشجويان "الأزهر" است، بر مي آيد كه بعضي ها چه قدر آگانه ديگران را نسبت به تشيع نا آگاه نگه مي دارند. كتاب پيرامون علوم قرآني است ولي با گوشه و كنايه هايي به مذاهب ديگر، مخصوصا مذهب تشيع. در بحث "في التفسير والمفسرين" تفسير هاي غير مذهبش را اين طور معرفي مي كند :" تفاسير الفرق المختلفة، كالتفسير الإشاري و تفاسير أهل كلام و أشهر الكتب في ذالك… و من تفاسير الشيعة كتاب يسمي : مرآة الأنوار و مشكاة الأسرار. مؤلفه يدعي المولي عبد اللطيف الكازلاني من النجف؛ و هذا التفسير مشتمل علي تأويلات تشبه تأويلات الباطنية السابقة، فالأرض يفسرها بالدين، و بالأئمة عليهم السلام؛ و بالشيعة، و بالقلوب التي محل العلم و قراره، و بأخبار الأمم الماضية الخ، فيقول في قوله تعالي : ألم تكن أرض الله واسعة فتهاجر فيها، المراد دين الله و كتابه؛ و يقول في قوله : أفلم يسيروا في الأرض، المراد : أولم ينظر في القرآن الخ فأنت تري أنه حمل اللفظ الذي لا يجهله أحد علي معان غريبة من غير دليل؛ و ما حمله علي ذالك إلا مركب الهوي والتعصب الأعمي لمذهبه؛ و ذالك لا شك ضلال لا يقلّ عن ضلال الباطنية و لا البهائية : وَمَن يُضْلِلْ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ [الزمر/23]"(مناهل العرفان في علوم القرآن/ج2/73) همانطور كه مي بينيد اين نوسنده اي كه وقت نوشتن اين سطور چشمهايش را كور نگه مي دارد تا ديگران را كور بار بياورد، مي خواهد مشهور ترين تفسير شيعه را برسي كند، آيا اين كتاب، كتاب تفسير مشهور شيعه است؟ من خودم كه شيعه هستم و به اين خاندان عشق مي ورزم، هنوز اسم چنين تفسير را هم نشنيده ام. ايشان مي خواهد با يك تير چند نشان بزند؛ عقائد شيعه را كاملا انحرافي جلوه بدهد، نجف أشرف را كه مدتها پايگاه علمي تشيع بود و هنوز بركات آن در سراسر جهان پراكنده است، جايگاه چنين افرادي نشان بدهد. به أئمة كه درود خداوند بر روان پاك شان باد! همين جا به عنوان تمسخر عليهم السلام بگويد. در حالي در تمام كتابش، به همه رضي الله عنه مي گويد، اما وقتي به نام مولا علي عليه السلام مي رسد، همانطور بي تفاوت مي گذرد. اين نويسنده در بحث پيرامون "نسخ" سطح جسارتش را بالاتر مي برد كه در جاي خودش با او سخن خواهم گفت. اما آيا مي شود، تلألؤ نور را پنهان كرد؟ بر خلاف خواسته اين نويسنده، در چند جاي همين كتابي از قبل طرح ريزي شده، شعاع نور مولا سر مي كشد و علي رغم تمام تلاش نويسنده حقانيتش را به اثبات مي رساند : "وهاك نموذجا رواه البخاري و مسلم عن أبي العباس سهل بن سعد الساعدي رضي الله عنه؛ أن رسول الله صلي الله عليه و سلم قال يوم خيبر : لأعطين هذه الراية غدا رجلا يفتح الله علي يديه، يحب الله و رسوله، و يحبه الله و رسوله، فبات الناس يدوكون-اي يخوضون- ليلتهم، أيهم يعطاها، فلما أصبح الناس غدوا علي رسول الله صلي الله عليه و سلم، كلهم يرجو أن يعطاها؛ فقال : أين علي بن أبي طالب؟ فقيل : يا رسول الله هو يشكي مرضا بعينيه قال : فأرسلوا إليه، فأتي به، فبصق رسول الله صلي الله عليه و آله بعينيه، و دعا له، فبريء حتي كأن لم يكن به وجع، فأعطاه الراية …" (مناهل/ج1ص275). در اينجا مصنف قصد ديگري ندارد. مي خواهد از معجزات پيامبر (ص) صحبت كند اما تشعشع نور را نمي بيند و نمي فهمد با آوردن اين حديث چه حقايقي روشن مي شود : يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ (الصف/8) به هر حال از مروري در اين كتاب به اين نتيجه رسيدم كه برادران اهل تسنن ما مخصوصا در كشورهاي عربي سخت بي خبر از عقايد شيعه نگه داشته مي شود. الأزهر كه متن درسي اش اين باشد، پس از ديگر نيرو هايي كه آگانه از شيعه بد مي گويند، انتظاري نيست. ولي از الأزهر، توقع جز اين اين مي رود. بخاطر اينكه امروز اسلام و قرآن هردو در معرض تهاجم قرار دارد. بايد تلاش كنيم كه شعاع اين نور را گسترده اش بنماييم. حيف از اين كتاب سترگ كه در دست ما ها قرار دارد. كتابي با زبان روشن، مدرن، شيك و قدرتمند را نمي توانيم به ديگران معرفي كنيم. واي بر ما. من هر وقت با مشكلاتي زباني در اين كتاب مقدس رو به رو مي شوم، به اينها مراجعه مي كنم، به اميد اينكه اينها اهل زبانند و اينها هم تمام نيش و كنايه ها را سرازير شيعه مي كند و اين خيل نا علانه است. پس به خاطر اينكه بازهم بگويم، كتابهايي را كه شما براي دانشجويانتان معرفي مي كنيد، كتابهاي مهم و مشهور شيعه نيستند و عقائدي را كه شما از شيعه به خورد آنها مي دهيد، عقائد وارونه است، من چند گفتار از اين "صدّيقين" انتخاب كرده ام. البته نه انتخاب بسيار عميق و از پيش طراحي شده. بلكه گفته هايي كه تقريبا هرشيعه اي كه به نام شيعه نيستند، آن ها را حفظ دارد. و در هر منبري بارها گفته شده است. و هر مبتدي اي كه مي خواهد منبر برود. اول از همين حديثها شروع مي كند. كار من تنها پيدا كردن مدارك بسيار ابتدايي اين گفته ها بود. ببنيد آيا از اين گفته ها چه بوي را مي شنويد : جواني، سلامتي، پولداري و حيات، نعمتهايي هستند كه خيلي ها نمي دانند با اين ثروتهاي دست نيافتني چگونه بر خورد كنند. در تشيع، يكي از صديقّيني كه به آن معتقد هستيم، مي آيد و به آنها جهت مي دهد و مي گويد اينها را نبايد يك شيعه مفت و مجاني از دست بدهد و تا مي تواند از اينها توشه راه طولاني كه مي پيمايد تهيه كند :" يا علي بادر بأربع قبل أربع بشبابك قبل هرمك، و صحتك قبل سقمك، و غناك