رویدادها
رويدادهاي ساسي اجتماعي هفته اخير
رويدهاي فرهنگي هفته اخير
رويدادهاي سياسي اجتماعي
رويدادهاي فرهنگي هفته گذشته
رویدادهای فرهنگی هفته اخیر
◄ رويدادهاي فرهنگي هفته گذشته
◄رويدادهاي فرهنگي ماه حمل
جشن نيكوكاري كتاب
◄رويدادهاي فرهنگي
◄اول فروردين روز جهاني شعر
◄تاسیس شعبه دانشگاه الازهر در افغانستان
معرفی برترین های جشنواره کتاب علامه محمود طرزی
تمجيد «معلم دامغاني» از موفقيت جهاني شاعران و نويسندگا
«از ياد رفتن» تنها رمان برگزيده جوايز خصوصي در سال 87
برگزاری اولین نمایشنامه خوانی در خانه ادبیات افغانستا
جايزه‌ي شعر خبرنگاران به الياس علوي رسيد
گلچين صبح « يادمان استاد ناصر نصيب »
رويدادهاي فرهنگي
بررسی کارنامه ادبی عباس آرمان
«عطر لیمو» کتاب تازه ای از محمود جعفری
بررسي‌ شعر عاشورايي ‌افغانستان
ششمين مجمع بين المللي استادان زبان و ادبيات فارسي
«گنجشك تبعيدي» مجموعه شعر تازه محمدحسين فياض
كتاب تازه اي از دكتر عباس پويا
رويدادهاي فرهنگي اين هفته
پنجمين شب از سلسله شبهاي كابل
فیلم خشت و دل در واتيكان
کنگره بین المللی عرس بیدل در تهران

جستارهاي شمس چاپ
شمس جعفري   
 

يك مقدمه و هفت اپيزود ـ از تولد يك پست پساپستمدرن

( به: ياسمن که گفت بنويس. )

 

در ابتدا کلمه بود. کلمه عشق بود.

روز اول تاريک بود.

روشنايی نبود.

کلمه عاشق شد ...

روز دوّم آغازِ [چشم هایِ] تو بود...

●« من کيست ام؟» سرآغاز شناخت خويشتن است، آغاز ورود به حيطه های پيچاپيچ هستی جهان در قلمروتشجيع ذهن؛ ابتدای شناخت، ابتدای حکمت، ابتدای دانش و حرکت احساسات انسانی به سمت صفر. سفری است در باره ی شروع سفر به بيکران حيات و پايايی، پويايی فکر است و کشف ديدن پروانه ای به خواب ، يا بودن به خواب پروانه ای در بيداری. تفکری است در باره ی خويش و جهان از خويش پيرامون خويش. و این همان سخن است که سقراط گفت، هنگام که با چراغ به گرد شهر می گشت در روشنای روز و آفتاب تموز: خويشتن را بشناس.        

اگر فلسفه با حيرت آغاز می شود، حکمت با پرسش می آغازد و پرسش با مشاهده و انديشيدن )و تجربه( به پيش می رود. انديشيدن به «آگاه» ی می پايد و در و با آگاهی است که «وجود» (being) شکل می گيرد. آن چنان که دکارت می گفت: من می انديشم، پس هستم.

«من کيست ام؟» جستاری ست در اين پرسش که «ياسمن» پرسيد، نوشتاری ست در قلمرو تأويل کودکی ها و صداها، بازی گوشی يی [ست] از سر لذّت بازی گوشانه و شناخت دوباره و چند باره و چندين باره ی بازی ها و واژه ها، بازه هایِ مشترکِ خميازه های دخترکی ست کودک و خردسال خنده های شايد هزار ساله؛ که هر روز – می آيد و- روبروی خردسالی صندلی من بر می نشيند و مرا بر می انگيزاند که بنويسم  (و می نويسم )، و وادارم می کند که به عشق بنويسم و از عشق بنويسم و کودکانه. تأملی است بريده بريده و کوتاه، ساده، اما با عشق؛ پس شما هم با عشق بخوانيد و بخوانيد و دوباره بخوانيد (نيچه)، يقينن ردّ پايی از عشق (و حقيقت) در اين قطعات و کلمات هست، بيابيدشان. هم به قول نيچه آن را آرام و عاشقانه بخوانيد: عاشقانه خواندن ام بياموزيد دوستان.

