|
-4- مسائل اجتماعي 4-4-1- بناي مناسبات بر پايه «ساختار تاريخي»!
اكثر جمعيت ولسوالي ارزگان خاص را در حال حاضر پشتونهاي «مهاجر» از قبايل علي زي، آردو زي، مالي زي، ماتك زي، آچك زي، ناخي( يا نخعي)... تشكيل مي دهند. ابن قبايل درفقه( احكام عملي) پيروان امام ابوحنفيه و دركلام (عقايد) پيروان امام ابومنصور ماتريدي هستند وآثار اعتقادي وكلامي عالماني چون ميمون بن محمد ابو معين نسفي، ابوحفص نجم الدين عمر بن محمد نسفي ... را در خانه ها و مدارس ديني خود دارند. پشتونهاي ساكن در ارزگان و اطراف آن از قبايل انتقال داده شده از نواحي «سند»، «ژوب»، «سرحد» و پشتونستان هستند. اين قبايل به وسيله عبدالرحمان، در جاي اقوام بومي هزاره (كه در امتداد رودهاي هميشه جاري نشأت گرفته از كوه هاي بابا و هندوكش، در نواحي حاصل خيز و خوش آب و هواي هلمند، شمال قندهار، قلات، ارزگان، تيرين كوت و غور مي زيستند)، اسكان داد شده اند. عبد الرحمان در صدد نابودي و قطع نسل اقوام هزاره هاي ساكن در اين نواحي برآمده بود و تا توانست آنان را از دم تيغ گزرانيد، زنان و دختران زيباي آنان را ميان ارتش و مقامات دولت و حكومتش تقسيم كرد و بقيه آنها را براي فروش به بازار هاي آدم فروشي هند فرستاد. معدود كسان از اقوام هزاره اين نواحي، توانستند خود را به مشهد و كويته برسانند دسته اي از انها به شمال كشور تبعيد شدند و خانوار هاي در گوشه ها و كناره ها روي زمينهاي نا مرغوب و بد آب و هوايي( مانند باغچار، شيره، سيرو، سرتنگي، پالان.... ) باقي ماندند. حكومت عبد الرحمان و اقوام پشتون جاي گزين شده، با هزاره هاي كه در اين مناطق باقي مانده بودند، رفتار غير انساني در پيش گرفتند، محدود املاكي كه به دست آنان باقي مانده بود حتي املاك نا مرغوب را با دسيسه و تباني به تدريج از دست آنها خارج و در اختيار خوانين پشتون قرار دادند و براي اين دست كسان جايگاهي جز« مطيع بودن و مقهور بودن در برابر پشتون» و «شغلي» جز«دهقاني پشتون» قايل نشدند(مانند سرگذشت باغچار و مردمانش). اين ماجرا، اشاره اي به سرگذشت چندين نسل اين قوم است. بسياري از هزاره هاي كه هم اكنون در اين ولسوالي زندگي مي كنند همانهاي هستند كه حتي اراضي كم حاصل وسرد سير خود را هم در پي تباني و دسيسه هاي مداوم حكومت هاي پشتون گرا، با قبايل پشتون، از دست داده اند و تاكنون روي زمين هاي خود، اما براي خوانين پشتون دهقاني مي كنند! عده ي كمي از آنها با هزار بد بختي بخشهاي از زميناي خود را از خوانين پشتون، از طريق خريد در ظاهر باز پس گرفته اند؛( اما مگر توانسته برآن زندگي كنند؟ تنها در مدت بيست سال اخير چندين بار به صورت دستجمعي مورد شبيخون سازمان يافته پشتونها قرار گرفته و جان، مال وحيثيت شان بر باد رفته وچندين بار ناچار به ترك منطقه شده و باز پس بر گشته اند و عده اي از انها به كلي دست از آنجا شسته و اكنون درخارج از منطقه و يا در كشورهاي همسايه به سر مي برند. و در عين حال همينك در تركيب جمعيتي مركز ولسوالي ارزگان خاص، همچنان صدها خانوار شيعي زندگي مي كنند. پشتونهاي اين منطقه درگذشته و تاكنون به دليل حمايت سياسي بيشترحكومتهاي اصالتاً پشتون از آنها، همواره از موقعيت وجايگاه برتر برخوردار بوده اند در مسائل، مناسبات و ارتباطات مختلف تأثيرگزار وتعيين كننده بوده، مشكلات سياسي، اجتماعي، حكومتي وديني نداشته و در يك جمله؛ كسي نبوده كه انگشت سبابه و اتهام و ترديد را به سوي آنها نشانه بگيرند و لذا هيجگاه مجبور نبوده كه به كسي پاسخگو باشند. در دوره طالبان امتياز و حِسّ برتري آنها در بالاترين حدّ خود رسيد يعني به صورت يك باور جِدِّي وعيني درآمد! و اين درحالي است كه شيعيان ساكن در اين و لسوالي به طورعموم به عكس (چه درگذشته وچه هم اكنون)، در موقعيت فروتر قرار داشته و نسل اندر نسل با مشكلات عديده سياسي، اجتماعي، مذهبي و قومي مواجه بوده و در همين سي سال اخير( چه در دوره جهاد و نابسامانياي داخلي و چه در زمان طالبان) طعم ستمهاي دو چندان شده اي را، به شكلهاي مختلف چشيده و روزگاري پر مشقت و تلخي را سپري كرده و در هر شرايط و وضعيتي، آسيب پذير بوده اند. دسته ها وخانواده هاي از جمعيت شيعي اين ولسوالي در سالهاي 60، 69، 83 و به تدريج در دوره امارت طالبان وآخرين بار در سال 86 ، از قريه هاي مانند مركز، جوي نو، سيدان، سر سنگو، باغچار، سرتنگي ، سيرو، هوتي، شيره، شلبي قاش، بايتمور، دايچوپان، لرزآب وغيره به خاطر شدت ستم و بد رفتاري هاي سازمان داده شده (كه كارش هم نمي توان كرد) مجبور به مهاجرت شده اند. و دريك كلمه با شيعيان اين منطقه، حتي در انساني ترين شكل برخورد، به عنوان يك متهم و محكوم رفتار شده است! مثلاً اگر هلال ماه شوال يا رمضان در آسمان ديده نشده ، آنها در زمين متهم شده كه چرا ديده نشده و نديده اند؟! ( چنانكه در سال 79 براي آهالي مركز ارزگان رخ داد ) و يا اگرآنها مطابق فتاواي مراجع تقليد خود در مسئله فقهي و ديني ( مانند اعياد و مناسبتهاي مشابه ) عمل كرده به شكل ديگر متهم شده و يا مارك پيروي از ايران خورده و به بند كشيده شده اند(چنان كه باز درعيد فطرسال79 در ارزگان پيش آمد) و يا اگر بيگاري لازم بوده به سراغ همين كسان مشخص رفته اند كه پيش از اين نيز سهمشان در زندگي، بيگاري بوده است (چنان كه طالبان براي ساختن مجموعه ساختمان هاي ولسوالي، تنها عابرين هزاره را براي كار كردن توقيف و به كار مي گماشتند) وحتي همين امروز، اين تنها آنان است كه با مارك به اصطلاح دوستي با دولت دست نشانده كافران، با انگشت سبابه نشان داده مي شوند و آزار مي بينند و كشته مي دهند و خسارت مي پردازند وحتي همچنان ناچار به ترك منطقه (مهاجرت ) به شهر هاي ديگر مي شوند! به اين ترتيب؛ با نگاه كلي به اوضاع اجتماعي اين منطقه به دست مي آيد كه روابط در اين جامعه تا چه حد نا برابر است و چرا ؟! با تداوم اين وضع شرم آور و كمرشكن، چه چيزي براي درج در پرونده انساني، اسلامي مردمان اين مرز و بوم باقي خواهد ماند؟ به محكمه وجدان و شعور انساني كه داور آن جز خداكسي نيست چه جوابي را ممكن است عرضه داشت؟ تمام اجزاي جهان، باهم ديگر مأنوس وسازگار اند! اما انسانها با يكديگر سر ناساز گاري دارند چرا سِرّ كار چيست؟ در جنگل و بيشه، انواعي از حيوانات كنار هم زندگي مي كنند، همديگر را مي پذيرند و به حياتشان ادامه مي دهند اما گاهي چند تبار انساني نمي توانند لا اقل چون آن چند نوع حيوان باشند! امروزه، گاه گاه لا اقل در حد لفظ زمزمه مي شود وخبر مي دهند كه از اين پس قرار است انسانها خشونت وغلبه از راه سلطه را كنار بگذارند! گويا پس از قرنها «جدال» و «گرگي» بر«زيستن مسالمت آميز»، «اجماع» كرده و بنا گذاشته اند كه پس از اين رابطه «نوع بني آدم» با يكديگر، رابطه گرگ و ميش نباشد، از همديگر وحشت نداشته باشند، به همديگر حمله نكنند، خون وگوشت همديگر را نخورند! و به جاي آن به زندگي محترمانه و شفقت آميز انساني رو آورند، همديگر را تحمّل كنند و به جاي «چنگ» و «دندان»، با «زبان» با همديگر سخن بگويند و به خاطر تفاوت «رنگ»، «قيافه»، «مذهب»، «زبان»، «فرهنگ»، «سرزمين»، «نژاد»، «طبقه» و تمايزاتي از اين قبيل، به جان هم نَپَرند و بدانند كه اينها از «اسباب شناخت» است نه از «علامات دشمن»! و بدانند كه «فضيلت آدمي» تنها در داشتن «علم»، «كمال»، «بازگشت به جوهره انساني»، «بندگي خدا» و«كمك به ديگران است» و نه به«طول وعرضِ چشم و ابرو» و«ميزان ارتفاع بيني» و«فركانس باد دماغ»، و نه به «قُدرت» و«دَولت» و«مُكنت» و«سَطوت» و«صَولت» ي كه به زور وستم وتجاوز وحقكشي به دست آيد! چرا بايد ديگران را، «سياه» و «سفيد» ديد و با «عينك عداوت» و «دشمني» به آنان نگاه كرد؟ در حالي كه ميان انسانهاي كشور، علاوه بر اشتراك در رگ و خون ، مشتركات ديگري مانند دين، فرهنگ، سرزمين، زبان وغيره نيز وجود دارد ومهمتر از همه اسلام كلمه واحده است كه همه ي تبارها در اين سر زمين به آن تن داده اند و اين دين تمام پيروان خود را برادر هم خوانده است اما چرا در عمل چنين نيست؟ عيب كار كجاست؟ مسبِّب اصلي گذشته اي كه از آن ياد شد، چه كساني مي توانند باشند؟ جوّ وحشت و نفرت، تنش و دشمني را چه كساني «ايجاد» كرده و همچنان «تداوم» مي بخشند وچرا؟ بيشك «مردم» نمي توانند مسبب اين فجايع باشند، زيرا مردم بر پايه طبع وفطرت انساني خود، تنها چيزي كه در زير اين گنبد آبي مي خواهند «امنيت» است تا در سايه آن بتوانند «زندگي» كنند، در هيج كجاي دنيا و در هيج برهه اي از تاريخ، پيش نيامده كه در پي برهم زدن امنيت و زندگي خود يا ديگري برآمده باشند و بر همين اساس به ساختن تاريخ و نوشتن آن هم ، خود را ملزم نمي دانند؛ بنا بر اين «مردم» نمي توانند مسبب اصلي اين گذشته تلخ باشند. آن كه مسبب اصلي مي توانند باشند كسي نيست جز «حُكّام» و «امراء»، كه تاكنون در كشور ما هريك در لباس و چهره اي از «فاشست» تا«دموكرات» از «سلطان» تا «مدعيان حفظ دين و شريعت»، آمده اند ومتأسفانه همه همين يك فيلم را اِكران كرده اند! همواره اين حكام و امراء بوده و هستند كه تاريخ را مي سازند و