قبل فقرك، و حياتك قبل مماتك." پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله (خصال/ج1) گاهي يك شيعه در شرايطي قرار مي گيرد، كه نمي تواند جهت گيري مشخصي داشته باشد. به هر طرف كه نگاه مي كند، هرچند شعار ها فرق مي كند ولي هر دو طرف راه باطل را مي پيمايد، نظير آن در تاريخ زياد اتفاق افتاده مثل جنگهاي عباسي و اموي و تاريخ معاصر ما مثل در گيري گروه هاي هم مسلك براي حطام دنيا. در اين موارد اگر شخص شيعيي خالص نقش متفاوت از گروه هاي در گير داشته باشد، همان نقش را ايفا مي كند و الا راه نمايي صديق دوم راه گشايي مي كند :" كن في الفتنة كابن اللبون، لا ظهر فيُركب، و لا ضرع فيُحلب." امام علي عليه السلام. همين راهنما، هميشه صديق اول را براي شيعه ياد آور مي شود : "كنا إذا احمر البأس اتقينا برسول الله صلي الله عليه و آله و سلّم فلم يكن أحد منا أقرب إلي العدو منه." و هميشه داغ فراق او را در سينه دارد :" الخضاب زينة و نحن قوم في مصيبة." (نهج البلاغة) آنچه كه انسان را به صراط مستقيم نزديك مي كند، عبادت است اما نه هر عبادتي؛ عبادت خالصانه و بدون رياء و تظاهر. اگر خالصانه او را پرستش كني، او نيز سر پرستي ات را خودش به عهده مي گيرد : "من أصعد إلي الله خالص عبادته أهبط الله عز وجل إليه أفضل مصلحته." فاطمه عليها سلام. (نهج الحيات) يك مسلمان شيعي بايد شب و روز براي زنگي بهتر تلاش كند اما مسافر بودنش را همواره به خاطر داشته باشد:" اعمل لدنياك كأنك تعيش أبداً واعمل لآخرتك كأنك تموت غداً." (الحياة/ج5/62) تفكر در جهان پيرامون چشم و گوش يك شيعه را باز مي كند. و انديشيدن، يك شيعه را بيدار بار مي آيد و نمي گذارد كه عمر گرانبهايش را بيهوده از دست بدهد :" يابن آدم تفكر و قل أين ملوك الدنيا و أربابها؟ الذين عمروا خرابها و احتفروا أنهارها و غرسوا أشجارها و مدنوا مدائنها فارقوها و هم كارهون وورثوها قوم آخرون و نحن بهم عما قليل لاحقون." امام حسين عليه السلام (بلاغة الحسين) در خلوتها است كه جوهره انسان مي درخشد، و ايمان به غيب، ناداري را، به بخشش وا مي دارد، در گرفتاري هاست كه پايداري كسي به ايمانش معلوم مي شود، وقتي خشمگين مي شوي در صورت تعارض با ايمانت اين خشم را فروكشيدي مردي و هنگامي كه از درو ديوار وحشت مي ريزد و تو به پاي ايمانت صادق ايستادي و به پيمانت وفا دار بودي، مؤمن هستي : " علامات المؤمن خمس… الورع في الخلوة والصدقة في القلة والصبر عند المصيبة والحلم عند الغضب والصدق عند الخوف." امام سجاد عليه السلام (خصال/ج1) شيعه كامل كسي است كه دينش را مي شناسد و گرنه همتش را در شناخت دينش به كار مي برد و اگر دچار مشكلات و مصيبات مي شود، در برابر آن صبور و شكيبا است. زندگيش را هم به گونه اي مي چرخاند كه ولو در فقر به سر ببرد، با مديريت زيركانه به كسي جز خالق هستي محتاج نمي شود :" الكمال كل الكمال التفقه في الدين والصبر علي النائبة و تقدير المعيشة." امام باقر عليه السلام (أصول كافي/ج1) يك شيعه بايد امانتدار باشد. چيزي را كه براي خودش نمي پسندد، براي برادر ديني اش هم نمي پسندد. همه كار ها به آخر مي رسد و انسان شيعي بايد از همان ابتدا نقطه آخر را چشم انداز خود قرار بدهد. زندگي فراز فرود و نا به هنگامي هايي دارد، مبا دا تو انسان شيعه خودت را در اضطرابهاي ناگهاني گم كني. به هوش باش! مبادا از كوهي بالا بروي كه داراي شيبهاي تند و خطر ناك است. به ياد داشته باش كه پيمان شكني شيعه را از اصالت شيعه بودن دور مي كند : و قال للمفضل :" أوصيك بست خصال تبلغهن شيعتي… : أداء الأمانة إلي من ائتمنك و أن ترضي لأخيك ما ترتضي لنفسك واعلم أن للأمور أواخر فاحذر العواقب و أن للأمور بغتات فكن علي حذر و إياك و مرتقي جبل سهل إذا كان المنحدر وعرا و لا تعدّن أخاك وعدا ليس في يدك وفاء." امام صادق عليه السلام (تحف العقول) شيعه مؤمن اگر همواره با سختي ها دست و پنجه نرم مي كند باكي نيست، زيرا هرچه قدر به استواري ايمان نزديك مي شود، گرفتاريها هم مانع تراشي مي كنند تا بلكه از رفتن به سمت نور باز بماند :" المؤمن مثل كفتي الميزان كلما زيد في إيمانه زيد في بلائه." امام كاظم عليه السلام (تحف العقول) كسي نمي تواند ادعاي ايمان و شيعه گري كند، مگر اينكه هم در او رنگ الهي باشد، هم رنگ پيامبري و هم رنگ امامتي :" لا يكون مؤمن مؤمنا حتى يكون فيه ثلاث خصال : سنة من ربه و سنة من نبيه و سنة من وليه، فأما السنة من ربه فكتمان السر، و أما السنة من نبيه فمدارات الناس، و أما السنة من وليه فالصبر في البأساء والضراء." امام رضا عليه السلام (تحف العقول) مؤمن شيعي با اتكاي به خود نمي تواند مسير پر خطر زندگي را بپيمايد. خودش نهايت تلاش خودش را به كار بگيرد اما همواره چشمش به فراسوي افق ها باشد. هميشه كار هايش را خودش زير ذره بين نقد قرار بدهد و حرفهاي پوينده گان طريق را به دقت گوش كند :" المؤمن يحتاج إلي توفيق من الله و واعظ من نفسه و قبول ممن ينصحه." امام جواد عليه السلام (تحف العقول) انسان شيعي مؤمن، دنيا را بازاري مي بيند كه معامله در آن سر نوشتش را تعيين مي كند. پس در اين بازار با دقت گام بر مي دارد :" الدنيا سوق ربح بها قوم و خسر آخرون." امام هادي عليه السلام. (تحف العقول) عبادت بدون تفكر در فرهنگ شيعي جايگاهي ندارد. آنچه كه انسان شيعي را پرو بال مي دهد و در اوج مي رساند عبادت توام با تفكر در كار