من کيست ام؟ را تقديم می کنم به  خودِ خودِ خواب های ياسمن، که به خيال اش، شايد من پرنده ای عقابی در خواب های او بودم يا او پروانه ای پرستويی در بيداری من. هم او که پرسيد و مرا بر انگيخت تا اين ها را بنويسم، اين پريدن ها و بال زدن ها و پرسش ها و بازگشودن ها و نگاه ها و بی قراری ها. اين ها قبض و بسط همان پرسش هاست که به تأمّل نشسته ام در همان بال گشودن ها و بی خوابی ها، و نه بیشتر. متنی ست عاشقانه که در بين فرصت ها، فاصله ها، سطرها و نظاره ها نوشته شده اند و در سايه، برای يک نفر، تنها، حتّی، (تا)، (به)، با ياسمن؛ (يا) اين فريبانه های افسون گرانه ی عاشق کُش و طنّازی های عشوه گرانه ی چشم هایِ عاشقِ اين دختر فتّان و زيبا. متنی است آسان؛ در جستجوی آفتاب و روشنايی عاشقانه،به دنبال سپيده دمان؛ ساده و روان، امّا آغازگر «راه»ی بس طولانی و بی پايان.[پس] عاشقانه بخوانيدم. عاشقانه بخوانيدم دوستان.

 

 

●●●

رساله (ای) در باب: گفت وگوی سقراطی، عشق جسمانی، و شيدايی فيلسوفان در عصر فراصنعتی؛ گفتار در روشِ حکمت عشق و - دانشِ - جنون عقل.

 

●●●●●●

 

١

بيا ای گربه ی زيبای من و بر دل عاشقانه ی من بيارام

چنگال هايت را به درون فراچين

و بگذار تا در چشمان زيبايت

که ترکيبی از فلز و عقيق اند، غوطه ور شوم.

 

                                                                                          "شارل بودلر"      

●نابغه ی شرق، ابن سينا، سال ها پيش در همين جا زاده شده بود و مولانا هم در همين   شهر بود که به دنيا آمده بود و ايران و فرهنگ و تمدن درخشان ايرانی - اسلامی، هنوز شير يال و کوپال داری بود و شايد نمی دانست که قرن ها بعد، گربه ای کوچک و زخمی اش خواهند خواست.

افغانستان و تاجيکستان و... هنوز شکل نگرفته بود و مرزهای ايران تا رود سند و پنجاب در هندوستان می رسيد...

اين جا کجاست امّا؟ بلخ است اين جا، نام اين بخش از بلخ را هم گذاشته اند "تو - من – او- ما"، سرچشمه ی رودهای پر آب و خروشان در شمال و چشمه سارانِ فراوان و زيبا و کوه های سر به فلک کشيده، ناصر خسرو اما ديگر نيست اين جا، و اسکندر هم از اين جا گذر نمی کند ديگر، تا رو به افسرانش بگويد: اگر کشورگشايی نمی کردم، در همين دره ی سرسبز روزگار می گذراندم برای هميشه، در عيش و شادمانی...

 

 

 

 

 

٢

... پدرم که مرا به وجود آورد و مادرم که در او نطفه ام بسته شد، آن دو که تو از بدن های شان مرا در حدود زمان صورت بخشيدی.

 

                                                                          "سنت آگوستين قديس"

●اوايل بهار سال 13٦١:

صدای شليک گلوله ها پی در پی شنيده می شود، محمد حسين تپانچه به دست روی بام بلند عمارت ايستاده است، چشم هايش برق می زند، و صدای تپش های قلب اش را می شنود.

به دنيا آمدن يک کودکِ پسر، از بزرگ خاندان:

عموی کودک است محمد حسين؛ که شادمانی اش را با شليک گلوله نشان می دهد و وفاداری اش را به برادر بزرگ، پدر کودک، که بزرگ منطقه است و حرف اش در نزد اهالی کم از حرف اعلی حضرت شاهنشاه مملکت نيست و نسل اندر نسل از بزرگان و فئودال ها ی منطقه بوده است و صد البته از ثروت مندان بزرگ، با حشم و خدم و کارگر و رعيت و املاک و احشام فراوان.

محمد گذاشتند نام کودک را، و قرار بود اين کودک بعدها "شمس" خوانده شود.