بعد مي خواهند با نوشتن آن مطابق ميل، خود را تبرئه كنند و البته در اين راستا از «مردم» نيز به عنوان يك وسيله استفاده كرده اند همانطوري كه «تاريخ» نيز ابزار توجيه در دستشان بوده است! اما سخني كه مي شود با مردم در ميان گذاشت و تنها چيزي كه از آنها انتظار مي رود، اين است كه با «ابزار شدن» و «وسيله قرارگرفتن» در دست حُكّام ، در به وجود آوردن تاريخ سياه آنان شريك وسهيم نشوند و نگذارند به نام آنها بر ديگران سلطه وظلم صورت گيرد! و نگذارند در آتشي كه آنها براي خود تدارك مي بينند بسوزند؛ همين ! اما با حاكمان از كدامين مظلمه سخن مي توان گفت؟! يا از كدامين موردي كه در آن مضحكه شده ايم ؟ مگر سودي هم دارد؟ يك روز خاك وطن زير چكمه شرقي و روز ديگر ملعبه دست غربي! و به نوبت، ميدان جنگ هردو! چرا نمي توانيم به «خود» بازگرديم و بجاي آن شرقي و اين غربي، هموطنان خود را بنشانيم و بپذيريم وقدر شناسيم؟ چرا مي توانيم با آن مسيحي يا بودايي و يهودي و غيره احساس راحتي كنيم اما نمي توانيم به صورت مسالمت آميز باهموطن خود كنار هم زندگي كنيم؟ چرا امراء و زعماي جامعه ما مسيري را كه بارها رفته و كاري را كه بارها كرده و عاقبت معيوب آن را هم ديده ، همچنان برآن اسرار مي و رزند و با عملكردهاي غلط سياسي و مديريت فاسد يا فساد مديريتي خود، گاه پاي شرقيان و زماني پاي غربيان را به خاك كشور مي كشند؟ نمي توان پذيرفت كه كسي غير از زعما و امراي كشور، مردم را به جان هم انداخته باشد؛ زيرا درعمل بارها نشان داده شده كه مردم ( از هرقوم و تباري كه باشند ) با هم مشكل و عنادي نداشته و ندارند بلكه فطرت انساني آنها به تسالم وتوافق تمايل دارد نه به تشاجر وتعاند. هرگاه دست حاكمان از دستبرد در فطرت انساني واسلامي مردم كوتاه بوده، مردم (از پشتون وهزاره وغيره واز سني وشيعه)كنارهم نشسته و يار همديگر بوده اند. خوب به ياد داريم كه در اول جهاد عليه كمونيسم چگونه شيعه وسني پشتون وهزاره هردو در يك سنگر در كنارهم مي جنگيدند وروي يك سفره غذا مي خوردند وهيچ كدام راضي نمي شدند شهيد يا زخمي ديگري در آفتاب بماند! وحتي در همين روزهاي كه در ارزگان به سر مي بردم (درجمعه اول رمضان 1428ق) شاهد بودم كه موسفيدان و متنفذان دو طرف( سني وشيعي) آنهم به دعوت برادران سُنّيي پشتون، براي جلوگيري از حوادث و ناگواري هاي اجتماعي و انسجام هرچه بيشتر، پيمان همكاري برادري والفت امضاء كردند! آنها چرا با هم پيمان مي بندند؟ چون ميان خود دوگانگي نمي بيند! از كي مي ترسند كه به خاطر آن باهم منسجم مي شوند وپيمان همدردي و همكاري مي بندند؟ از آنهايي كه به نام زعامت قوم در دو طرف متخاصم زمام امور را در دست دارند! آنها پيمان بستند كه در برابر توطئه هاي احتمالي، متحد باشند و راه هاي رخنه دشمن و دشمني ها را به بندند. اين جا است كه معني بلند سخن آن حكيم شرقي آشكار مي شود كه گفته، « بشر را بايد به معصوميت فطرت اصلي اش نگاهداشت و اين امر را با تعليم و تربيت مصنوعي، ضايع و تباه نساخت».
|