هاي خالق هستي است تا حضور او را در لحظه لحظه زندگي اش حس كند :" ليست العبادة كثرة الصيام والصلاة و إنما العبادة كثرة التفكر في أمر الله." امام حسن العسكري عليه السلام (تحف العقول) حال كه ذره ذره هستي را از حضور پر شكوه خالق خودش خالي نمي بيند، همواره دعاي صدّيق دوازده هم را زمزمزمه مي كند، تا توفيق بيشتر نصيبش گردد :" اللهم ارزقنا توفيق الطاعة و بعد المصية و صدق النية و عرفان الحرمة و أكرمنا بالهدي والإسقامة و سدد الستنا بالصواب والحكمة واملأ قلوبنا بالعلم والمعرفة و طهّر بطوننا من الحرام والشبهة واكفف ايدينا عن الظلم والسريقة واغضض ابصارنا عن الفجور والخيانة واسدد أسماعنا عن اللغو والغيبة… " امام زمان عليه السلام (فرازي از دعاي آن عزيز) و حالا تو خواننده اين سطور، با انصاف قضاوت كن كه بر داشت شيعه از صدقين چيست و اين صديقين شيعه را به كدام سمت راهنمايي مي كنند. ما معتقديم كه رفتن راه الهي هم سهل ساده است و هم سخت و دشوار. سهل و ساده است چون خودش فرموده كه هر كه راه من را بپيمايد، به راه هاي خودم راهنمايي مي كنم : الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا…و دشوار است به اين لحاظ كه ما ايمن از هجوم لشكر شيبطان نيستيم. پس بايد از راهنمايان اين طريق هم غافل نباشيم؛ كساني كه طريق مستقيم را پيموده اند و از دشواريها، فرازو فرود ها و پيچ و خمهاي زندگي با خبر هستند. ما اين راهنما يان را دوست داريم، چون اينها آن بي همتا را دوست دارند. اينها معلم هاي صادقي هستند كه طريق بندگي را به ما مي آموزند. از ناله اينها كه از طريق دعا هاي شان به ما رسيده است مي فهميم كه اينها بندگان خالص او بودند. هر شب جمعه شايد كمتر شيعه اي در دنيا وجود داشته باشد كه دعاي كميل امام علي عليه السلام را نخواند و ناله هاي غربت زده اش را با ناله هاي مظلوم اول تاريخ اسلام گره نزند و اين جمله ها را بار ها و بار ها تكرار نكند :" و قد أتيتك يا إلهي! بعد تقصيري و اصرافي علي نفسي! معتذرا! نادما! منكسرا! مستقيلا! منيبا! مقرا! مذعنا! معترفا! لا أجد مفرا ممّا كان مني! و لا مفزعا أتوجه إليه في أمري غير قبولك عذري و إدخالك إياي في سعة رحمتك!…" (دعاي كميل). آن سوتر كه بروي، غريب ديگري را مي بيني كه چشم ها اشك آلود است و قلب در تپش :" قد تري يا الهي! فيض دمعي من خيفتك! و وجيب قلبي من خشيتك! وانتقاض جوارحي من هيبتك! كل ذالك حياء منك لسوء عملي! و لذالك خمد صوتي عن الجار إليك! و كلّ لساني عن مناجاتك!…" (صحيفه كامله سجادية). آيا اگر كسي چنين بندگان مخلص را دوست داشته باشد و به رهبري آنها افتخار كند، جرم است؟ اينان كه در سجاده هاي دعا نشسته اند، پس با كدام چشم شما در پيروي اينها شرك مي نگريد؟! واقعيت اين است كه ما شيعه امام را آنگونه مي شناسيم كه امام رضا عليه السلام معرفي مي كند :" الفرق بين الرسول والنبي والإمام : أن الرسول الذي ينزل عليه جبرئيل فيراه و يسمع كلامه و يُنزل عليه الوحي و ربما رأي في منامه نحو رؤيا إبراهيم عليه السلام، والنبي ربما سمع الكلام و ربما رأي الشخص و لم يسمع، والإمام هو الذي يسمع الكلام و لا يَري الشخص." (أصول الكافي/ج1/ص248). وقتي به گفتار مولا امير مؤمنان مي نگريم، شكي براي باقي نمي ماند كه اينان بسيار ارجمندند :" هُمْ مَوْضِعُ سِرِّهِ، وَ لَجَأُ أَمْرِهِ، وَ عَيْبَةُ عِلْمِهِ، وَ مَوْئِلُ حِكَمِهِ، وَ كُهُوفُ كُتُبِهِ، وَ جِبَالُ دِينِهِ، بِهِمْ أَقَامَ انْحِنَاءَ ظَهْرِهِ، وَ أَذْهَبَ ارْتِعَادَ فَرَائِصِهِ …لَا يُقَاسُ بِآلِ مُحَمَّدٍ (صلىاللهعليهوآله) مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ أَحَدٌ، وَ لَا يُسَوَّى بِهِمْ مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُهُمْ عَلَيْهِ أَبَدا : هُمْ أَسَاسُ الدِّينِ، وَ عِمَادُ الْيَقِينِ. إِلَيْهِمْ يَفِيءُ الْغَالِي، وَ بِهِمْ يَلْحَقُ التَّالِي. وَ لَهُمْ خَصَائِصُ حَقِّ الْوِلَايَةِ وَ فِيهِمُ الْوَصِيَّةُ وَ الْوِرَاثَة…" (نهج البلاغه/خطبه2) و اما درابطه با شهداء و صالحين هم بايد تأمل كرد. زيرا معلوم نيست، كسي كه به نام شهيد و صالح باشد، اين آيه مباركه آن را در بر بگيرد. البته يك چيز ديگر را هم نبايد نا ديده بگيريم و آن اينكه بسيار از پيامبران و تمام صديقين، منصب شهيد بودن را هم دارا هستند و اگر بسيار در باره شهدا پا فشاري كنيم، شهداي مثل حمزه، جعفر طيار و ابا الفضل عباس عليهم السلام را نتوانيم در باره آنها چيزي بگوييم و بيشتر از آن را بايد احتياط كرد. خوشبختانه در رابطه با "صالحين" خود اين كتاب آسماني به مقدار زيادي راه گشايي مي كند. در قرآن كريم غير از موارد بسيار نادر، بازهم صلحا به افراد ويژه اي اطلاق مي شود : وَمَن يَرْغَبُ عَن مِّلَّةِ إِبْرَاهِيمَ إِلاَّ مَن سَفِهَ نَفْسَهُ وَلَقَدِ اصْطَفَيْنَاهُ فِي الدُّنْيَا وَإِنَّهُ فِي الآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ (البقرة/130) / ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِّلَّذِينَ كَفَرُوا اِمْرَأَةَ نُوحٍ وَاِمْرَأَةَ لُوطٍ كَانَتَا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحَيْنِ فَخَانَتَاهُمَا فَلَمْ يُغْنِيَا عَنْهُمَا مِنَ اللَّهِ شَيْئاً وَقِيلَ ادْخُلَا النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِينَ (التحريم/10) / وَزَكَرِيَّا