٣

خديجه بانو گيس های بلندش را از دوطرف بافته بود و شال گل دار قرمزش را روی شانه اش انداخته بود.

 

                                    " از کتاب: حکمت مادر بزرگ، ماری داريوسک"

 

●نام اش محمد علی است پدر، نسل اندر نسل مسلمان بوده اند، پدر بزرگ هم به حاجی رضا معروف بوده است، که بيشتر يک صوفی بوده تا خان و ثروت مند بزرگ منطقه، او بارها به کربلا مشرف می شود و به حج نيز می رود. آن قدر ثروت اش انبوه و فراوان است که در بين اهالی مشهور است: حاجی سکه های اشرفی اش را در پوست اسب نگه می دارد. علاوه بر املاک فراوان، او گله های فراوانی هم دارد. حاجی مرد محترم و مهربانی است، و عاشق خديجه بانو همسرش. بانو هم زنی با تقوا و پرهيزگار است.

دوست می دارم خديجه را، من هم، مادر بزرگ را. زنی مومن و عاشق که هرگز در عمرش لقمه ای حرام نخورد و آن قدر مهربان بود که آزارش به مورچه ای حتی نرسيد. خدا رحمت اش کند، اين خصلت های خديجه هنوز هست در کودک.

برای آخرين بار به کربلا می رود و در نجف ساکن می شود، حاجی رضا، شش ماه تمام، بعد به ياد خديجه بانو می افتد که هنوز منتظرش است و دل اش برای حاجی تنگ شده و هر روز روزه می گيرد و نماز می خواند و قرآن هم که لحظه ای از دست اش نمی افتد و تسبيح بانو هميشه تق تق صدا می کند و بانو زير لب زمزمه می کند آهسته و ...، چشم هايش، چشم هايش خيس است کمی انگار بانو...

گيس های بافته اش از دو طرف آويزان است خديجه بانو، و شال قرمز گل دارش را روی شانه هايش انداخته است، دل بانو بی قرار است: حاجی ... حاجی دير کرده است.

●●●

در خراسان مدفون است حاجی. ديگر خديجه اش را نديد و بانو هم بعد از شش ماه به حاجی پيوست و شايد به همان جايی رفت که حاجی يک شب خوابش را ديده بود و فردايش به خديجه گفته بود و خديجه هم يک نذر به گردن گرفته بود و چندين بز و گوسفند را قربانی کرده بود.

بانو می گفت: حاجی رفته به بهشت.

بانو هم رفت، همان جايی که می گفت، شايد: بهشت.

٤

من ديگر گل دان خواب های تو را آبياری نخواهم کرد پدر.

                                                                     

                                                                  " از فيلسوفانِ عصر جديد"

●آوارگی:

"محمد" نخستين پسر "خورشيد" بود. خورشيد زن جوانی بود و حاجی محمد علی، پدر محمد، مردی مسن.

حاجی، خان و ثروت مند بزرگ منطقه، که حالا بر تخت پدرش حاجی رضا تکيه زده بود و از اين همه ملک و املاک و نوکر و کلفت و حشم  خدم و رعيتی که داشت، سرمست و مغرور شده بود و کسی جرأت نداشت به چشم هايش چپ نگاه کند و اگر حاجی امر می فرمود که بمير، می مرد و اما هرگز جرأت نداشت که از فرمان حاجی تخلف کند، خواب های تازه ای می ديد. حاجی هر روز سوار بر اسب کهر معروف اش می شد و بر امور مملکت اش نظارت می کرد و امر و نهی می فرمود، مثل اين بود که "تهمتن" ديگر بار زنده شده بود و شبی که شيخ طوس اندک چرتی می زد، از شاه نامه اش آمده بود بيرون و انگار که می خواست با ديو سپيدی پنجه در افکند و ...

حاجی دبدبه و کبکبه ی فراوان داشت، اما اين اواخر مزاجش زياد خوش نبود، شايد با شامه ی تيزش بوهايی شنيده بود و البته حاجی، اگر چه آدمی کاملن سنتی بود و اهل مذهب، اما مرد باهوش و سياست مدار و با فراست و کياستی بود، که خودش را فرعونی می دانست شايد. در منطقه، کسی بی فرمان حاجی، آب هم نمی توانست بخورد. می گفتند: حاجی بزرگ است، دست اش با حکومت در يک کاسه است. هر کس به حاجی چپ نگاه کند سر و کارش با سياه چال و زنجير و حبس و تبعيد و تکفير و اعدام است ...