وَيَحْيَى وَعِيسَى وَإِلْيَاسَ كُلٌّ مِّنَ الصَّالِحِينَ (الأنعام/85). وقتي اينطور شد، اگر به چنين آياتي بر بخوريم : وَأَنكِحُوا الْأَيَامَى مِنكُمْ وَالصَّالِحِينَ مِنْ عِبَادِكُمْ وَإِمَائِكُمْ إِن يَكُونُوا فُقَرَاء يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ (النور/32). بايد بين اين صلحا فرق بگذاريم. اين تمام صحبت بود، در رابطه با سوره مباركه فاتحه. كه از ستايش آغاز مي كنيم، به پرستش مي رسيم و با نيايش به پايان مي رسانيم. اما حكايت همچنان باقي است. زيرا هدف اين نبود كه زياد حرف زده بشود. هدف اين بود كه يك توضيح مختصر نسبت به هر سوره اي داده بشود و بعد اين خود شما هستيد كه بايد آستين همت را بالا بزنيد. البته گاهي پا به پاي هم حركت مي كنيم تا بلكه آن بزرگ شكوهمند ياريمان كند و قرآن را با زبان اصلي به قرائت بنشينيم. و لا اقل، لذتي را كه از ديگر كتابهاي هنري مي بريم از خواندن قرآن هم ببريم و اين ميسر نيست، مگر اينكه تلاش كنيم. توصيه اين حقير اين است كه تا وقتي آيه اي را كه پيرامون آن به زبا اصلي توضيح داده شده است خوب نفهميديد، پيشتر قدم نگذاريد. اين موضوع از دو حالت بيرون نيست: يا شما نفهميده ايد و يا من خوب پيرامون آن كار نكرده ام. به هر حال حالا اين آيه شريفه يك مشكل است كه بايد حل شود. اگر چنين شد به تفاسير پيرامون آن موضوع مراجعه كنيد و يا از اشخاصي كه آگاه در اين علم هستند پاسخ را بيابيد. در هر صورت، بايد قدم بعدي را بعد از فهميدن آن آيه كريمه بر داريد. پس مي رسيم به جايي كه قهرمانان اين علم در اين صحنه قدرت نمايي كرده اند. و سپاس از زحمات همه آنان كه در ترويج آيين الهي شب و روز تپيده اند!ن به زبان اصلي توضيح داده نها كه گوش ندادندآن بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِِ (1) بسم : والاسم: ما يعرف به ذات الشيء، و أصله سمٌو، بدلالة قولهم: أسماء و سميّ، و أصله من السمو و هو الذي رُفع به ذكر المسمي فيعرف به (مفردات/ الراغب). / الاسم: اللفظ الذى يدل على ذات أو معنى. وقد اختلف النحويون فى اشتقاقه على وجهين، فقال البصريون: هو مشتق من السمو، وهو العلو والرفعة، فقيل : اسم، لأن صاحبه بمنزلة المرتفع به. وقال الكوفيون : إنه مشتق من السمة و هي العلامة، لأن الإسم علامة لمن وضع له، فأصل اسم علي هذا "وسم". و يرى المحققون أن رأى البصريين أرجح ، لأنه يقال فى تصغير "اسم " سُمىَ، وفى جمعه أسماء، والتصغير والجمع يردان الأشياء إلى أصولها. ولو كان أصله وسم -كما قال الكوفيون- لقيل فى جمعه : أوسام، وفى تصغيره وسيم .(التفسير الوسيط/طنطاوي). الله : أصله الإله، حذفت الهمزة لكثرة الاستعمال، و إله من أله الرجل يأله بمعني عبد، أو من وله الرجل أي تحير. فهو فعال بكسر الفاء بمعني المفعول ككتاب بمعني المكتوب، سمي إلها لأنه معبود أو لأنه مما تحيرت في ذاته العقول. والظاهر انه علم بالغلبة (الميزان). / و الله: اسم علم للذات المقدسة الجامعة لجميع الصفات العليا و الأسماء الحسني (مجمع البحرين). / و “الله” اسم مرتجل جامد، و الألف و اللام فيه لازمة لا للتعريف، قال الواحدي : اسم تفرّد به الباري سبحانه يجرى فى وصفه مجرى الأسماء الأعلام، لا يعرف له اشتقاق، و قال الأقليشى : إن هذا الاسم مهما لم يكن مشتقا كان دليلا على عين الذات، دون أن ينظر فيها إلى صفة من الصفات، و ليس باسم مشتق من صفة، كالعالم و الحق و الخالق و الرازق، فالألف و اللام على هذا فى “الله” من نفس الكلمة، كالزاى من زيد، و ذهب إلى هذا جماعة، و اختاره الغزالي و قال : كل ما قيل فى اشتقاقه فهو تعسّف. و قيل : مشتق من التّألّه و هو التعبد، و قيل : من الولهان، و هو الحيرة لتحيّر العقول فى شأنه. و قيل : أصله: الإله، ثم حذفت الهمزة و نقلت حركتها إلى اللام، ثم وقع الإدغام و فخمت للتعظيم، إلا إذا كان قبلها كسر (البحر المديد في تفسير القرآن المجيد) الرحمن : واسع الرحمة … و لا يطلق علي غيره (التفسير المعين) الرحيم : ذو الرحمة و هي إرادة الخير لأهله (التفسير المعين). / الرحمن الرحيم : هما اسمان مشتقان من الرحمة و هي في بني آدم عند العرب رقة القلب ثم عطفه، و في الله عطفه و بره و رزقه و إحسانه (مجمع البحرين)./ الرحمن الرحيم : و الرحمن ، فَعلان صيغة مبالغة تدل علي الكثرة ، و الرحيم ، فعيل صفة مشبهة تدل علي الثبات والبقاء و لذالك ناسب الرحمن أن يدل علي الرحمة الكثيرة المفاضة علي المؤمن والكافر و هو الرحمة العامة ، و أيضا ناسب الرحيم أن يدل علي النعمة الدائمة و الرحمة الثابة الباقية التي تفاض علي المؤمن، و لذالك قيل إن الرحمن عام للمؤمن والكافر والرحيم خاص بالمؤمن (الميزان). / …و قيل : إن الله تعالي هو الرحمن الدنيا و رحيم الآخرة، و ذالك أن إحسانه في الدنيا يعم المؤمنين و الكافرين، و في الآخرة يختص بالمؤمنين، و علي هذا قال : و رحمتي وسعت كلّ شيء فسأكتبها للذين يتقون (مفردات/الراغب). / الرحمن الرحيم : صفتان مشتقتان من الرحمة. والرحمة فى أصل اللغة : رقة فى القلب تقتضى الإِحسان، وهذا المعنى لا يليق أن يكون وصفًا لله - تعالى- ، ولذا فسرها بعض العلماء بإرادة الإِحسان. وفسرها آخرون بالإِحسان نفسه. (التفسير الوسيط / طنطاوي). / بسم الله الرحمن الرحيم : In the name of Allah, the Beneficent Merciful الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ (2) الحمد: الحمد والشكر متقاربة