خورشيد آخرين عروس حاجی بود، مادر محمد، همان کودکی که بعدها شمس اش نام نهادند. و آن ديگر بود البته، و حالا ديگر نيست و برای هميشه تمام شد.

حاجی پيش از اين شش بار ازدواج کرده بود، يا به قول خودش شش زن گرفته بود و از هر کدام هم فرزندانی داشت که هستند، حالا هم.

حاجی حالا نزديک به پنجاه و چند سال اش بود و ريشی انبوه و تا حدودی سفيد داشت و وقتی در مجالس و منابر سخن می گفت، هيچ کس ديگر يارای سخن گفتن در برابرش را نداشت و البته حاجی آن چنان جذبه ای شديد داشت که نگاه اش پرنده را در هوا می خشکاند و ماهی را در دريا و آسمان را می شکافت و مردم منطقه هم اين را خوب می دانستند. سخن حاجی، مثل سخن خدا بود و در همه ی تصميمات، حتی حکومتی نيز، حرف آخر را حاجی می زد.

حاجی رئيس منطقه اش بود. برادران، اقوام، خويشان، دوستان، فرزندان و رعايای زيادی داشت که همه ی قشون گوش به فرمان او بودند.

وقتی حاجی خواست خورشيد را به زنی بگيرد، ( و خورشيد هرگز راضی نبود، اما امر، امر حاجی بود و بايد اطاعت می شد و اجرا. ) سی سوار تفنگ چی، اطراف اش را محاصره کرده بودند و او را تا خانه ی ارباب همراهی می کردند، و اين خورشيد اما شايد عاشق کسی ديگر بود و ...

٥

مردم انقلاب کردند، شبحی بر فراز خيابان های پاريس پرسه می زد ...

 

                                                                   "منسوب به: آيزايا برلين"

●جنگ شد. مردم ديگر انقلاب کرده بودند، حاجی هم بايد مثل محمد رضا شاه، از تخت و تاج اش دل می کند و به جايی ديگر می رفت ...

به اين ترتيب حاجی گريخت، شب هنگام و مخفيانه، اما حاجی از آن همه ثروت نتوانست چيزی با خودش بردارد و البته فقط بايد جان اش را نجات می داد ...

حاجی رفت به پاکستان، بعد هم آمد ايران، حاجی مردی متعصب بود، مذهبی و مغرور، او می خواست در کنار امام هشتم باشد و شايد بعدها می توانست برود کربلا يا نجف، زندگی کاملن تازه ای را آغاز کند و خاک بوس آستان مقدس مولا علی شود.

حاجی سال ها پيش، به قول خودش سنه ی سی و شش، مراسم حج را به جای آورده بود، چند بار به کربلا مشرف شده بود و شايد می خواست، او هم از پدرش عقب نماند.

●●●

محمد يكي - دو ساله بود که حاجی به ايران مهاجرت کرد، سال ١٣٦٤، در شهرهای مختلفی ساکن شد، سرانجام در کاشان، شهر متعصب و متحجّر مذهبی قرار گرفت و رحل اقامت افکند. سال ها در اين شهر روزگار گذراند.

 

 

 

 

 

 

٦

شيخ گفت: « به چشم يقين در حق نگرستم، بعد از آن که مرا از همه ی موجودات به درجه ی استغنا رسانيد و به نور خود منوّر گردانيد و عجايب و اسرار بر من آشکار کرد و عظمت و هويّت خويش بر من پيدا آورد. »

 

                                                                                        "تذکرة الاوليا"

●شهر خدا:

محمد، کودکِ خردسالِ باهوش، حسّاس، نابغه و دوست داشتنی يی بود و در سن سه – چهار سالگی قرآن را آموخت، کسی به او آموزش نداد، او مخفيانه، وقتی مادر قرآن می خواند هر صبح و شام، گوش فرا می داد و صدای خواندن قرآن حاجی را هم  می شنيد هميشه. در همان سنين نوشتن را نيز فراگرفت، و برای نخستين بار با پول هايی که جمع کرده بود، چند مداد رنگی کوچک خريد: آبی، سبز، قرمز، زرد.