المعني، فالحمد قد يكون من غير النعمة والشكر يختص بالنعمة (التفسير المعين). / [اللغة] الحمد والمدح والشكر متقاربة المعني، والفرق بين الحمد والشكر أن الحمد نقيض الذم كما أن المدح نقيض الهجاء، والشكر نقيض الكفران، والحمد قد يكون من غير نعمة والشكر يختص بالنعمة، إلا أن الحمد يوضع موضع الشكر و يقال: الحمد لله شكرا فينصب شكرا علي المصدر و لو لم يكن الحمد في معني الشكر لما نصبه، فإذا كان الحمد يقع موقع الشكر فالشكر هو الاعتراف بالنعمة مع ضرب من التعظيم و يكون بالقلب و هو الأصل و يكون أيضا باللسان و إنما يجب باللسان لنفي تهمة الجحود و الكفران، و أما المدح فهو القول المنبئ عن عظم حال الممدوح مع القصد إليه (مجمع البيان). / الحمد والمدح اخوان وهو الثناء الحسن على الجميل من نعمه وغيرها، تقول : حمدت الرجل على انعامه، وحمدته على حسبَه وشجاعَته، وأما الشكر فهو على النعمة خاصة وهو بالقلب واللسان والجوارح (الأعقم-زيدي). / الحمد لله: الحمد على ما قيل هو الثناء على الجميل الاختياري و المدح أعم منه، يقال : حمدت فلانا أو مدحته لكرمه، و يقال : مدحت اللؤلؤ على صفائه و لا يقال : حمدته على صفائه، و اللام فيه للجنس أو الاستغراق و المآل هاهنا واحد (الميزان). / الحمد لله : Praise belong to God رب : المالك المدبر أو المربي (آلاء الرحمن في تفسير القرآن). / رب : نعت للّه، و هو فى الأصل : مصدر بمعنى التربية، و هو تبليغ الشيء إلى كماله شيئا فشيئا، ثم وصف به للمبالغة كالصوم و العدل. و قيل : هو وصف من ربّه يربّه، و أصله : ربب ثم أدغم، سمى به المالك لأنه يحفظ ما يملكه و يربيه، و لا يطلق على غيره تعالى إلا بقيد كقوله تعالى : ارْجِعْ إِلى رَبِّكَ. قال ابن جزىّ : و معانيه أربعة : الإله و السيد و المالك و المصلح، و كلها تصلح فى رب العالمين، إلا أن الأرجح فى معناه : الإله لاختصاصه باللّه تعالى. (البحر المديد). / [اللغة] و أما الرب فله معان : منها : السيد المطاع، و منها : المالك، نحو قول النبي لرجل : أ رب غنم أم رب إبل؟ فقال كل ما آتاني الله فأكثر و أطيب، و منها : الصاحب… و منها : المربّب، و منها : المصلح، و اشتقاقه من التربية، يقال : ربيته و رببته بمعني، و فلان يرب صنيعته أو ضيعته… و لا يطلق هذا الاسم إلا علي الله و يقيد في غيره فيقال رب الدار و رب الضيعة. …(مجمع البيان) العالمين: و العالمون: جمع عالم والعالم جمع لا واحد له من لفظه كالنفر والجيش و غيرهما، و اشتقاقه من العلامة لأنه يدل علي صانعه، و قيل إنه من العلم لأنه اسم يقع علي ما يعلم و هو في عرف اللغة عبارة عن جماعة من العقلاء لأنهم يقولون جاءني عالم من الناس و لا يقولون جاءني عالم من البقر، و في المتعارف بين الناس هو عبارة عن جميع المخلوقات (مجمع البيان). / العالمون بفتح اللام: أصناف الخلق، كل صنف منهم عالم، جمع لا واحد له من لفظه. و قيل العالم : يختص بمن يعقل، و جمعه بالواو و النون (مجمع البحرين). / العالمين : فهو جمع العالم بفتح اللام بمعنى ما يعلم به كالقالب و الخاتم و الطابع بمعنى ما يقلب به و ما يختم به و ما يطبع به، يطلق على جميع الموجودات و على كل نوع مؤلف الأفراد و الأجزاء منها كعالم الجماد و عالم النبات و عالم الحيوان و عالم الإنسان و على كل صنف مجتمع الأفراد أيضا كعالم العرب و عالم العجم و هذا المعنى هو الأنسب لما يئول إليه عد هذه الأسماء الحسنى حتى ينتهي (الميزان). / قال ابن عباس : رب الجن والإنس، و قال قتادة : رب الخلق كلهم . قال الأزهري : الدليل علي صحة قول ابن عباس قوله عز و جل : تبارك الذي نزّل الفرقان علي عبده ليكون للعالمين نذيرا…و روي عن وهب بن منبه أنه قال : لله تعالي ثمانية عشر ألف عالم، الدنيا منها عالم واحد، و ما العمران في خراب إلا كفسطاط في الصحراء…و قال الزجاج : و هو رب كل شيء، و هو جمع عالم…(لسان العرب). / رب العالمين : the lord of all Being مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ (4) مالك : …و معنى الملك الذي عندنا في ظرف الاجتماع هو نوع خاص من الاختصاص و هو نوع قيام شيء بشيء يوجب صحة التصرفات فيه ، فقولنا العين الفلانية ملكنا معناه : أن لها نوعا من القيام و الاختصاص بنا يصح معه تصرفاتنا فيها و لو لا ذلك لم تصح تلك التصرفات و هذا في الاجتماع معنى وضعي اعتباري غير حقيقي و هو مأخوذ من معنى آخر حقيقي نسميه أيضا ملكا، و هو نحو قيام أجزاء وجودنا و قوانا بنا فإن لنا بصرا و سمعا و يدا و رجلا، و معنى هذا الملك أنها في وجودها قائمة بوجودنا غير مستقلة دوننا بل مستقلة باستقلالنا و لنا أن نتصرف فيها كيف شئنا و هذا هو الملك الحقيقي. و الذي يمكن انتسابه إليه تعالى بحسب الحقيقة هو حقيقة الملك دون الملك الاعتباري الذي يبطل ببطلان الاعتبار و الوضع… (الميزان). / [اللغة] الملك : القادر الواسع المقدرة الذي له السياسة والتدبير، والمالك : القادر علي التصرف في ماله و له أن يتصرف فيه علي وجه ليس لأحد منعه منه (مجمع البيان) الدين : الجزاء و منه قوله تعالي : مالك يوم الدين، قوله: يوفيهم الله دينهم أي جزائهم الواجب، قوله : إن الدين لواقع أي الجزاء (مجمع البحرين). / يوم الدين : يوم الجزاء في الآخرة (التفسير المعين). / مالك يوم الدين: أنه سبحانه لما بين ملكه في الدنيا بقوله : رب العالمين بين أيضا ملكه في الآخرة بقوله : مالك يوم الدين… و قال أبو علي الجبائي : أراد به يوم الجزاء علي