محمّد گفت: مادر.

مادر گفت: بله.

محمّد گفت: من خدا را ديدم، به خواب، دی شب ...

مادر زبان اش را گاز گرفت و چهره در هم کشيد و کمی اخم کرد و زير لب شايد

- از خدا - استغفار طلبيد. شايد.

محمّد گفت: خواب بهشت را ديدم، از پل گذشتم ...

٧

من فرشته ی کوچک غمگينی را می شناسم که در اقيانوسی مسکن دارد.

 

                                                                                  "فروغ فرخزاد"

●محمد خدا را نقاشی کرد. خدا را نقاشی کرد محمد. محمد بهشت را نقّاشی کرد. بهشت را نقاشی کرد محمد. محمد فرشته ها را نقاشی کرد. فرشته ها را نقاشی کرد محمد. و مادر هيچ وقت نقاشی ها را نديد، و هيچ کس هيچ وقت نقاشی ها را نديد. گم کرده بودند خودشان را همه. همه خودشان را گم کرده بودند. و هيچ کس ديگر هيچ وقت به دست هايش نگاه نکرد، و هيچ کس ديگر هيچ وقت به چشم هايش نگاه نکرد. و هيچ کس ديگر هيچ وقت به خودش نگاه نکرد. گم کرده بودند خودشان را همه. همه خودشان را گم کرده بودند... محمد به دست های کوچک اش نگاه کرد. به دست های کوچک اش نگاه کرد محمد. محمد به چشم هايش نگاه کرد. به چشم هايش نگاه کرد محمد. محمد گريه کرد. گريه کرد محمد. اقيانوس چشم هايش را شست. چشم هايش را شست اقيانوس. اقيانوس پلک هايش را شست. پلک هايش را شست اقيانوس. خنديد محمد. محمد خنديد. محمد عاشق فرشته ها شد. عاشق فرشته ها شد محمد. محمد عاشق فرشته ها شد. عاشق فرشته ها شد محمد. قلب کوچک محمد تند تند تند تند تند تند تند تند زد زد زد زد زد زد زد زد هی هی هی هی هی هی. محمد صداهايی شنيد. صداهايی شنيد شنيد صداهايی شنيد صداهايی شنيد شنيد صداهايی شنيد شنيد شنيد شنيد محمد محمد محمد محمد محمد محمد. محمد صداهايی شنيد. فرشته ها روی شانه هايش نشسته بودند...

 

 

شمس، تير، ١٣۸٦

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 


یادداشت های بازدیدکنندگان

Comment by مهمان در تاریخ ۱۳۸۸-۱۲-۰۵ ۱۲:۴۴:۱۰
سلام! 
 
با يک تقديمی به خال هندوی یک ترک شیرازی برگشتم. 
 
جاوید هستم! 
 
با احترام! 
 
شمس الدین محمد، حافظ شیرازی 
 
استان شیراز، 
ایران

Comment by مهمان در تاریخ ۱۳۸۸-۱۲-۰۵ ۱۲:۴۹:۳۸
سلام!  
 
با يک تقديمی به خال هندوی یک ترک شیرازی برگشتم. در اين جا بخوانید: 
 
www.hafizsherazi.blogfa.com 
 
جاوید هستم!  
 
با احترام!  
 
شمس الدین محمد، حافظ شیرازی  
 
استان شیراز،  
ایران

Comment by مهمان در تاریخ ۱۳۸۹-۰۲-۰۶ ۱۸:۵۱:۴۸
نماز صبح برخیزم دو دستم بر دعا باشد!!! مسافرهرکجا باشد نگهدارش خدا باشد. 
 
سلام! 
سلام با همه کسانی کا زحمت می‌‌کشن و خسته نباشی‌ خدمت همه همیشه موفق باشد. 
 