الدين، و قال محمد بن كعب : أراد يوم لا ينفع إلا الدين، و إنما خصّ يوم القيامة بذكر الملك فيه تعظيما لشأنه و تفخيما لأمره، كما قال : رب العرش، و هذه الآية دالة علي إثبات المعاد و علي الترغيب والترهيب لأن المكلف إذا تصور ذالك لابد أن يرجو و يخاف. [اللغة] الدين معناه في الآية : الجزاء… و قيل الدين الحساب… والدين : العادة… والدين : القهر والاستعلاء… و يدل علي أن المراد به الجزاء و الحساب قوله تعالي : اليوم تجزي كل نفس ما كسبت، واليوم تجزون ما كنتم تعملون (مجمع البيان). / مالك يوم الدين : Master of the Day of Judgment إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ(5) إياك : قدم المفعول للحصر… (شبر). / [اللغة] العبادة في اللغة هي: الذلة، يقال طريق معبد أي مذلل بكثرة الوطء… و سمي العبد عبدا لذلته وانقياده لمولاه. والاستعانة : طلب المعونة، يقال استعنته واستعنت به (مجمع البيان). / إياك نعبد و إياك نستعين : Thee do we serve and Thee do we beseech for help اهدِنَــــا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ (6) اهدنا : أرشدنا (التفسير المعين). / [اللغة] الهداية في اللغة الإرشاد والدلالة علي الشيء، يقال لمن يتقدم القوم و يدلهم علي الطريق …والهداية : التوفيق (مجمع البيان). / الهدي : الرشاد والدلالة (صحاح/جوهري) الصراط : الجادّة، والمستقيم : المستوي أي طريق الحق و هو ملة الإسلام (شبر). / اهدنا الصراط المستقيم : قيل في معني اهدنا وجوه : 1- أن معناه ثبتنا علي دين الحق، لأن الله تعالي قد هدي الخلق كلهم إلا أن الإنسان قد يزلّ و ترد عليه الخواطر الفاسدة فيحسن أن يسأل الله تعالي أن يثبته علي دينه و يديمه عليه و يعطيه زيادات الهدي التي هي إحدى أسباب الثبات علي الدين… 2- أن الهداية هي الثواب لقوله تعالي : يهديهم ربهم بإيمانهم فصار معناه اهدنا إلي الطريق الجنة ثوابا لنا… 3- أن المراد دللنا علي الدين الحق في المستقبل العمر كما دللتنا في الماضي… و قيل في معني الصراط المستقيم علي وجوه : 1- إنه كتاب الله… 2- إنه الإسلام… 3- إنه دين الله الذي لا يقبل من العباد غيره … 4- إنه النبي (ص) والأئمة القائمون مقامه…صراط المستقيم : و في حديث الجمهور كما في الدر المنثور انه في الآية : كتاب اللّه. أو الإسلام او رسول اللّه و صاحباه بعده. و في تفسير البرهان عن تفسير وكيع بن الجراح مسندا عن ابن عباس في قوله تعالى اهدنا الصراط المستقيم قال : قولوا يا معاشر العباد أرشدنا الى حب محمد و اهل بيته. و عن تفسير الثعلبي مسندا عن أبي بردة قال صراط محمد (ص) و اهل بيته. و في روايات الإمامية انه امير المؤمنين. او أنه الأئمة (ع). و كلما صح من ذلك فهو من باب النص على احد المصاديق او أظهرها ( آلاء الرحمن في تفسير القرآن). / اهدنا الصراط المستقيم : keep us on the right path والأولي حمل الآية علي العموم حتى يدخل ذالك فيه لأن الصراط المستقيم هو الذي أمر الله به من التوحيد والعدل وولاية من أوجب الله طاعته. [اللغة] والصراط : الطريق الواضح المتسع، و سمي بذالك لأنه يسرط المارة أي يبتلعها. والمستقيم : المستوي الذي لا اعوجاج فيه (مجمع البيان). / قرأ ابن كثير و نافع و أبو عمرو وابن عامر و عاصم و كسائي : الصراط المستقيم، بالصاد، و قرأ يعقوب بالسين، قال : و أصل صاده سين قلبت مع الطاء صاد لقرب مخارجها. الجوهري : الصراط والسراط والزراط : الطريق (لسان العرب). / صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ غَيرِ المَغضُوبِ عَلَيهِمْ وَلاَ الضَّالِّينَ (7) أنعمت عليهم : أنعمت عليهم بطاعتك و هم الذين ذكرهم الله تعالي في قوله : و من يطع الله والرسول فأولئك مع الذين أنعم الله عليهم من النبيين والصديقين والشهداء والصالحين (مجمع البيان) المغضوب عليهم : اليهود (التفسير المعين). / المغضوب عليهم : أراد بالمغضوب عليهم اليهود عند جميع المفسرين الخاص والعام و يدل عليه قوله تعالي : من لعنه الله و غضب عليه و جعل منهم القردة والخنازير، و هؤلاء هم اليهود… (مجمع البيان) الضالين : النصارى (التفسير المعين). / الضالين : أراد بالضالين النصارى بدلالة قوله تعالي : و لا تتبعوا أهواء قوم قد ضلوا من قبل و أضلوا كثيرا و ضلوا عن سواء السبيل، و قال الحسن البصري : إن الله تعالي لم يبرء اليهود من الضلالة بإضافة الضلالة إلي النصارى و لم يبرء النصارى من الغضب بإضافة الغضب إلي اليهود بل كل واحدة من الطائفتين مغضوب عليهم و هم ضالون إلا أن الله تعالي يخص كل فريق بسمة يعرف بها و يميز بينه و بين غيره بها و إن كانوا مشتركين في صفات كثيرة… (مجمع البيان)./ [الإعراب] اهدنا الصراط المستقيم صراط الذين أنعمت عليهم غير المغضوب، الصراط : مفعول ثان، صراط : بدل، غير : بدل (معجم إعراب ألفاظ القرآن الكريم). / صراط الذين أنعمت عليهم غير المغضوب عليهم و لا الضالّين : the road of those whom you favored with you are not angry, nor who are lost حال كه با موفقيت از اين مرحله عبور كرديم، سوره مباركه فاتحه را به صورت كامل قرائت مي كنيم. ببنيم، آيا تفاوتي در قرآئتهاي گذشته و حال مشاهده مي شود؟ قاعدتا اين بار بايد از خواندن اين سوره مباركه لذت ببريم. بسم الله الرحمن الرحيم(1) الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ (2) الرَّحْمـنِ الرَّحِيمِ (3) مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ (4) إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ (5) اهدِنَــــا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ (6) صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ غَيرِ المَغضُوبِ عَلَيهِمْ وَلاَ الضَّالِّينَ (7)
|
Comment by مهمان در تاریخ ۱۳۸۸-۱۱-۰۱ ۰۲:۳۵:۱۲ برو بجای سوره فاتحه و مضاف الیه یگ فکری بحال سرنویشتت کن بد بختی بیچاره، چسپیده به عرب و عربی کی نمیخواهند نام نشانت در روی کره خاکی باشد. من نمفهمم چرا شما فکر میکند `ال` عربی یا مضافا الیه برای مردم جالب است. خجالتام خوب چیزه
| Comment by مهمان در تاریخ ۱۳۸۸-۱۱-۰۴ ۱۰:۴۵:۱۹ آنزمان حوزه در پيچيدگي الآن نبود كه سن و ديپلم و...مطرح باشد. هر كس مي توانست وارد حوزه بشود و عبا و قبا در بر كنند. يك دزد كه ما او را مي شناختيم، در اينجا آمد و طلبه شد و عبا و قبا در بر نمود. اتفاقا با يك لاتي بد تر از خودش در خيابن درگير شده بود. خيلي كه حالش گرفته شد، مي گفت :" حيف كه اين لباس ده جان منه اگر نه مادرت را فلان مي كردم!" متاسفانه اين يارو در جاي گير مي دهد كه من چيزي جز اينكه بگويم : وَعِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَاماً. اگر در فضاي شعر و قصه ام دست به اين كار مي زد، عجب جوابهاي پكرسي داشتم. هيچ جاي دوري نمي رفتم. از همين جمله خودش استفاده مي كردم " من نفهمم!" به او مي گفتم قبل از اينكه من چيزي بگويم، خودت به خريت خودت اعتراف كردي. چون "نفهم" موضيع استعمال ديگري هم دارد. افسوس كه هر سخن جايي دارد. تنها اينجا همينقدر مي توانم بگويم كه آن صد دولاري كه از اين طریق يعني از طريق توهين به مقدسات مي گيريد، زهر مار تان باشد! شما ها بوديد كه در زمان كمونيستها انتظار داشتيد كه همه مردم كمونيست بشوند. در زمان وندي ها انتظار داشتيد كه همه مردم اشپش فروشي كنند. در زمان طالبا انتظار داشتيد كه همه مردم طالب بشوند. حالا در زمان آمريكا انتظار داريد كه همه مردم مسيحي بشوند؟! طالبان و القاعده را كي سر كا آورد؟ صدام را كي تحريك به جنگ مي كرد؟ مواد شميايي را كي به دست او سپرد؟ صد و پنچاه هزار انسان بيگناه را كي در هيروشيما و ناكازكي در يك نيم روز به خاك و خون كشيد؟! پس كي بايد خجالت بكشد و احساس بیچارگی نماید؟! و ما راست قامتان جاويد، در غربت هم از پاي نيفتاديم و گفتيم : روي هر كوچه مانديم پاي هر خانه خوانديم لا به لاي غزلها يك شقايق نشانديم! (دوستان دردری نامردی نکنند. وقتی هتاکی او را می گذارید, صدای ما را خفه نکنید.)
| Comment by مهمان در تاریخ ۱۳۸۸-۱۱-۱۱ ۰۱:۲۸:۴۱ سلام دوستان. با نظر دوست ما در بالا موافقم. قصد توهین به کسی یا عقیده یی را ندارم فقط میخواستم بگویم که بهترست دردری خودرا با خرافات آغشته نکند. یادگیری زبان و فرهنگ عرب ها هیچ فایده یی برای ما ندارد. حز اتلاف وقت. بهترست مردم ما بخصوص نونهالان ما عوض فراگیری خرافات دانش امروزی را بیاموزند تا بدرد میهن بلا دیده ما بخورد. (امیدوارم دردری ازادی بیان را در نظر گرفته نظرم را نشر کند.) ×××× حامد از سویدن | Comment by مهمان در تاریخ ۱۳۸۸-۱۱-۱۱ ۱۰:۴۱:۰۴ مطالب پر عربی را با وورد تان edit کنید و با خط Traditional Arabic بخوانید. | Comment by مهمان در تاریخ ۱۳۸۸-۱۱-۱۱ ۲۰:۴۸:۵۴ خدا را شکر همانطورکه حدس می زدم از کجا آب می خوری درست از کار در آمد و حرفهای با لا را هم قبول داری. راستی آن پدری که اسمت را حامد گذاشته، با عشقی به آرمانش آن را انتخاب کرده بوده و تو هم با قصاوت هرچه بیشتر پا روی استخوانهای احساسات تمام گذشتگانت می گذاری. می دانی "حامد" یعنی چه؟ بگذار "حمد" را من برایت معنا کنم، شاید معنای حامد را بفهمی. "حمد" واژه ای است که در فارسی معادل ندارد. در یک نظر سه مفهوم دریافت می شود : ستایش، سپاس و تعبد. پس تو بسیار انسان بی مسمایی هستی. تو با این گفته ها نه تنها دست اندر کاران "دردری خودت" را ستایش کردی که بر ایمان آنها هم نیشخند می زنی. چون من و آنها در یک مسجد سر بر خاک گذاشیم. اگر نه با زبان گفتار که با زبان دل تعهد سپردیم که از مرزهای ایمان این ملت ستم دیده پاسداری کنیم. ملتی که نا مردان با همین هویت از آنها کله منار ها ساختند. با همین هویت تحقیر کردند. هم شکل ما ازبکها و ترکمنها هم بودند. چرا آنها با مشکلات ما رو به رو نمی گشتند؟ تو اصلا می دانی کادر اصلی دردری چه کسانی هستند؟ اگر خوب به آنها بیندیشی، آنوقت از تنبلی و بی عاری خودت متنفر گشته از حرفهایت خجالت می کشیدی. هر یک از آنها می بایست در دانشگاه های کابل تدریس می کردند. حق اینها بود که رادیو تلوزیون افغانستان به دست اینها اداره می شد اما این را بدان که دیگران زیر پرچم کفر هم نیم نگاهی به اعتقادات شان دارند. چه علتی غیر از باور ها است که این فرزانگان از حقوق طبیعی شان محروم باشند؟ مدرک بهانه است. برو آثار اینها را با مطرح ترین دکتر افغانستان مقایسه کن. آنچه که به من مربوط است هر وقت با گفته های چندش آور رو به رو می شوم بر استواری ایمانم افزوده می شود و دیگر هیچ وقت سخنان آن حقیقتی بر گونه اساطیر را از یاد نمی برم : احْذَرُوا صَوْلَةَ الْكَرِيمِ إِذَا جَاعَ وَ اللَّئِيمِ إِذَا شَبِعَ! (از این عزیزی که تذکر داده اینها را با فونت تریدشنال عربیک بخوانید، سپاسگذارم. البته من هم با همین فونت تقدیم دوستان کرده بودم.)