سهیلا حیدری از کانادا

Comment by مهمان در تاریخ ۱۳۸۹-۰۲-۲۶ ۱۲:۴۹:۱۸
یاد داشت های روزانه ی لونا: 
 
دی شب را اصلن نفهمیدم چطور خوابم برد. منزل استاد حاجی محمد محقق بودم. دیر وقت بود و حضرت ایشان گفت که لازم نیست بروم و منزل شان بمانم. من هم ماندم. خیلی زود خوابم برد، به محض این که رختخواب پهن کردند برایم. 
صبح خیلی رود بیدار شدم. ساعت 6 بودف یا همین حدودها. صبحانه ی خوبی خوردم. فردی به نام یاسا به دیدن استاد امده بود، این را از منشی ها شنیدم. بعد من به دیدن شان رفتم. حسابی مشغول بودند و مدام تماس می گرفتند و صحبت می کزدند. من چیزهایی گفتم و استاد گفتند: تو از شعر پست مدرن صحبت می کنی، من به فکر حمله ی کوچی ها هستم. دی شب حمله را در بهسود آغاز کرده اند. من زود سر و ته حرف هایم را جمع کردم و از استاد محقق خداحافظی کردم. در حالی که یک آخوند خیلی کثیف هم به دیدن ایشان آمده بود و به من هم با تعجب نگاه می کرد. تعجب مرد آخوند باعث شد که من هم تعجب کنم. 
استاد به من گفت: در تلویزیون با هم حرف می زنیم. در حضور سلطان قلب های فردا، عبدالله، حاجی جواد و آگاه و ناآگاه و سایر حاجی ها و گاه ها و بی گاه های دیگر. 
در تلویزیون شنیدم که یک تیم کاری برای منطقه فرستاده اند. 
حالا دارم برای غذا خوردن می روم. بعد می نویسم.

بررسی امنیتی. لطفا کد امنیتی را وارد کنید گوش دادن به کد

اخبار موسسه

عصرهايي با داستان

article thumbnail عصرهاي جمعه، لحظات آشنايي كه سالهاست بچه هاي داستان دردري را گرد هم آورده است...

عصرهايي با داستان

article thumbnail اوراسيو كوييروگا در شهر سالتوي اروگويه به دنيا آمد.در دوران كودكي پدرش براثر حادثه اي...

عصرهايي با داستان

article thumbnail حسين صالحي از نويسندگان نوجواني است كه حدود يكسالي ست در جلسات نقد داستان حضورپيدا....

معرفي كتاب

article thumbnail اين كتاب در واقع چاپ دومِ نخستين مجموعه شعر سعيدي، «وقتي كبوتر نيست» است....

يادداشتهايي درباره نگارش و ويرايش(قسمت پنجم)

article thumbnailيك نويسنده خوب، بايد بر معاني كلمات وقوف داشته باشد و هر كلمه را درست در همان مقامي به كار برد...

عصرهايي با داستان

article thumbnail او در سال ۱۹۲۷ در دانتسیگ (اکنون گدانسک در لهستان)، از پدری پروتستان و مادری کاتولیک، زاده شد. او تحت تأثیر...

عصرهايي با داستان

article thumbnail صديقه كاظمي از داستان نويسان نسل جوان مهاجرت به حساب مي‌آيد.....

عصرهايي با داستان

article thumbnail احمد حقیقت متولد 26 سرطان 1352 بامیان هستم. سال 1359 در اثر شدت جنگ در بامیان...

عصرهايي با داستان

article thumbnail این هفته داستانی "پاره ای از کودکی" نوشته خانم ناتالی ساروت، در جلسه داستان در دری نقد و بررسی گردید...


<< شروع < قبل 1 2 3 بعد > آخر >>

 

منوی اصلی
صفحه اصلی
سینما
طرح های آینده
دین
در باره ما
حقوق
تاریخ
جستجوی پیشرفته
اندیشه
اقتصاد
جامعه
   
شعر
موسیقی
داستان
زبان و ادبیات
تیاتر
   
شماره جدید
متفرقه
سطر اول
طنز
آرشیو مطالب
گالری عکس
تماس با ما
حاضرین در سایت
21 میهمان حاضرند
ورود و خروج
نام کاربری

کلمه عبور

مرا به ياد داشته باش
فراموش کردن کلمه عبور
ثبت نام نكرده ايد؟ عضویت
تبلیغات
سالنامه فرهنگي دردري منتشر شد سالنامه فرهنگي دردري منتشر شد
شماره جديد فصلنامه خط سوم منتشر شد شماره جديد فصلنامه خط سوم منتشر شد
قصه های هزاره های افغانستان قصه های هزاره های افغانستان

  تعداد کل بازدیدها

website monitoring service
website monitoring service

 

 
    Copy right 2007-2008
All rights reserved for dorredari.com