| Comment by مهمان در تاریخ ۱۳۸۸-۱۱-۱۲ ۰۰:۵۲:۲۸ be nazar man hamed harfe hagh ra zade ast. بهترست مردم ما بخصوص نونهالان ما عوض فراگیری خرافات دانش امروزی را بیاموزند تا بدرد میهن بلا دیده ما بخورد. ke albate man be esme khorafat az hameye ınha yad nemıkonam.ın tozıhatı ham ke shoma dar mored esme hamed dadıd be nazara man rabtı be nazare hamed nadaraad hosseın rezaee . | Comment by مهمان در تاریخ ۱۳۸۸-۱۱-۱۲ ۰۰:۵۲:۳۰ be nazar man hamed harfe hagh ra zade ast. بهترست مردم ما بخصوص نونهالان ما عوض فراگیری خرافات دانش امروزی را بیاموزند تا بدرد میهن بلا دیده ما بخورد. ke albate man be esme khorafat az hameye ınha yad nemıkonam.ın tozıhatı ham ke shoma dar mored esme hamed dadıd be nazara man rabtı be nazare hamed nadaraad hosseın rezaee . | Comment by مهمان در تاریخ ۱۳۸۸-۱۱-۱۲ ۱۶:۳۹:۵۲ خطاب به حسین فاطمی. در قسمت اسمم باید بگویم که اولا ربطی به موضوع ندارد. دوما اسمم را خودم نگذاشتم. ام بحث اینکه آیا فراگیری فرهنگ عقب افتاده’ عرب ها بهترست یا دانش امروزی اینرا مردم ما بهتر از قبل فهمیده اند.(نگاهی به امار متعلمین مکاتب و محصلین ما بیاندازید.) اعراب از قدیم تا حالا میخواسته اند فرهنگ و زبان خودرا بما تحمیل کنند. در قدیم با زور شمشیر اینکار را میکردند. بطور مثال قتل عام بیرحمانه’ نیاکان ما در کابل توسط "شاه دوشمشیره" را در تاریخ بخوانید. آیا این تحمیل با زور نیست؟ امروزه هم همان اعراب با شکل های مختلف مردم بیگناه مارا بخاک و خون میکشانند. اینرا همه میدانند. مثلا بن لادن و امثال انها. از شما انتظار درک این موضوع را ندارم زیرا برای شما که عمیقا تحت تاثیر اعراب استید درک وطن پرستی و عشق به مردم مظلوم ما مشکل است. اما برای دوستان دیگری که این مطلب را میخواند خیلی ساده است. نسل نوین ما دیگر فریب امثال ترا نخواهند خورد. اینرا در آینده خواهیم دید. گفته بودید که کارکنان دردری هم مثل شما آخوند استند. این را که آنها هم آخوند استند قبول دارم اما در اینکه مثل "شما" باشند شک دارم. زیرا من دردری را پاسدار زبان مادری ما دری عزیز میدانم نه پاسدار زبان بیگانه’ عربی. همه’ آخوند ها مثل شما نیستند. سخن اخر اینکه: حداقل در سایت "دردری" باید فقط با دری سروکار داشته باشیم نه با عربی. زیرا نام سایت ( در عربی ) نیست. هزاران درود. ××× حامد از سویدن | Comment by مهمان در تاریخ ۱۳۸۸-۱۱-۱۲ ۱۷:۳۰:۱۹ salam Hamed jan khob gofti. arab hamisha doshmane mardome ma boda wa hast. man az kalemate arabi nefrat daram. Zahra az Karte 3 | Comment by مهمان در تاریخ ۱۳۸۸-۱۱-۱۳ ۲۳:۳۴:۳۸ خوب حامد خان اینهایی که sms می نویسند، ولش کن. معلوم نیست که در کارته سه چنین آدمی وجود داشته باشد. فکر می کنم آدم منطقی تر معلوم می شوی. ما به عربها کاری نداریم، پای بن لادن را کسانی به وطن باز کرد که الآن خون همدیگر را می ریزند. از هر طرف هم که کشته بشود، به نفع ما است. من برگی را ورق می زنم که سلطان محمود غزونوی ادعا می کرد :"انگشت در جهان کرده ام و قرمطی می جویم." حالا آن شرایط به کلی دیگرگون شده است. تقریبا یک سوم بیش از پنج میلیارد مسلمان را ما تشکیل می دهیم. و بعد، این مطلب واضح است که انسان اگر زیاد آلوده نشده باشد، بدون پشتوانه فکری نمی تواند زندگی کند. آلودگی منظورم اینکه بسیار تنیده در خویش نگردد مثلا در خط مسایل جنسی یا اعتیاد فرو نرفته باشد. راستش من نمی توانم باورکنم، انسان با این قدرت خلاقیت به وجود آمده است که برای همیشه نابود گردد. من معتقد به تفکری هستم که عدالت و امامت از اصول دینش می باشد، یعنی اگر من به عدالت باور نداشته باشم، شیعه نیستم و هرکسی که ادعای رهبری این طرز تفکر را می کند، با همین معیار محک می زنم. و به رهبرانی احترام می گذارم که به من یاد داده اند که با دو چشم به دنیا نگاه کنم :"اعمل لدنیاک کأنک تعیش أبدا واعمل لآخرتک کأنک تموت غدا." برای دنیایت چنان تلاش کن که انگار همیشه زنده هستی و برای زندگی پس از مرگت چنان باش که فردا می میری. (امام حسن علیه السلام) تو اگر بهتر از این تفکر را سراغ داری برایم بگو که از فردا من وارد آن بشوم. معیار دومی که می گذارم اینکه هر وقتی که خالق نفسهایم از من راضی باشد، من حاضرم که چشم از این جهان فرو ببندم. پس از مرگ نمی ترسم. آیا تو می توانی دل از دنیا بکنی؟ اگر در همین شرایط از دنیا بروی، آمادگی اش را داری؟
|
|